در آینه کسی دیگر است؛چشمهایم را میبندم. او منتظر است، و متعجب.من نیز به خون خود تشنهام،چه بر سرم…
انتشار: 2026/08/22 18:18 UTCدریافت: 2026/08/26 22:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/26 22:00 UTC
در آینه کسی دیگر است؛چشمهایم را میبندم. او منتظر است، و متعجب.من نیز به خون خود تشنهام،چه بر سرم آمده؟سیاهی خانهی من است؛آنجا که سکوت، از فرط خود شکافته شد،آنجا که روح در امتداد تیغهی قمر استو این قلب است که از ابراز، خجل.چشمهایم را میبندم؛فریاد غریبگی میزنم فریاد خیانتو شمیم خونین حنجره میگوید:گرگها همین حوالی اند.اینبار باید خود را به آنها بسپارمکه شاید لحظهای میان دریدن پیکرمچشمهایی مصمم را ببینمکه بدانم از اصل نمیتوان گریخت.چشمهایم را میبندمبا خود تکرار میکنم:سیاهی خانهی من است؛آنجا که وهم از عدمی حاصلخیز، میرویدو جغدها اهالی خورشید را گردن میزنند.آنجا که در باتلاقها ماندهایاما دستی برای کمکخواستن نداری و آنقدر میمانی که در اشباع سیاهی، طلوع کنی و بازگردی.سیاهی خانهی من است؛با خود چه میپنداشتم؟ درونم چه بود که بیاعتنا از جسد آرزوهایمدست در دستان روزگار میگذاشت؟در سینهام نسیم حسرت استو در چهرهام، شریانهای خشم. باید بازگردم؛رودخانه از مسیر، نمیبازدبلکه از خشکی دوات خود میمیرد.کنون چشمهایم را میگشایم؛جغدها خفتهاندو گرگها آراماند دیگر.