خمارلینک قسمت اولt.me/fara_bavar/69929#%D9%82%D8%B3%D9%85%… بلند شدم قرص مسکنی خوردم برگشتم دنیا نبود رو تخت افتادم و به ساعدم نگاه کردم و بی اختیار دستاي تارا جلوچشمم اومد اون چشماي لعنتی خیسش ولم نمی کرد دستمو مشت کردم چه مرگته پسر مگه دفه اول یکی به پر و پات می پیچه اونم یکی مث بقیه با دو قطره اشک و آه می خواد خرشو بگذرونه سعی کردم از فکرش درام نمی دونم چقدر گذشت که از تاثیرات مسکن چشمام گرم شد با صداي ممتد گوشی هشیار شدم فرزاد بود _ سلام رفیق _ سلام چطوري _ اي سر می کنیم هستی بریم باشگاه؟ _ بزا واسه بعد امروز خوش نیستم _ عجیبه نمی یاي؟ _نه فرصت ندادم وقطع کردم چن تا کتاب برداشتم برگ زدم _ من تسلیم شده بودم و می خواستم باهاش ازدواج کنم کتابو رو میز پرت کردم و دستم مشت شد جمله بدي بود پا شدم بهتر بود برم باشگاه تا از این فکراي مزخرف رها شم دوباره تلفنو برداشتم _ الو فرزاد _ به به از این ورا _ میام باشگاه _ فک کنم کارداشتیا بی حوصله گفتم: کجا پیرهن آبی و شلوار لی سرمه اي پا کردم توپ بیلیارد و نشونه می گرفتم و هر بار که ضربه میزدم چشم هاي خیس و آبی پیشتر پر رنگ می شد و انگار امروز قرار نیست از این فکر رها شم بی هدف تو خیابون قدم برمی داشتم و عجیب حس می کردم خستم شایدم تشنمه یا تنم درد می کنه و بی اختیار اسمی مثل آراد نفسمو تنگ می کرد چشمم می سوخت تو ماشین نشستم و بی هدف پیامامو باز کردم و دستم رفت رو اسم مزاحم و پیامایی رو که هر روز ساعت پنج می اومد خوندم و هر لحظه این درد عجیب تو سینم بیشتر می شد اخم کردم و دستم رو حذف رفت گوشی رو رو داشبرد انداختم و سرمو تو دست گرفتم راست می گفت از عشق راست می گفت میمیره؟ و صداش تلنگر بدي بهم داد _ تو منو دوست داريمن عجیب از این جمله و گفتنش بی زارم اینا همش عذاب وجدانه نه چیز بیشتر عذاب وجدانه که بهم ریخته سرمو و اون اسم لعنتی آراد و مشت شدن دستام و داغ کردن تنم نمی دونم کجاي این عذاب وجدان بود. پس اون دخترایی که گه گاه این جمله نفرت انگیزو تو گوشم می گفتن و اخر کار همشون با یه قهقهه و تحقیر تموم میشد چرا عذاب وجدان نداشت چشممو فشردم صداي مادرم اومد _ دانیال جان شام حاضره پشت میز نشسته بودم و عجیب احساس سیري می کردم _ دانیال جان به چی نگاه می کنی به خاطر تو باقالی پلو درس کردم حتی حوصله لبخند به ظاهرم نداشتم به زور چند قاشق خوردم و اون التماسا اون چشما اون اسم لعنتی عجیب اشتهامو کور کرده بود بلند شدم _ من سیرم با فرزاد یه چیزي خوردیم دستتون درد نکنه. به اتاق تاریک خیره بودم و حتی خودم نمی فهمم چه مرگم شده و اون روز کذایی تو سرم اومد فرزاد وارد گروهشون شد و تو چند ماه نفوذ کرد تو خونه منصور کریمی و شد جز نگهبان خونش و ما اون شب طی یه عملیات سه محموله بزرگ و تعدادي رو دستگیر کردیم و همه چی طبق برنامه من بود جز اون بن بست و کسی که از دو سرباز رد شد و اون شال افتاده رو شونش و چشماي خیسش نگاه ترسیدش و اون شب فقط من باید اون موهارو می دیدم و نمی دونم اون نیرویه لعنتی که باعث شد رو درجم تف بندازم و یکی رو فراري بدم چی بود زمزمه کردم _ بسه تو فقط چن دفه دیدیش و اون شب فقط چون می شناختیش گذاشتی بره و اگه یه دفه دیگه ببینیش سالم در نمی ره و. حتما همین طوره چشم رو هم گذاشتم و این بین بازم اون اسم لعنتی کلافم می کرد تارا: این اولین باري بودکه ارادوخونه خودشون میدیدم.اون موقع بیست سالش بود آخرین باري که دیده بودمش یک سال قبلش بود می خواستم برم دستشویی با شنیدن صداشون سر جام خشک شدم آراد گفت: چن تاشون مردن _ سه تا بقیه فرار کردن این بار شانس آوردیم نمی دونم پلیسا از کجا پیداشون شد همون موقع آراد سربرگردوند و دیدم دست و پامو گم کردم چند ثانیه بهم خیره شد بعد طرف ایرج برگشت _ چرا این دخترو آوردي. این جا _ مشتري زیاد هست پول خوبی بابتش می دن🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خمار هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.@fara_bavar