
هر شب ی پارت رمان داریم🥰
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 20 نمونه پست · پوشش داده: 2026/08/06 تا 2026/08/24
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
هنوز مشاهدهٔ کافی برای امتیازدهی به این کانال وجود ندارد. هر امتیاز دستکم به ۱۴ روز پوشش و ۵ پست مشاهدهشده نیاز دارد؛ کمتر از آن حدس است، نه اندازهگیری.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-18 تا 2026-08-24
خمارلینک قسمت اولt.me/fara_bavar/69929#%D9%82%D8%B3%D9%85%… سست. شد چی؟ داشتن راجب فروش من حرف میزدن؟با اجازه کی؟ مگه من صاحاب ندارم؟نه یادم رفت چهار روز پیش بابام به خاطر ایرج کثافت کشته شده بود با فکر کردن به حرفش لرز تو بدنم پیچید سنم به حدي رسیده بود که بفهمم کسایی که فروخته می شن چه بلایه سرشون میاد میشن مث عروسک تودست مرداي لعنتی نه من فقط هفده سالمه. نمی خوام دست کسی بهم برسه نمی خوام هرزه بشم به آراد نگاه کردم داشت نگاهم می کرد رو به ایرج گفت : نگهش دار ایرج با تعجب گفت چرا موبایلش زنگ خورد _الو... آوردیش؟ از جاش بلند شد از سالن بیرون رفت آب دهانمو قورت دادم و به آراد نگاه کردم سیبی از رومیز برداشت و گاز زد رفتم تو همون اتاق شبیه زندان بود چرا آراد اون حرفو زد باید چی کار کنم نمی خوام ناپاك بشم هه دختراي بد بخت بی خانواده مث من باید عروسک دست مردا بشن؟ روتخت دراز کشیده بودم موهام تو صورتم بود و با اشکام خیس شده بود نفسم تنگ بود با صداي در سیخ نشستم با دیدن آراد گوشه تخت رفتم انگار که چشماش یخ بسته بود دست به سینه به دیوار تکیه زد با صداي خشکی پرسید: چطوري باش آشنا شدي چرا دست از سرم برنمی داشتن لعنت به من و اون روز لعنتی بغض کردم: یه تصادف ساده بود سیگاري آتیش زد جا خوردم بعد اون روز که گفتم حق نداري سیگار بکشی اولین دفه بود می دیدم لب بزنه پک محکمی زد: پرونده گند کاریهاتو می دونه؟ اشک تو چشمام جمع شد یاد اون چشماي عسلی آتیشم می زد انگار منه بدبخت چی کار می کردم من تو هیچ کدوم از کثافت کاري ها آراد و ایرج هیچ کاره اي نبودم حتی چشم بستم دود سیگارش تا ته حلقمو می سوزوند گفتم: پلیسه فهمید با قاچاقچی ها سر و کارمه ولم کرد پوزخند زد وتوچشمام خیره شد: چه غم انگیز تلخ خندیدم : تو زندگی من چیز تازه اي نیست یه قدم به طرفم برداشت از رو تخت پریدم به جیبش نگاه کردم آویز موبایلم معلوم بود انگشت اشارشو جلوم تکون داد🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خمار هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.@fara_bavar
🤯🤯🤖 عصر جدید درآمد شروع شده…🚨 هوش مصنوعی فقط برای سرگرمی و ساخت عکس نیست…💰یاد بگیر باهاش درآمد بسازی!هوش مصنوعی داره بازار کار رو تغییر میده.تو این کانال کاملا رایگان بهت یاد میدیم چطوری از هوش مصنوعی پول در بیاریاونم بدون نیاز به تخصص✅اینده منتظرت نمیمونه!به جمع کسانی بپیوند که از تکنولوژی، فرصت میسازن.🔥🔥🔥👇t.me/+r1XCpLxwwA02MmI0
خمارلینک قسمت اولt.me/fara_bavar/69929#%D9%82%D8%B3%D9%85%… بلند شدم قرص مسکنی خوردم برگشتم دنیا نبود رو تخت افتادم و به ساعدم نگاه کردم و بی اختیار دستاي تارا جلوچشمم اومد اون چشماي لعنتی خیسش ولم نمی کرد دستمو مشت کردم چه مرگته پسر مگه دفه اول یکی به پر و پات می پیچه اونم یکی مث بقیه با دو قطره اشک و آه می خواد خرشو بگذرونه سعی کردم از فکرش درام نمی دونم چقدر گذشت که از تاثیرات مسکن چشمام گرم شد با صداي ممتد گوشی هشیار شدم فرزاد بود _ سلام رفیق _ سلام چطوري _ اي سر می کنیم هستی بریم باشگاه؟ _ بزا واسه بعد امروز خوش نیستم _ عجیبه نمی یاي؟ _نه فرصت ندادم وقطع کردم چن تا کتاب برداشتم برگ زدم _ من تسلیم شده بودم و می خواستم باهاش ازدواج کنم کتابو رو میز پرت کردم و دستم مشت شد جمله بدي بود پا شدم بهتر بود برم باشگاه تا از این فکراي مزخرف رها شم دوباره تلفنو برداشتم _ الو فرزاد _ به به از این ورا _ میام باشگاه _ فک کنم کارداشتیا بی حوصله گفتم: کجا پیرهن آبی و شلوار لی سرمه اي پا کردم توپ بیلیارد و نشونه می گرفتم و هر بار که ضربه میزدم چشم هاي خیس و آبی پیشتر پر رنگ می شد و انگار امروز قرار نیست از این فکر رها شم بی هدف تو خیابون قدم برمی داشتم و عجیب حس می کردم خستم شایدم تشنمه یا تنم درد می کنه و بی اختیار اسمی مثل آراد نفسمو تنگ می کرد چشمم می سوخت تو ماشین نشستم و بی هدف پیامامو باز کردم و دستم رفت رو اسم مزاحم و پیامایی رو که هر روز ساعت پنج می اومد خوندم و هر لحظه این درد عجیب تو سینم بیشتر می شد اخم کردم و دستم رو حذف رفت گوشی رو رو داشبرد انداختم و سرمو تو دست گرفتم راست می گفت از عشق راست می گفت میمیره؟ و صداش تلنگر بدي بهم داد _ تو منو دوست داريمن عجیب از این جمله و گفتنش بی زارم اینا همش عذاب وجدانه نه چیز بیشتر عذاب وجدانه که بهم ریخته سرمو و اون اسم لعنتی آراد و مشت شدن دستام و داغ کردن تنم نمی دونم کجاي این عذاب وجدان بود. پس اون دخترایی که گه گاه این جمله نفرت انگیزو تو گوشم می گفتن و اخر کار همشون با یه قهقهه و تحقیر تموم میشد چرا عذاب وجدان نداشت چشممو فشردم صداي مادرم اومد _ دانیال جان شام حاضره پشت میز نشسته بودم و عجیب احساس سیري می کردم _ دانیال جان به چی نگاه می کنی به خاطر تو باقالی پلو درس کردم حتی حوصله لبخند به ظاهرم نداشتم به زور چند قاشق خوردم و اون التماسا اون چشما اون اسم لعنتی عجیب اشتهامو کور کرده بود بلند شدم _ من سیرم با فرزاد یه چیزي خوردیم دستتون درد نکنه. به اتاق تاریک خیره بودم و حتی خودم نمی فهمم چه مرگم شده و اون روز کذایی تو سرم اومد فرزاد وارد گروهشون شد و تو چند ماه نفوذ کرد تو خونه منصور کریمی و شد جز نگهبان خونش و ما اون شب طی یه عملیات سه محموله بزرگ و تعدادي رو دستگیر کردیم و همه چی طبق برنامه من بود جز اون بن بست و کسی که از دو سرباز رد شد و اون شال افتاده رو شونش و چشماي خیسش نگاه ترسیدش و اون شب فقط من باید اون موهارو می دیدم و نمی دونم اون نیرویه لعنتی که باعث شد رو درجم تف بندازم و یکی رو فراري بدم چی بود زمزمه کردم _ بسه تو فقط چن دفه دیدیش و اون شب فقط چون می شناختیش گذاشتی بره و اگه یه دفه دیگه ببینیش سالم در نمی ره و. حتما همین طوره چشم رو هم گذاشتم و این بین بازم اون اسم لعنتی کلافم می کرد تارا: این اولین باري بودکه ارادوخونه خودشون میدیدم.اون موقع بیست سالش بود آخرین باري که دیده بودمش یک سال قبلش بود می خواستم برم دستشویی با شنیدن صداشون سر جام خشک شدم آراد گفت: چن تاشون مردن _ سه تا بقیه فرار کردن این بار شانس آوردیم نمی دونم پلیسا از کجا پیداشون شد همون موقع آراد سربرگردوند و دیدم دست و پامو گم کردم چند ثانیه بهم خیره شد بعد طرف ایرج برگشت _ چرا این دخترو آوردي. این جا _ مشتري زیاد هست پول خوبی بابتش می دن🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خمار هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.@fara_bavar
خمارلینک قسمت اولt.me/fara_bavar/69929#%D9%82%D8%B3%D9%85%… بهم کوبیدم و پامو رو گاز گذاشتم صداي جیغ و التماسش تو سرم پیچید ماشین از جاش کنده شد داغ کرده بودم شیشه رو پایین کشیدم و رو فرمون کوبیدم _ لعنتی جلوي خونه نگه داشتم در اتاقو بهم کوبیدم و لباسامو کندم رو تخت ولو شدم سرم داشت منفجر می شد چشمامو فشار دادم چشماي اشکی تارا از جلو چشمام رد شد سریع بالا سرم نگاه کردم حرفاي مسخرش تو گوشم بود هنوز عشق؟ اونم با چن بار دیدن؟ مسخرس اولین کسی نبود که بهم گیر میداد دخترا خیلی وقتا آویزونم بودن نفسمو بیرون دادم صداش اعصابمو خورد بهم ریخت دانیال ترو خدا من بدون تو می میمیرم صداي لعنتیش از سرم بیرون نمی رفت تو موهام چنگ زدم خواستم بخوابم که در باز شد بی حوصله چشم چرخوندم دنیا با لبخند و ساك به دست داخل اومد _ سلام عشقم زیر لبی سلام دادم همه ي صداها اذیتم می کرد صداشو درست بالاي سرم شنیدم _ چیه کشتی هات غرق شده دنی جون؟ ساعدمو رو پیشونیم گذاشتم _ دنیا خستم برو بیرون _ نکنه فروزان جونت ولت اوخت کرده تیز نگاهش کردم : دنیا امروز رو مخم نرو دست انداخت دور گردنم و من تو این لحظه اصلا دلم نمی خواست با کسی حرف بزنم گونمو بوسید شونشو گرفتم و هلش دادم _ دنیا صد دفه گفتم بدم میاد تف مالی می کنی لباش آویزون شد : دنی جون با بچه ها دانشگاه قرار دارم بیا برسونم جون عشقت _ امروز خودت برو باشه واسه بعد کنار گوشم لب زد: داداش جونم ترو خدا دیگه دوستام عکستو دیدن گیر دادن یه دفه بام بیاي ببیننت اخم بزرگی کردم که دنیا سریع عقب کشید _ دنیا اینقدر مزخرف نگو ازم آویزون شد: دنی جون من پوفی کردم از رو تخت بلند شدم سرم داشت منفجر می شد _ دنیا می دونی عصبانی بشم چی میشه🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خمار هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.@fara_bavar
امروز صبح به جای "صبح بخیر" براش بنویس« تـو همان صبحِ عزيزی و دلیلِ نفسی»دیگه تا شب پُر از حس خوبه..صبح بخیر ❤️@fara_bavar
خمارلینک قسمت اولt.me/fara_bavar/69929#%D9%82%D8%B3%D9%85%… یکی از معامله هاي ایرج پلیسا بابامو کشتن اون وقتا ماه اول تابستون بود و امتحان ترمم تازه تموم شده بود تنها دلخوشی زندگیم هم تو هفده سالگی تنهام گذاشت درسته هیچ وقت بهم توجه نمی کرد ولی همین که اسم پدرو داشت و سایش بالا سر زندگیم بود کافی بود از وقتی مرد تازه بدبختی هام شروع شد یادمه صب بود تو خونه داشتم غذا درست می کردم که در زدن فکر می کردم بابامه ولی ایرج بود بدون تعارف گفت که بابام مرده بعدم گفت که وسایلتو جمع کن می دونستم قراره چه بلایی سرم بیاد این پا و اون پا کردم به ایرج نگاه کردم تنها بود ازش خیلی می ترسیدم. تو ماشین همش گریه می کردم زد روترمز سر بلند کردم و به دور و برم نگاه کردم خونه ایرج مث کاج بود نماش سنگ سفید بود در سفیدي داشت که سه برابر در خونه ما بود بالاش میله می خورد در باز شد صورتم خیس اشک بود و تنم یخ زده ایرج راس میگه؟ نه امکان نداره بابام مرده باشه. من از ایرج می ترسم بهم نگاه کرد قیافش خیلی ترسناك بود با صداي بمش ترسم بیشتر شد _ برو تو با پاهاي لرزون داخل رفتم. این جا کجا بود اولین کسایی که دیدم دو تازن بود ایرج اومد داخل آب دهنمو قورت دادم وطرف ایرج برگشتم با صداي لرزونی گفتم: بابام کجاست با قیافه بی روحش گفت: یه بار گفتم مرده _ د.. دا.. اري دروغ می گی جوابمو نداد داشتم می مردم. اگه مرده پس... جنازش کجاس _ دست پلیسا با این حرفش پاهام سست شد بابام. ؟ بابام مرده؟ به ایرج خیره بودم بی تفاوت گفت: نرگس اینو ببر یکی از اتاقهاي بالا یه زن اومد از زیر بغلم گرفت واز روي زمین بلندم کرد و بردم توي یه اتاقی رو زمین افتادم بالام باباي عزیزم. زدم زیر گریه بلند بلند هق می زدم زنه بغلم کرد: دخترم آروم باش جیغ زدم : بابام بابام مرده آروم باشم؟تنها حامیم همه کسم مرده آروم باشم ایرج همش تقصیر ایرجه همش تقصیر اونه که پلیسا بابامو کشتن تو صورتش زد: اروم تر اگه ایرج خان صداتو بشنوه عصبانی میشه ها ترس ریخت تو تنم ایرج ترسناکه خیلی هم ترسناکه من ازش بدم میاد اون زن بعد چند دیقه بیرون رفت. یادم نیس تا کی گریه کردم ولی چشام دیگه باز نمی شد ینی دیگه تو این دنیا تنهام؟ دیگه کسی رو ندارم؟ دیگه بابامو نمی بینم؟ ،،.......... از. فکر اومدم بیرون اون موقع ها درست مثل حالاخیلی بد بود الانم مث اون موقع ها داغونم. یادمه تا دو روز کلا خوراکم گریه بود نرگس به زور برام غذا می آورد ولی نمی خوردم بعد مدت زیادي از اتاق بیرون اومدم از پله ها پایین رفتم آراد و ایرج رو مبل بودن آراد هنوز هنوزمنو ندیده بود این بار اولی بود که توخونه ي ایرج آرادو می دیدم دانیال گذشته🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خمار هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.@fara_bavar
خمارلینک قسمت اولt.me/fara_bavar/69929#%D9%82%D8%B3%D9%85%… من هر شب خیسه تو مث همیشه بی تفاوت می گذري اینجا یکی میخواست بهم تجاوز کنه ولی تو عین خیالتم نمیاد که با مناین کارو کردي کاش بشه فراموشت کنم کاش بشه دیگه عطش یه بار لمس دستتو نداشته باشم کاش بشه دیگه واسه یه نگاهت له له نزنم جنگ گاهی هجوم خاطره هاست مثل طرحی کبود برلب من ماشه ات را سریع تربچکان گم شو از خواب هاي هرشب من رفتنت را مرور میکردم....... به جهنم سلام میکردي بعد فرمان حمله میدادي عشق را قتل عام میکردي رفتنت اوج جنگ در من بود خواهش والتماس از دشمن رفتی ومن به چشم خود دیدم دردهایی قوي تر ازمردن..... هر چند که بدبختیاي من تمومی نداره از روز تولدم هم بدبخت بودم مادرمو که هیچ وقت ندیدم بابام که از اول خلافکار بود وقتی تو مدرسه می پرسیدن ازم بابات چی کارس وقتی می گفتن مادراتون فردا بیان فلان جلسه. تا نه سالگی یه پرستار داشتم که بهم غذا می داد و کارا خونه رو می کرد یه بار محبت پدري رو ندیدم یه بار بابام بغلم نکرد فقط عشقم درس و مدرسه بود🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خمار هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.@fara_bavar
💟 درمان_زردی🔘✍دمکرده ۵۰گرم گندم به صورت پودربا➀ ق.س.خ عسل مخلوط کرده وروزی یکبار به مدت ۴روزمیل کنید🔘✍مادران کودکان نیز باید به مدت حداقل۱هفته➀لیوان عرق کاسنی میل کنند@fara_bavar
صبح بخیر زندگی 💛🌻@fara_bavar
خمارلینک قسمت اولt.me/fara_bavar/69929#%D9%82%D8%B3%D9%85%… گریه میکردم:آراد غلط کردم،آراد دروغ گفتم —مهم نیست سرشوفرو کرد توسینه م.تمام صورتم خیس اشک بود.ازشدت استرس دستام تودستاي داغش می لرزید وحشیانه میبوسید وگاز میگرفت.عصبی تر از اونچه که فکرشومیکردم بود من بلند تر گریه میکردمو آراد وحشیانه تر با سینه هام بازي میکرد نفس نفس میزد.دستشو ازچونم جدا کرد.زیپ شلوار شو بازکرد.نفس توي سینم قطع شد با هق هق گفتم:آراد ترو خدا......اگه یه زمان دوسم داشتی....تروخدا تنهاچیزیکه دارم وازم نگیر دستش رو زیپ شلوارم ثابت موند.با چشماي تبدارش بهم خیره شد اشکام مثل سیل رو صورتم میریخت.دندوناشو روهم سایید:تو دستاشوگرفتی لعنتی زیپ شلوارمو باز کرد:آراد تروخدا نذار بدبخت تر ازاینی که هستم بشم. برم گردوند باتمام نیروم زار زدم:اراد ترو ارواح خاك مادرت.آراد هرچی توبگی.....هرچی توبخواي......بخدا اگه کاري کنی خودمومیکشم جیغ زدم:بخدا خودمو میکشم. اینقدر دستاشو محکم گرفته بودم.که دستام دردگرفت.دستشو ازتو دستم بیرون کشید واز روم بلندشد .سریع روتخت نشستم آراد پیرهنشوپوشید وزیپ شلوارجینشو بالا کشید.بی اختیار نفس عمیقی کشیدم.کلافه توموهاش دست کشید.به طرفم برگشت.ترسیدم وگوشه تخت کز کردم دستشوطرفم گرفت:موبایلتو بده بادستاي لرزون موبایلمو از توجیبم دراووردم.به طرفش گرفتم. ازدستم کشیدش.به صفحه ي موبایلم خیره بود.واي خداي من نکنه داره پیاماي منو دانیال و میخونه.......واي خدا حالا چه غلطی کنم نگاهشو از صفحه ي موبایلم گرفت وباخشم وحشتناکی نگام کرد. خودموگوشه ي تخت جمع کردم:آراد گه خوردم،ترو خدا کاریم نداشته باش موبایلمومحکم پرت کرد طرف آینه.جیغ کشیدم.شیشه ي آینه باصداي بلندي شکست.خم شد موبایلمو از بین شیشه خورده ها برداشت.یه تیکه شیشه رفت تو دستش.اخم کمرنگی رو پیشونیش نشست.ازاتاق بیرون رفت وبادستاي خونیش در ومحکم بهم کوبید به رو تختی خیره شدم چی شد که اینطوري شد زندگی نکبتم نکبت تر شد. چرا همه اتفاقا باید برا من بدبخت بیفته چقدر ساکت باشم چقدر به همه چی بخندم یاد دانیال افتادم مسبب همه بدبختی هام دفه اولی که دیدمش هه از اول من احمق بودم که التماسش می کردم روزایی که بش پیام میدادم کار من فقط التماس کردن بود و اون تحقیر کردن چرا این بلاها سرم اومد خدایی هست؟این همه بدبختی کشیدم یه بار عاشق شدم حقم نبود لعنت خدابهت دانیال مسبب همه گریه ها و شب بیداري هام آراد برا اولین بار تو این هفت سال رو من دست بلند کرد اگه زجه ها و التماسام نبود پاکیمو از دست می دادم مسبب همش اون بود.آراد هیچ وقت طرفم نیومده بودبه زوردانیال تنهام گذاشت وقتی تنها تر از همه بودم وقتی له له می زدم تکیه گاهم باشه ولم کرد غرورمو شخصیتمو بی تفاوت خورد کرد بی محلیا لعنتیش خوردم می کرد ازش بیزارم بیزارم اندازه همه زندگیم ازش بیزارم یه دختر نباید التماس کنه یه دختر باید یه غرور دخترونه داشته باشه من اینجا دارم هق هق می کنم تو داري راحت زنذگیتو می کنی 🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خمار هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.@fara_bavar
🍈فواید زیتون✨کاهش وزن✨پیشگیری از سرطان✨سرشار از آنتی اکسیدان✨مراقبت از پوست و مو✨ضد التهاب✨منبع آهن و ویتامین A @fara_bavar
خمارلینک قسمت اولt.me/fara_bavar/69929#%D9%82%D8%B3%D9%85%… توجه به حرفم دستمو پس زد......نه نمیذارم......باتمام زورم دستاشوگرفتم وبا گریه گفتم: آراد خواهش میکنم باصداي بلندي گفتم:التماست میکنم ولم کن دستاموبالا اووردم تا پسش بزنم.دوتا دستامو محکم گرفت وبالاي سرم قفل کرد. روم درازکشید.سنگینی وزنش نفسموگرفت زخم تیرم بدجوري تیرمیکشید چشماش خماروخیره به لبام بود.صورتشوبهم نزدیک کرد روموبرگردوندم.با اون یکی دستش محکم چونموگرفت ونگه داشت. زورم بهش نمیرسید.حتی با یه دستشم حریف کل هیکل ضعیف من بود هرلحظه فاصلمون کمترمیشد.آراد چشماشوبست.گرمی لباشوحس کردم. خودموتکون تکون میدادم تا ولم کنه.چونمومحکم ترفشار داد. تقلا هام بی فایده بود.آراد فارغ از هرچیز روم درازکشیده بودو با ولع لبامومی بوسید. داشتم بالا می اووردم..لبامو محکم مک میزد. مطمئن بودم کبودمیشن چند دقیقه گذشت همچنان با خشونت لبامو به بازي گرفته بود.دیگه نفسم بالا نمی اومد. روي لبام زبون کشید و سرشوبلندکرد.نفس نفس میزدم:ولم کن لعنتی دستام تودستاش بالاي سرم قفل بود.با پاهاش پاهامو اسیرکرده بود هیچ کاري نمیتونستم بکنم.چندتا از دکمه هاي مانتوموباز کرد.فقط تییشرت نازك زیرش بود که اونم کنار زد.🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خمار هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.@fara_bavar
🥣#خواص_دمنوش_گلسرخ🍃🌺ضدنفخ 🍃🌺ضدتپش قلب🍃🌺رافع بوی بددهان 🍃🌺آرامبخش وضدافسردگی🍃🌺کاهش دهنده استرس واضطراب .🌸 👈1ق گلسرخ در 1 لیوان آبجوش 10دقیقه روی شعله غیرمستقیم، سپس باعسل بنوشید.@fara_bavar
از خوردن همزمان چندمیوه پرهیزکنید⛔️زیرا برخی طبیعت گرم(خربزه، انبه) و برخی طبیعت سرد (هندوانه، خیار) دارندبرخی زود هضم و برخی دیر هضم هستند🍉🍊🍋🍎🍉@fara_bavar
ویتامین A مصرف کنید تا پوست سالمی داشته باشیدانبهکلم بروکلیهویجکدو حلواییجگر گاوزردآلوکاهومنابع ویتامینA هستند@fara_bavar
خمارلینک قسمت اولt.me/fara_bavar/69929#%D9%82%D8%B3%D9%85%… می خواي بگی تا حالا هم خوابش نشدي؟ جري شدم وبدون فکر گفتم :نه نمی خوام بگم اول با تعجب نگام کردیهوبه سمتم حمله کرد گردنموگرفت ودادزد: گفتی چه غلطی کردي؟ بازومو محکم کشید و طرف پله ها رفت تند ازشون بالا می رفت و منو دنبال خودش می کشید تازه فهمیدم چه زري زدم از ترس همه بدنم می لرزید بازومو کشیدم: ولم کن فشار بدي به بازوم آورد ومحکم طرف خودش کشیدم جیغ زدم _ ولم کن عوضی در اتاقشو با لگد باز کرد دوباره خودمو عقب کشیدم: ولم کن آشغال هلم داد داخل درو قفل کرد و کلیدشو تو جیبش گذاشت موهامو از پشت کشید و سرشو کنار گوشم آورد و گاز محکمی از لاله گوشم گرفت: بد نیست طعم هم خوابی با این آشغالم بچشی با گریه گفتم: آراد به خدا دروغ گفتم می خواستم... یقمو گرفت و هلم داد روتخت باصداي لرزونی گفتم:میخواي چی کارکنی؟ —همون کاري که باید خیلی وقت پیش میکردمستام عرق کرده بودن ومی لرزیدن.این آخر کاره؟نه نمیخوام اینطوري تموم شه حس حقارت وتنهایی،حس تنفر تمام وجودمو گرفته بود. تنفر از خودم که به اون دل بستم.تنفراز اون که ساده ولم کرد تنفراز آراد خودخواه.دیگه حتی نمیخوام یه لحظه نفس بکشم خدایا کمکم کن بدبخت تر ازاینی که هستم نشم. با تمام توانم زیرلب گفتم:تو حق نداري که....... دوتا دستامو فشاربدي داد:من حق هرکاري ودارم خودموعقب می کشیدم داد زدم:به من دست نزن پوزخندي زد:تو که برات عادیه جیغ زدم:دروغ گفتم،دروغ بود —اگه اون حق داره دستاتو بگیره بنظرت حق من چیزاي بیشتري نیست با وحشت نگاش کردم وزمزمه کردم:اون تاحالا به من دست نزده صورتشو به گردنم نزدیک کرد.خودموعقب کشیدم دستشو از پشت توموهام کرد. به طرف پایین کشید.از درد توخودم جمع شدم.کنارگوشم گفت: —چقدر بده که من مثل اون پسرخوبی نیستم ونمیذارم سالم از این اتاق بیرون بري. باصدایی که می لرزید گفتم:اگه دستت بهم بخوره خودمو میکشم —برام مهم نیست.به محض اینکه کارم باهات تموم شه.مثل آشغال پرتت میکنم بیرون هرچی بیشتر پیش میرفت بیشتر به بدبختیاي خودم پی میبردم یعنی آراد منو فقط براي ارضاي خودش می خواست؟ یعنی ارزشم براش فقط همینه؟!اگه اینطور بودکه هزارتا خوشگل تراز من براش ریخته بود نه.......نمیتونم باور کنم......باصداي پر ازبغضی گفتم: —آراد من خوب میدونم.اینا حرف دلت نیست.اگه منواز روي هوس می خواستی تا حالا هزاربار منوکرده بودي.بهم بگو آراد بهم بگو که نمیخواي داغون ترازاینم کنی به چشماش خیره شدم تغییري توحالتش حس نکردم.مثل اینکه حرفام بی اثربود نه امکان نداشت بذارم این کار وکنه.نباید تنهاچیزي که توزندگیم دارم از دست بدم. سرموبالا اووردم.صورتشو به صورتم نزدیک کرد.حالم از دانیال نامرد وآراد خودخواه بهم میخورد گونشو به گونم چسبوند:ولم کن لعنتی لاله ي گوشموبا مکث طولانی بوسید.یقموگرفت ودوباره روتخت هلم داد درحالیکه بهم خیره بود.دکمه هاي پیرهنشویکی یکی باز میکرد. پیرهنشودراوورد.اومدطرفم.تا خواستم از روي تخت بلندشم.روم خیمه زد دست وپامیزدم.دستشوبرد طرف مانتوم.دوتا دستاشومحکم گرفتم وباگریه گفتم:آراد التماست میکنم اگه این کاروکنی نابودمیشم🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خمار هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.@fara_bavar
خمارلینک قسمت اولt.me/fara_bavar/69929#%D9%82%D8%B3%D9%85%… بازوموکشید سمت خودش ودادزد:خودم میکشمت خیلی ترسیده بودم با شنیدن این حرف هقم هقم بلندترشد دستشوگذاشت تخت سینه مو کوبیدم به دیوار درد توکمرم پیچیددوتا دستاشو دو طرف صورتم گذاشت فقط چندسانت باهام فاصله داشت :با اجازه ي کی دستشوگرفتی؟ صورتمو برگردوندبادستاي محکمش چونموگرفت طرف خودشوفشاردادفکم داشت خورد میشددستموبالا اووردم تا دستشو از چونم جدا کنم با اون یکی دستش دوتا دستامو قفل کرد وبردبالاي سرم زیرلب آروم گفتم:من فکر کردم که........ دادزد:غلط کردي بهش فکر کردي. صداموبردم بالا:فکر کردم برات مهم نیست. دستش از روچونم سر خورد.پس افتاد:به تو ربطی نداره که برام مهم هست یانیست توحق نداري به جزمن به بودن باکسی فکرکنی. یه آدم تا چه حدمیتونه خودخواه باشه بادرماندگی گفتم:توداري حق طبیعی منو ازم میگیري چشاش کاسه ي خون بود:حق طبیعی تواینه که اینقدربزنمت تاخون بالابیاري. سعی کردم دستامو از دستاي ملتهبش بیرون بکشم از این همه نزدیکی با آراد احساس گناه میکردم.انگشتاش روچونم محکم ترشدپوزخند تلخی زدم:بزن،ولی کتک زدن یه آدم مرده کارمسخره ایه خودشوبهم چسبوند خیلی داغ بود:هنوز زوده که فکرکنی مردي. حرفش لرزه به بدنم انداخت میخواست چی کارکنه:خیلی وقته که مردم —عیب نداره این جنازه باید تاابد پیش من بمونه. فقط نگاش کردم البته جاي دیگه اي هم نداشتم براي رفتن،دانیال حتی حاضر نیست منوببینه.تنهاي تنهام باصداي آرومی که خشم توش موج میزد گفت:از کی باهاشی ازبس لبمو جویده بودم شوري خون حس کردم.درجواب این حرفش فقط گریم شدید ترشدفریاد بلندش به حرف وادارم کرد: _ مگه کرییی؟ با لکنت گفتم: ز....زیاد نیست —تو این مدت غلطی هم کردي؟ من چقدبدبخت بودم که دانیال تهمت با آراد بودنو بهم میزد آراد تحمت با دانیال بودن.فین فینی کردم.تحمل هرچیزي رو داشتم جزاین حرف بدون هیچ حرفی توچشاش براق شدم پوزخندي زد:🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خمار هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.@fara_bavar
خمارلینک قسمت اولt.me/fara_bavar/69929#%D9%82%D8%B3%D9%85%… چرا رنگت پریده؟کجا بودي؟ اصلن حال وحوصله جواب دادن نداشتم.دستموبه لبه ي استیل مبل گرفتم. همون موقع درسالن به هم کوبیده شد.قلبم تیرکشید.باچهره ي برزخی آراد روبرو شدم باچشماي سرخ بهم خیره بود.انگار اشک ریخته....هه آراد وگریه....محاله.....حتمن یه چیزي توچشمش رفته.....، معلوم نیست باز باکی دعواش شده.اصلن حال وحوصله ي جنگ ودعوا نداشتم.به سختی خودموبه نرده ها رسوندم. سایه ونرگس وشادي توسالن بودن.دلم می خواست یه دل سیر گریه کنم وآخرین حرفاي اون نامرد وتوذهنم مرور کنم. پامو روي پله ي اول گذاشتم که صداي آراد واز پشت بافاصله ي نزدیکی شنیدم:تا الان کجا بودي؟؟؟ هووووف حوصله ي جواب پس دادن به این یکی وندارم.آروم گفتم:بیرون بودم یه پله دیگه بالا رفتم که باصداش متوقف شدم:دقیقن کدوم خیابون؟ باعصبانیت برگشتم ودادزدم:گیر دادي آ.ولم کن بابا یه لحظه یقموسمت خودش کشید.تعادلمو از دست دادم وبا سر رفتم توسینه ي پهنش.کنارم گوشم باصداي وحشتناکی گفت:توي اون پارك چه غلطی میکردي؟ ضربان قلبم بالا رفت.گفتم:چ...چی. حسابی هول شده بودم.آب دهنموقورت دادم وبا آرامش ساختگی گفتم:توي پارك چی کارمیکنن به نظرت؟رفتم قدم بزنم —باکی؟ بی حرکت کنار بدنم افتاده بود.بالا اووردموسعی کردم.یقموآزاد کنم.دستام می لرزید —خ...ُخب تنهایی دادزد:منوخر فرض کردي؟همه چیو دیدم نفسم برید با وحشت نگاش کردم.مطمئنم آراد صدامو امروز شنیده بود وتعقیبم کرده بود.....یعنی اون.....همه چی رو دیده بود؟!التماسام.....ابراز علاقم به دانیال..گرفتن دستش....همه چی مثل فیلم از جلوي چشام ردشد برگردوند وهلم داد توسالن.پرت شدم رو سرامیکا.نرگس خواست بیاد طرفم که باصداي داد آراد متوقف شد:همتون گم شید بیرون دیگه نتوتستم جلوي خودموبگیرم.صداي هق هقم توکل سالن پیچید نرگس سرجاش خشک شد.چشمموچرخوندم خدمتکارا همینطور خیره بهم ایستاده بودن باصداي داد آراد حس کردم پرده ي گوشم پاره شد:مگه باشماهانیستم سریع رفتن به سمت در.نرگس یه لحظه برگشت وبا ترحم نگام کرد. نرگس تروخدا نرو.....آراد منومیکشه تروخدا نرو.....ولی نگاهش به یه ثانیه نکشیدوسریع بیرون رفت.آراد ترسناك تر ازاین حرفابود جرئت نگاه کردن بهشو نداشتم.دندونام روي هم می لرزید.باقدم هاي آرومی داشت سمتم می اومد.به پاهاش خیره شدم فقط صداي نفساي بریده بریده ي خودمو میشنیدم.بالاي سرم ایستادکمه ي بالایی پیرهنشوباز کرد.انگار داغ کرده بود باچشماي سرخش نگام کرد:اون پسره کی بود؟ به سختی چشمموچرخوندم ونگاش کردم.رگ گردنش متورم شده بود انگار زبونمو با زنجیر قفل کرده بودن. —مگه با تونیستم یه قدم بهم نزدیک شد.از جام پریدم.قلبم داشت از سینه م بیرون میزد آروم آروم عقب میرفتم واون جلو می اومد.به دیوار خوردم. یه قدمیم ایستاد.وحشت کرده بودم.باصدایی که ازته چاه در می اومد گفتم:اِش....اِشتب...اِشتباه میکنی. ازفشار دستش یه طرف صورتم به شدت سوخت.با بهت دستمو رو گونم گذاشتم آراد....آراد منوسیلی زد؟......آراد براي اولین بار رو من دست بلندکرد؟! صورتم گز گزمیکرد.با چشماي پراز اشک نگاش کردم.مثه بید می لرزیدم باصداي فریادش مردمو زنده شدم:مثه سگ دروغ میگی زبونم بند رفت خودموبیشتر به دیوار فشردم جرئت نداشتم بهش نگاه کنم.صداشو از فاصله خیلی نزدیک شنیدم درست زیرگوشم.نفساي داغش توگوشم میخورد:که بدون اون میمیري؟ اشک توچشام جوشید.هق هق میکردم.سرمو برگردوندم🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خمار هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.@fara_bavar