💥 داداش فرهاد، حلالم کن... پیش خدا ازت تعریف میکنم...🌹نذار در فقر بمیرم...🌻 (خاطرات یک وبلاگنویس)…
انتشار: 2026/07/06 17:07 UTC
💥 داداش فرهاد، حلالم کن... پیش خدا ازت تعریف میکنم...🌹نذار در فقر بمیرم...🌻 (خاطرات یک وبلاگنویس)✍ فرهاد داودوندیزن جوان و زیبایی بود، خیلی جوان، از آن زن هایی که خیلی خودمانی و راحت باهات حرف می زنند و پشت هر جملهای مهربانانه میخندند...اما زندگی برایش ترمز بریده بود؛ چندین لولهی باریک و سوزنهای انژکت در گردن و دستهای نحیفش، با نوار چسبهایی که انگار مرز بین "بودن" و "نبودن" را نگه میداشتند.تنها بود... نه خانوادهای که کنارش باشد، نه دستی که در تب و لرزهای شبانه پیشانیاش را نوازش کند.آمد پیشم، با چهرهای رنگپریده و نگاهی که هزار حرف نگفته داشت.گفت:"آقای داودوندی، میگن به آدمهایی مثل من کمک میکنی... من هنوز امید دارم، ولی با این اوضاع، فکر نکنم بیشتر از پنج، شش ماه وقت داشته باشم..."کمی مکث کرد، بعد با لبخندی که بیشتر به گریه شبیه بود، گفت:"اجازه میدی بهت بگم داداش فرهاد؟"لبخند زدم.گفتم: "من برای خیلیها داداشم، عموشونم، داییشونم... هر جور راحتی منو صدا کن."نگاهم کرد.نگاهی که هنوز هم بعد از سالها فراموش نکردهام.نگاهی که انگار میخواست دنیا را برای چند لحظهی آخرش متوقف کند.آهسته گفت:"داداش فرهاد... نذار در فقر بمیرم... من نمیخوام آخرین نفسهام بوی نداری بده."چشمانش پر از اشک شد، ولی باز لبخند زد و گفت:"اگه میتونی کمکم کن داروهامو بخرم.بخاطر این بیماری لعنتی! نمیتونم لباسهامو بشورم، دلم یه ماشین لباسشویی میخواد، یه جاروبرقی، یه ذره آسایش...داداش، این آخر عمری، بذار یهبارم من حسِ زندگیِ معمولی داشته باشم..."حرفهایش مثل پتک توی سرم میکوبید.تمام حرفهایش درست بود، هم بیماری، هم نداری، هم حسرت یک زندگی ساده.فردای آن روز، با کمک مجمع خیرین فرهاد داودوندی، برایش یخچال، جاروبرقی، ماشین لباسشویی و وسایل زندگی خریدم.مبلغ بسیار قابل توجهی هم به حسابش واریز کردم تا کمی آرامش بگیرد.یکی دو روز بعد آمد مغازهام.با چشمهایی که برق میزد، با خنده عمیقی گفت:"داداش فرهاد، مطمئنام وسایل رو تو برام فرستادی! اون پول رو هم تو ریختی به حسابم! مگه نه؟!سری تکان دادم و گفتم:"نه خواهرم، همهش لطف خیرینمان بود... من فقط رساندمشون به دستت."لبخند زد، آن لبخند لعنتی که نصفش شادی بود و نصفش درد...به آسمان نگاه کرد، گفت:"خدایا شکرت..."سرنگی که در گردنش بود کمی تکان خورد، انگار درد گرفت... لبخندش نیمهکاره ماند.از آن روز به بعد، هر روز زنگ میزد.میگفت: "داداش فرهاد، امروز حالم بهتره."گاهی هم میگفت از آرزوهاش، از جوانیاش، از لباسهایی که دلش میخواست بپوشد، از سفری که هیچوقت نرفت...دو ماه گذشت.یک شب، پیامکی برایم آمد:"داداش فرهاد... حلالم کن... پیش خدا ازت تعریف میکنم... این دَم آخر خیلی خوشحالم که نذاشتی در فقر بمیرم"همان شب رفت...بیصدا، آرام، درست مثل نسیمی که از پنجرهی دنیا میگذرد و دیگر برنمیگردد.گاهی شبها، وقتی به آسمان نگاه میکنم، حس میکنم یکی آن بالا لبخند میزند...و زمزمه میکند:"داداش فرهاد، ممنونم...ممنونم که نذاشتی در فقر بمیرم، راستی خیلی حرفها دارم که با خدا بزنم، میخوام بهش بگم که داداش فرهاد..."@Farhad90news



