💥"پرنسس" غشغش خندید، اما دل عمو فرهاد به اندازه دنیا گرفت...❤️"پرنسس زیبا" پدر و مادر ندارد؛ ما نم…
انتشار: 2026/08/11 10:23 UTCدریافت: 2026/08/12 21:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 21:20 UTC
💥"پرنسس" غشغش خندید، اما دل عمو فرهاد به اندازه دنیا گرفت...❤️"پرنسس زیبا" پدر و مادر ندارد؛ ما نمیگذاریم بیپناه بماند...✍فرهاد داودوندی از در که وارد شد، نگاهم روی صورتش ماند.دختربچهای زیبا، معصوم و دوستداشتنی با یک تل موی دخترانه جذاب...بهش گفتم:«پرنسس! تو چرا اینقدر زیبایی؟»زد زیر خنده...غشغش خندید.همان خندهای که شاید خودش نمیدانست چقدر برای یک آدم بزرگ، شیرین و در عین حال دردناک است...چون پشت آن چهره زیبا، قصهای بود که دل آدم را به درد میآورد."پرنسس" پدر و مادر ندارد...اما خوشبختانه، بانویی نیکوکار او را تنها نگذاشته است.او مدتها قبل "پرنسس" را به خانهاش برده، بزرگش کرده، برایش مادری کرده و تمام تلاشش را کرده تا این کودک طعم محبت و امنیت را بچشد.اما روز قبل با من تماس گرفت و گفت:«آقای داودوندی... دیگر در خرج و مخارج زندگی این دختر ماندهام. اگر میشود کمک کنید که بتوانم بیشتر بهش رسیدگی کنم...»صدایش را که شنیدم، فقط گفتم:«دختر بچه را بیاورید، ببینمش.»آمد...و من با دختر بچهای روبهرو شدم که فقط زیبا نبود؛باهوش بود، درسخوان بود، مؤدب بود و پر از استعداد...دختری که شاید سهمش از زندگی، از همان ابتدا خیلی کمتر از چیزی بوده که حقش بوده است.اما هنوز میخندد...هنوز کودک است...هنوز وقتی با او حرف میزدی، چشمهایش برق میزند.بهش گفتم:«"پرنسس" زیبا، سه انتخاب داری؛ میتونی منو عمو فرهاد صدا کنی، دایی فرهاد صدا کنی، یا بابا فرهاد...»دوباره...غشغش خندید!میان خندههایش، بریدهبریده گفت:«دوست دارم بهت بگم عمو فرهاد...»نمیدانم چرا...اما همان لحظه، این دو کلمه برای من خیلی سنگین شد.«عمو فرهاد»...همانجا تصمیم گرفتم با لطف خدای مهربان"پرنسس" را تحت پوشش مجمع خیرین فرهاد داودوندی قرار دهم.هدایایی هم به او دادم.اما باور کنید، وقتی هدایا را به دستش میدادم، بیشتر از اینکه به هدیهها فکر کنم، به آینده این دختر فکر میکردم.به روزهایی که باید با خیال راحت درس بخواند...به آرزوهایی که نباید به خاطر مشکلات مالی از بین بروند...به آیندهای که امیدوارم هیچوقت در آن احساس نکند چون پدر و مادر ندارد، از دیگران چیزی کم دارد.وقتی میخواست برود، دوباره صدایش کردم.گفتم:«پرنسس!»برگشت.نگاه چشمان زیبایش کردم و گفتم:«تو چرا اینقدر زیبایی؟»باز هم همان خنده شیرین...غشغش خندید.و من به خندههایش نگاه کردم و با خودم گفتم:ای کاش...ای کاش همه کودکان دنیا، حتی اگر سایه پدر و مادرشان بالای سرشان نیست، حداقل سایه محبت آدمهای خوب مثل این بانوی نیکوکار را بالای سرشان داشته باشند.ای کاش هیچ کودکی شب با نگرانیِ فردایش سر روی بالش نگذارد.ای کاش هیچ بانوی نیکوکاری که یک کودک بیپناه را به آغوش گرفته، به خاطر ناتوانی مالی مجبور نشود از ادامه این راه بترسد.و ای کاش "پرنسس" همیشه همینطور بخندد...همینقدر بلند...همینقدر بیدغدغه...همینقدر کودکانه..."پرنسس" عزیزم ، شاید پدر و مادرت امروز کنار تو نباشند، اما بدان در این دنیا آدمهایی هستند که دلشان میخواهد تو خوب بزرگ شوی، درس بخوانی، موفق شوی و یک روز با افتخار بگویی:«من یک روز "پرنسس" بودم...و آدمهای خوب نگذاشتند قصه زندگیام تلخ شود.»@farhad90news



