#داستانکروزی ملا نصرالدین با کلاه کهنهاش وارد بازار شد. کلاه در باد میلرزید و رنگش رفته بود. مردم…
انتشار: 2026/08/22 20:28 UTCدریافت: 2026/08/23 05:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/23 05:10 UTC
#داستانکروزی ملا نصرالدین با کلاه کهنهاش وارد بازار شد. کلاه در باد میلرزید و رنگش رفته بود. مردم گفتند: «ملا، این کلاه دیگر به تو نمیآید. وقتش رسیده یکی نو بخری.»ملا که اهل تکلف نبود، اما دلش خواست ببیند هنرمندان شهر چه میکنند، به دکان کلاهدوز معروف رفت؛ همان که در بازار به طعنه و مزهپرانی مشهور بود.کلاهدوز تا ملا را دید، لبخندی تمسخرآمیز زد و گفت: «ملا جان، تو را چه به کلاه نو؟! مگر کسی که دنیا را وارونه میبیند، کلاه هم لازم دارد؟»ملا گفت: «درست میگویی. من دنیا را وارونه میبینم، اما وای به حال آنکه خودش را سرپا میپندارد و دیگران را مسخره میکند.»کلاهدوز کمی از این پاسخ جا خورد، اما همچنان برای اثبات برتریاش کلاهی دوخت؛ اما کلاهی که کارش نبود: نخها شل، لبهها کج، و اندازهاش گشادتر از حدّ معمول. او با شیطنت گفت: «کلاه حاضر است؛ فقط مواظب باش باد نبردش!»ملا کلاه را بر سر گذاشت. کلاه چپ و راست میچرخید، گاهی روی چشم میآمد و گاهی روی گوش. مردم که از کنارشان میگذشتند، پچپچ میکردند و میخندیدند. اما ملا آرام بود. لبش به تبسمی نرم آراسته، گویی از چیزی باخبر است که دیگران نیستند.کلاهدوز که از دیدن خندهٔ مردم کیف کرده بود، جلو آمد و گفت: «راحت است ملا؟»ملا گفت: «از راحتیاش که بگذریم، یک فایده بزرگ دارد.»کلاهدوز با غرور پرسید: «چه فایدهای؟»ملا آهسته و شمرده گفت: «این کلاه به من نشان داد تمسخر، مثل آینه است. هرکس میخندد، چهرهٔ خودش را میبیند، نه مرا. مردم به این کلاه نمیخندند؛ به دستان تو که آن را دوختهاند میخندند.»کلاهدوز خشک شد. ملا ادامه داد:«آدمِ مسخرهکننده خیال میکند دیگران را کوچک میکند، اما خودش را در چشم آنان کوتاه میسازد. خندهای که از تمسخر برآید، همیشه اول به صاحبش برمیگردد؛ مثل سنگی که در چاه بیفتد، صدایش به همان دستی میرسد که پرتابش کرده.»کلاهدوز سرش را پایین انداخت. ملا کلاه را برداشت، روی میز گذاشت و گفت: «کلاه را نمیخواهم. پندی که داد، کافی بود.»از آن روز به بعد کلاهدوز هرگاه وسوسه میشد کسی را مسخره کند، صدای ملا در گوشش میپیچید: «تمسخر، پیش از آنکه به دیگری برسد، صاحبش را رسوا میکند.»@farsbo
