شب 12ربیع الاول ،وشروع هفته وحدت ،،گرامی باد..شبتون بخیر…
انتشار: 2026/08/24 17:42 UTCدریافت: 2026/08/24 23:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 23:20 UTC
شب 12ربیع الاول ،وشروع هفته وحدت ،،گرامی باد..شبتون بخیر
نخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- آسمانی ، ملکوتی ، روحانی ، شهدایی ، داستانی ، عرفانی، مذهبی ، انقلابی، قرآنی ، خانوادگی ، خدایی، معن · تطابق دقیق — ۲ شهریور ۱۴۰۵، ۲۱:۰۰
- ادبی ، شعر، داستان،بزرگان، ضرب المثل، رمان، شخصیتها ، نویسندگان ، متن کوتاه، خاطرات ، مناظرطبیعت ، · تطابق دقیق — ۲ شهریور ۱۴۰۵، ۲۳:۲۰
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند
پستهای تلگرام — ادبی ، شعر، داستان،بزرگان، ضرب المثل، رمان، شخصیتها ، نویسندگان ، متن کوتاه، خاطرات ، مناظرطبیعت ،
#فودوشین557 خدا بچہ هامون رو از این آدمهاے شیطان صفت دور نگہ دارہ. خالہ بلند گفت آمین و من آہ ڪشیدم. آهے ڪہ داغ بود. دستم را روے جیبم گذاشتم، جیبے ڪہ روے قلبم بود و یڪ تار موے آرامش لاے دستمالے داخلش. _من بہ جاے فرامرز باشم براے پیداڪردنش شهر رو زیر و رو میڪنم و بلاے سرش میارم ڪہ توے این دنیا درس عبرت بشہ و توے اون دنیا هم یادش نرہ. زهرا وحشت زدہ گفت: _واے داداش خدا نڪنہ تو جاے اون باشے. خیلے خیرو خوشے دیدے ڪہ حالا همچین حرفے در مورد خودت میزنے. حس ڪردم روے مبل نہ بلڪہ روے آتش نشستهام چون آرام و قرار نداشتم. چون آن آدمها ندیدہ و درست نشنیدہ یڪ دختر را محڪوم ڪردہ بودند و متجاوزش را آزاد. ڪاش نیامدہ بودم اینجا. مصطفے با لحنے عصبے گفت: _ول ڪنید این حرفا رو... بہ ما ربطے نداره... در مورد یہ چیز دیگہ صحبت ڪنید. زهرا پوست سیب را ڪند،آن را بہ چهار نصف تقسیم ڪرد و بلافاصلہ النا را صدا زد. _دخترم بیا سیبت رو ببر... خالہ حق با مصطفے ست داریم گناہ مردم رو میشوریم. خالہ چیزے زیرلب زمزمہ ڪرد ڪہ من نفهمیدمش و بعدگفت؛ _خدا همهے ما رو از شر وسوسہ هاے شیطان محفوظ ڪنه... اگر همین الان بلند میشدم، چند فریاد میڪشیدم و بعدش برمیگشتم خانهے خودم، زشت میشد؟ اتفاق بدے میافتاد؟! _داداش ڪاش آرامش هم بود. مصطفے بہ من نگاہ ڪرد و من هم بہ او. _ گفتم ڪہ! خونہ نبود وگرنہ میاومد. خالہ سرش را ڪمے عقب داد و خواست چیزے بگوید ڪہ با اخم مصطفے روبرو شد و همین از گفتن منصرفش ڪرد. من توے هر جمعے بہ یڪے مثل مصطفے احتیاج داشتم _خان داداش امسال پاییز زود نیومد؟ چند روز دیگہ هم تولد توئہ. من این فصل رو بہ خاطر همین دوست دارم چون تو رو بہ ما دادہ. فڪرم پیش حرفهاے چند دقیقہ پیش بود، این روزها برخلاف گذشتہ نسبت بہ هرچیزے ڪہ بہ آرامش وصل میشد حساس شدہ بودم. نمیدانم اگر از گذشتهے زنم خبر نداشتم امروز دختر فرامرز را چطورے قضاوت میڪردم، مثل بقیہ یا مثل مصطفے؟ ولے مطمئن بودم ڪہ مثل الان از او دفاع نمیڪردم. _زهرا امسال بیخیال من شو. فڪر تولد رو هم از سرت بیرون بنداز. زهرا دلخور شد، خبر نداشت از حال برادرش. _چرا آخہ؟ مصطفے سرش را سمت زهرا برگرداند. _زهرا وقتے داداشت یہ چیزے ازت میخواد بگو چشم و ازش دلیل نخواه. زهرا با لبهاے آویزان و نگاہ دلخورش بہ من چشم دوخت. من چقدر بدبخت بودم ڪہ باید شاهد دیدن ناراحتے عزیزانم باشم، یا مثل الان مسببش... _زهرا؟ یہ چند روزہ واسہ حجرہ یہ مشڪلے پیش اومدهدرگیر اونم. میدونم شام امشب، این حرفا و روزے سہ بار زنگ زدنت واسہ اینہ ڪہ نگرانمے و میخواے حالم روخوب ڪنی.#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین556 _خب چی شده؟ مصطفی قبل از خاله جوابم را داد. _مامان شاید قضیه اونجوری نباشه که مردم تعریف میکنن. این آدما کارشون یه کلاغ چهل کلاغ کردنه. این حرف توانست کمی ذهنم را از فکرهایش دور کند. خاله آستین چیندار پیراهنش را مرتب کرد و گفت: _خداعالم مادر،ولی خدا نیاره اون روزی رو که آبروی یه دختر بشه حرف توی دهن مردم. با لحنی عصبی گفتم: _خب چی شده؟ زهرادر حالی که نگاهش دنبال اِلنا بود جوابم راداد. _میگن دخترش رو وقتی داشته از آموزشگاه برمیگشته بردن و روز بعد برگردوند.. زهرا ادامه نداد، نمیدانم به خاطر خجالت بود یا حس بدی که به این ماجرا داشت. _آره مادر میگن دختره رو بردن و دامنش رو لکه دار کردن. دختر دم بخت بعد از این بلایی که سرش اومده دیگه آخر وعاقبتی نداره. هیچ خانوادهای واسه جوونش نمیره سراغ دختری که... گلویم باد کرد، با هر نفسی که میکشیدم درونم آتش میگرفت. مصطفی عصبانی شد. _به درک که نمیگیرن. تقصیر اون دختر بیچاره چیه این وسط؟ همین حرفها رو میزنید که دختر مردم قصد جونش رو میکنه. باید دلت واسه دختری که قربانی هوس یه بی شرف شده بسوزه نه اینکه آیندهاش رو سوزوند خاله اخم کرد، طوریکه چین و چروک صورتش بیشتر شد. _مصطفی جان مگه به حرف منه مادر؟ مردم بخصوص َمرد جامعت دختری رو که قربانی تجاوز شده نمیخوان. همین الانشم هرکی یه حرف میزنه. میگن خودش هم بی تقصیر نبوده، پوشش درست و حسابی نبوده و رفتارش هم غلط بوده. خاله طوری کلمه ی قربانی را به زبان می آورد که انگار کثیف ترین و نابخشودنی ترین گناه دنیا را به زبان می آورد... دلم میخواست گریه کنم و از ته دل راضی بودم از خودم که در مورد آرامش به کسی چیزی نگفته بودم. با صدایی پر از حرص و جوش گفتم: _خاله یعنی هر زنی حجابش شل بود باید بهش تجاوز بشه؟ مگه چیکار کرده که مردم دهن هرزشون رو باز میکنن و میگن رفتارش غلط بوده؟ چرا در مورد اون حرومزاده چیزی نمیگن؟ یعنی توی اون کشورهایی که حجاب اجباری نیست همه ی مردها باید به خودشون اجازه بدن به زن وبچهی مردم تجاوز کنن؟حیوون کثیفی که قصد همچین کاری رو داشته باشه نه به ظاهر نه به جنس نه به سن طرف توجه نمیکنه چون واسهش یه چیز مهمه، اونم تجاوز کردنه و خالی کردن کمر و شهوتش با هر آدمی که جلوی چشمش هست. دستم را روی سینه و پشت گردنم کشیدم. حالا دیگر توانستم به آرامش حق بدهم که چرا دردش و جنایتی که سالها به او شده را پنهان کرده بود. ما آدمها گاهی فقط به حرف آدم بودیم، به عمل یک قاضی بی انصاف میشدیم که تنها بلد بود یک حکم صادر کند، محکوم کردن. _اون پست فطرت رو گرفتن؟ حداقل مصطفی مثل آن آدمها فکر نمیکرد. او یک انسانِ واقعی بود. _نه ولی دنبالشن زهرا با ناراحتی مشغول کندن پوست یک سیب سرخ شد. _دختر بیچاره رو برده بدبختش کرده حالا مردم به عوض اینکه تف بندازن توی صورت اون عوضی دارن حرف بار فرامرز و دخترش میکنن. از وقتی این خبررو شنیدم میترسم یه لحظه چشم از النا بردارم. #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین555 وقتی وارد خانه شدم و با عزیزترین آدمهای زندگیام روبرو شدم، تازه فهمیدم که چقدر دلتنگشان بودم انگار که آرامش مثل پاک کن به جان ذهن و قلبم افتاده بود و اسم همه کس و همه چیز را از توی ذهنم پاک کرده بود و فقط اسم خودش را نوشته بود! تمام زندگیام درگیر فکری شده است که مربوط به خودش بود. _خان داداش آرامش نمیاد؟ خاله سودی کنارم نشسته بود، زهرا این سوال را از توی آشپزخانه اش پرسید، بوی غذایش توی خانهی گرمش پیچیده بود. _با سحر رفتن بیرون شام هم خونهی سینا میمونه. خاله سودی چشم از روی نیمرخم برنمیداشت. _خوبی مادر؟ خوب بودم؟ این مسخره ترین سوالی هست که این روزها مجبور هستم به آن جواب بدهم. _خوبم... خودت چطوری؟ _خدا رو شکر منم خوبم. شام دلتون خوش باشه و خوشبخت باشین منم خوبم. اِلنا را که باعروسک توی بغلش داشت از کنار ما رد میشد غافلگیرانه ازپشت بغل کردم و روی پاهایم نشاندم. آنقدری ضعیف و شکننده بود که حلقهی دستم را دور تنش شل کردم تا صدمهای نبیند... آن حرامزاده چطوری توانسته بود در حق یک کودک چنین جنایتی کند؟ من همیشه از بغل کردن بچهها توی این سن میترسیدم آنقدر که کوچک و حساس بودند. آنوقت او با دختر بچهای که... همین فکرها بود که مرا از درون پوک میکرد. _دایی امسال میرم پیش دبستانی... توی شکاف بازویم فرو رفت و با دستانش گونه هایم را گرفت و کشید. _هنوز هیچی نخریدم... مامان میگه فعلا زوده وقت داریم... آرامشی که کودک بود چطوری طاقت آورده بود؟ _خودم میگیرم برات. هر چی دوست داری برات میخرم جونِ دایی النا چانه ام را بوسید. زهرا با سینی چای آمد توی ِسالن. مصطفی هم از داخل اتاق بیرون آمد و به جمع ما اضافه شد. پوست دستش به خاطر وضویش خیس شده و موهایش به آن چسبیده بود. _نه داداش خودمون میگیریم. پارسالم تو خریدی. گونهاش را محکم بوسیدم. بچه ها همیشه برای من پاکترین موجودات روی زمین بودند، مثل فرشته ها... دیگر تنها یکنفر بود که میتوانست جلوی تصمیم مرا بگیرد، آن هم عزرائیل بود. _خرج تحصیلش رو تا وقتی که دانشگاهش رو تموم کنه با منه... اینو از همون روز اول گفتم پس باز شروع نکن آبجی. حتی به ذهن خانوادهام نمیرسید که این طوفانی که کنارشان نشسته است، چه دردی دارد و با چه رازی توی وجودش کشتی میگیرد. حال ظاهرم عادی بودو حال باطنم زار _مادر شنیدی چی به سر فرامرز اومده؟ سوال خاله حواسم را به جمع باز گرداند. _فرامرز؟ کدوم فرامرز؟ خاله چند دانه توت خشک توی دهانش انداخت، با حوصله آنها را جوید و بعد با کمی چایی قورتش داد. _پسر دایی پدر مصطفی رو میگم. بااینکه اصلا فرامرز را به خاطر نمیآوردم، تظاهر کردم میدانم کی را میگوید. اِلناهم ازتوی بغلم بیرون آمد و سمت تلویزیون دوید، برنامه کودک موردعلاقه اش پخش میشد#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین554 گوشی و کلیدهایم را برداشتم و سمت در سالن رفتم. هوا کمی سرد شده بود، کلید را توی قفل در چرخاندم و بعد سراندم توی جیب جلویی شلوار جینم. صدای سنگریزههایی که کف حیاط را پوشانده بود را زیر کفشهای اسپرتم میشنیدم. شبیه خرد کردن تکهای نانِ خشک زیر دندان آسیاب بود. در حیاط راهم قفل کردم وروی صندلی جلوی ماشین مصطفی نشستم، بدون اینکه به خاطر دیر رسیدنم غر بزند یا شکایتی کند ماشین را به حرکت درآورد. سرم را تکیه دادم به صندلی، مصطفی یک موزیک بی کلام گذاشت و سکوت کرد. چقدر دلم میخواست جزئی از دردم را به مصطفی نشان بدهم چون مطمئن بودم او مثل همیشه بهترین راهکارها را خواهد داشت، اما نمیشد! من هنوز در مورد آیندهام با آرامش تصمیمی نگرفته بودم و درحال حاضر فقط وظیفه ی من بود که برای او و زخمش تصمیم بگیرم و عمل کنم. هرزگاهی نگاهی به من میانداخت و بعد نگاهش را به جاده ی پیشرو میدوخت. _طوفان به خودم قول دادم فعلا هیچی بهت نگم بخصوص امشب رو که مهمونمون شدی، ولی میتونم که درباره ی خودت یه چیزی بگم؟ دیگر ناخودآگاه عصبی میشدم. _مصطفی باز میخوای شروع کنی؟ نمیبینی مثل سگ هار شدم و فقط پاچه میگیرم؟لبخندی زد. _واقعا خیلی بداخلاق شدی _میدونم پشت چراغ قرمز توقف کرد، امشب چه ترافیکی بود! _چرا؟ یک دستم را مشت کردم و محکم به کف دست دیگرم کوبیدم، من از وقتی که او رفته بود با هر چیزی و هرکسی و حتی خودم، دعوا داشتم. _نمیدونم! چراغ سبز شد، مصطفی قبل از اینکه حرکت کند نگاهم کرد و لبخندی زد. _دلتنگی... آدمیزاد هرچی دلتنگتر باشه بداخلاق تر میشهپوزخندی زدم. _چه ربطی داشت؟! جوابی نداد، او به حرفی که زده بود مطمئن بود و من داشتم دنبال نشانههای این تشخیصش توی وجودم میگشتم... و پیدایش هم کردم! _طوفان؟ انگشت اشارهام را توی گودی دستگیرهی در فرو کردم. _مصطفی حرفت رو بزن. جلوی در خانهاش توقف کرد، ماشین را خاموش کرد و روی صندلیاش سمت من چرخید. _یه جایی خوندم که “آدما مقابل رنج دو جورن. یه عده با هر رنجی که میبینن یه لایه پوست اضافه میشه بهشون، کرگدن میشن. یه عده با هر رنج، یه لایه از پوستشون کنده میشه، روحشون در معرض باد و بارون قرار میگیره، شکننده تر میشن”. برگشت سمت در ماشین و آن را باز کرد، قبل از اینکه پیاده شود حرفش راتمام کرد. _نمیدونم رنج بزرگی که داری میکشی چیه، ولی ایمان دارم که تو همون کرگدنی میشی که گفتم. پیاده شد و در را آهسته بست، آقا معلم چقدر به من اعتماد و باور داشت، درست مثل آرامش...! #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
با سلام و عرض ادب خدمت اعضای کانال # سرزمین ادبیاتضمن از تشکر از حضور و استقبال بی نظیرتون از پست های ما🤍همچنان منتظر و پذیرای انتقادات،پیشنهادات و نظرات سازنده ی شما عزیزان هستیم 🤗قطعا نظرات شما باعث پیشرفت و رشد هرچه بهتر این کانال میشه 😊برامون بنویسید از مطالب کانال راضی هستین یا خیردوست دارید چه مطالبی اضافه بشه و یا چه مطالبی کمتر پرداخته بشه ❤️ممنون از اینکه در این راه به ما کمک میکنید 🌱 برای ارتباط با شما :@Ayttak