#فودوشین562میوهها را توے آبڪش ریختم و دستان خیسم را با حولهے آشپزخانہ خشڪ ڪردم. _معذرت میخوام مجبور…
انتشار: 2026/08/25 17:03 UTCدریافت: 2026/08/25 18:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/25 18:50 UTC
#فودوشین562میوهها را توے آبڪش ریختم و دستان خیسم را با حولهے آشپزخانہ خشڪ ڪردم. _معذرت میخوام مجبور بودم ڪہ برم. بادڪنڪ را با لبهے خودش گرہ زد و توے هوا سمت دخترش پرت ڪرد و بعد با دستانش شانههاے من را قاب گرفت، صورتش بدون آرایش بود، ولے پوستش خیلے خوب و صاف بود و در ڪل زیبا. _فقط موندہ غذاها ڪہ اونم من و خالہ سودے درست میڪنیم. ڪیڪ رو هم سینا و سحر از سرڪار برگردن با خودشون میارن. پس دیگہ تو ڪارے واسہ انجام دادن ندارے، برو بالا یہ چرت بزن تا قیافهت از این ڪسالت دربیاد بعدش هم آمادہ شو بیا پایین. ازاینڪہ بادروغ گولشان میزدم و نسبت بہ من اینقدر بامحبت بودند عذاب وجدان داشتم. علاوہ بر طوفان، خانوادهاش هم خیلے قابل دوست داشتن بودند. _آخہ اینطورے ڪہ نمیشہ! شما هم خستہ شدید. مرا خیلے ملایم سمت سالن هل داد. _تو هم امروز پا بہ پاے ما ڪار ڪردے، تعارف نڪن برو بالا و بعدش اگہ تونستے واسہ درست ڪردن سالاد ڪمڪم ڪن. وقت زیادے داریم طوفان امروز با مصطفے ست و تا شب برنمیگردہ. الان با مصطفے حرف زدم، میگفت صبح رفتن بهشت زهرا. طوفان روز تولدش میرہ سرمزار سنا و پدر و مادرمون و بعدش هم خودش میوهها رو میربہ میدہ بهزیستے و سالمندان. ڪاش جاے زهرا بودم و طوفان نزدیڪترین آدم بہ من بود طوریڪہ نمیتوانست تحت هیچ شرایطے و توے هیچ دادگاهے نسبت بینمان را باطل ڪند. _خیلے ممنونم ازت زهراو محڪم در آغوشش گرفتم، برخلاف آغوش طوفان نرم بود. _ڪارے نڪردم عزیزدلم! در مسیر رفتنم سمت بالا گونہ هاے الناراهم محڪم بوسیدم، طوفان خیلے دوستش داشت و من هرڪسے را ڪہ او دوست داشت، دوست داشتمڪولهام ڪہ لباس و هدیهے تولد طوفان داخلش بود را از اتاق بغلے برداشتم و جلوے اتاق خواب طوفان ایستادم. من از این در وچهاردیواریاش خیلے خاطرہ داشتم، خاطرههایے ڪہ بیشترش خوب بود و ڪمترش بد.بند ڪولہ از میان انگشتانم آویزان شد و بہ دنبالم تا توے اتاق بہ روے زمین ڪشیدہ شد. ڪلید برق را زدم، اتاق روشن شد و دل من تاریڪ. ڪولہ را وسط اتاق جا گذاشتم، سمت تخت آشفتهاش رفتم و ملحفهها رو بو ڪردم، بوے عطر زنانہ نمیداد. اصلا هیچ بویے نداشت و این چقدر برایم خوشایند بود! دستانم بے اجازہ از من رختخوابش را مرتب ڪرد. بعد پاهایم سمت ڪمدش رفت و دستانم لا بہ لاے انبوہ لباسهاے آویزانے ڪہ بہ تن او رفتہ بودند گم شد.سر انگشتانم روے میز توالت ڪشیدہ شد، رد انگشتانم روے گرد و غبارش مشخص شد، این اتاق برخالف بقیهے خانهاش انگار از نظافت دور ماندہ بود! زمانهایے ڪہ توے این اتاق زندگے ڪردہ بودم جزو معدود روزهایے از عمرم بہ حساب میآمد ڪہ دوستش داشتم. اینجا ڪہ میآمدم، ترسم پشت درش میماند. سمت در حمام در انتهاے اتاق خواب رفتم، سرامیڪهایش خیلے خشڪ بود! طوفان هرشب عادت داشت دوش بگیرد! یعنے ممڪن بود ڪہ هر شب بہ عوض برگشتن بہ خانهاش و این اتاق، جایے دیگر برود؟! دلم از این حدس لرزید و عقلم نهیب زد ڪہ دیگر بہ تو مربوط نیست، مگر شما از هم جدا نشدید؟#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
