#فودشین563لباسهایم را از داخل کوله ام بیرون آوردم. جعبه ی کوچک کادو را هم روی بغل تختیاش گذاشتم، هد…
انتشار: 2026/08/25 17:04 UTCدریافت: 2026/08/25 18:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/25 18:50 UTC
#فودشین563لباسهایم را از داخل کوله ام بیرون آوردم. جعبه ی کوچک کادو را هم روی بغل تختیاش گذاشتم، هدیه ی من برعکس هدیه ی او کوچک و ارزان بود. به قدر وسعم هزینه کرده بودم، این مدت که خانه ی سحر بودم بیکاریام باعث شده بود به پس اندازم دست برد بزنم، ولی کادویم آنقدرها هم بد نبود! یک روز از صبح تا غروبش به دنبالش گشته بودم. بیشتر از دو هفته بود که ندیده بودمش... میماند.گذشته ام را برای طوفان تعریف کرده بودم.نشسته بودم را خیلی خوب به خاطر داشتم، آخرین باری که اینجا این اتاق خیلی عجیب بود، برای اولین بار در کمترین فاصله ی ممکن از یک مرد قرار گرفتم و بعدها کنارش خوابیدم، توی این اتاق شجاع شدم، اعتراف کردم، باترسهایم روبرو شدم، عاشق شدم و با تمام گذشته ام روبرو... من در هرجایی بجز اینجا احساس راحتی و آرامش نکرده بودم، و به خوبی میدانم که جا به جایی های بعد از این اتاق جز غمگین کردنم دیگر فایده ای برایم نخواهند داشت.دوش گرفتم، لباسهایی که روی تخت گذاشته بودم راپوشیدم، آرایش کردم و موهای من دارم را هم باز گذاشتم. دامن چیندار تا روی ساق پا و پیراهن پفدار سفید، همان هایی که دوست داشت و خودش برایم خریده بود.به آینه نزدیکتر شدم، شانهاش را برداشتم و به موهایم کشیدم. کاش جزئی از این اتاق بودم، همین شانه اش بودم که به موهایش میکشید، یا یکی از این عطرهایش بودم که به نبض گردنش و مچ دستانش میزد، کاش سنا بودم تا تصویرم مثل او، توی قاب عکسی روی پاتختیاش بود. به آن گرد و خاکی که روی میزش هم بود قانع بودم، من فقط میخواستم متعلق به او و توی این اتاق خواب باشم. منی که از ۹سالگی تا چند ماه پیش از هر اتاق خوابی بیزار و فراری بودم الان دوست داشتم یک شی یا ریزگردی باشم به شرط بودنم توی این اتاق._آرامش؟صدایش را شنیدم، نفسم بند آمد. به سمتش برگشتم، چند قدم جلوتر از قاب در بود._سلام همانجا ایستاد. فقط توانستم یک نظر ببینمش، چون سریع سرم را پایین انداختم و از آینه و میزش فاصله گرفتم._سلام... من خیلی اصرار کردم زهرا بیخیال تولد گرفتن بشه، اونم قبول کرد، اما حالا که برگشتم خونه دیدم فقط به زبون بوده که قبول کرده. وقتی گفت تو بالایی باورم نشد!فقط داشتم به صدایش گوش میدادم، انگارکه صدایش را فراموش کرده بودم!_منم به همین خاطر اومدم. شبم با سینا و سحر برمیگردم... مجبور نبودم نمی اومدم.صدای پاهای لختش را روی زمین شنیدم، داشت به من نزدیک میشد. مثل اولین باری که فهمیدم عاشقش ام تپشِ قلب گرفتم.شده_کار خوبی کردی. ایستادنش در چندقدمیام و سکوتش وادارم کرد تاسرم را بالا بگیرم و از اوضاع پیش آمده خبری._خوبی؟با این احوالپرسیاش خیلی واضح به من اهانت کرد. من خوب بودم؟_خوبم قدم دیگری برداشت. دیدن ته ریش نامرتب و صورت خسته اش عذاب آور بود برای کسی مثل من._نه خوب نیستی... چرا؟_خیلی هم خوبم. منو ببین؟ به نظرت این ظاهر یه آدم لحنش یک جوری بود. لبش به یک سمت کشیده شد._دوری از من بهت نساخته... ویرونی دختر.لعنتی! چرا نمیشد چیزی را از او پنهان کرد؟_اشتباه میکنیبا انگشت شستش گوشه ی لبش را خاراند و با چشم به سر و وضعم و بعد هم صورتم اشاره کرد._رنگ و لعاب صورتت و این لباسهای تنت واسه دلبری کردنه؟ دلبری از سایه ی سرت؟برعکس من، انگار این دوری به او ساخته بود، لحنش و نگاهش تغییر کرده بود._واسه خوب نقش بازی کردنه. من چند ساله کارم بازیگریه. گریم و لباس هم جزو اصلی بازیگری... در ضمن، تو دیگه سایه ی سرمن نیستی.دستش که رسید به موهایم، نفسم رفت و راه برگشت را گم کرد._دلم واسه موهات تنگ شده بود.نگاهم روی دستش بود که انگشت میپیچید لای فر موهایم. تمام زورم را زدم تا نگاهش نکنم تا نفهمد که چقدر عاشقانه قلبم را به اوباخته بودم._فقط دلت واسه موهام تنگ شده بود؟اینکه حالش به حرفهایش نمیخورد!_یه وقتایی هم جات توی این خونه خیلی خالیه نوازش موهایم توسط انگشتانش مثل کشیدن پر روی پلکهای بسته بود. در عین حال که اذیت میکرد، بینهایت هم لذتبخش بود._واقعاًجای خالی من توی این خونه و زندگیت حس میشه؟ پس چرا بعد از اونشب تا حالا یه بارم سراغی از حالم نگرفتی؟ ترسیدی؟ فکر کردی باز احساسم رو زار میزنم و خواهش میکنم؟ تو منو خوب نشناختی، چون اولین بارم بود که اون احساس رو داشتم ناشی رفتار کردم، بچگی کردم، اما دیگه اینطوری نیست، دیگه یاد گرفتم که باید مهمترین آدم زندگی یه نفر باشم نه جزئی از زندگیش چقدر دلتنگ این دستش را از میان موهایم بیرون آورد، احساس کردم سلمبه قلمبه یادت رفته؟ من سواد ندارم، واسه یه درضمن اونقدرهام ازت بیخبر نیستم.#ادامه دارد...📚@fazayeadaby
