ادامه مطلب پیشین👇🏼اگر پاسخ نظامی نتواند بخشی از یک هدف بزرگتر باشد، ممکن است به جای تغییر معادله،…
انتشار: 2026/07/11 05:54 UTC
ادامه مطلب پیشین👇🏼اگر پاسخ نظامی نتواند بخشی از یک هدف بزرگتر باشد، ممکن است به جای تغییر معادله، فقط چرخهای تازه ایجاد کند؛ چرخهای که در آن هر طرف، اقدام خود را واکنش به اقدام دیگری معرفی میکند و در نهایت، هزینه آن را جامعهای میپردازد که در اتاق تصمیمگیری حضور نداشته است.اما در طرف مقابل هم باید یک خطای دیگر را کنار گذاشت، اینکه هر گونه سخن گفتن از مذاکره، کاهش تنش یا محاسبه هزینهها را به معنای خیانت و ضعف بدانیم. هیچ کشور قدرتمندی با حذف عقل نقاد قدرتمند نشده است.اتفاقا کشورهایی که در بحرانهای بزرگ موفق عمل کردهاند، یک ویژگی مشترک داشتهاند یعنی قبل از تصمیم، اجازه دادهاند سناریوها بررسی شوند؛ اما بعد از تصمیم، توانستهاند یک مسیر روشن را دنبال کنند.وحدت به معنای آن نیست که همه یک حرف بزنند، یک فکر کنند و هیچ صدای متفاوتی شنیده نشود. جامعهای که قبل از تصمیم از ترس اختلاف، نقد را حذف کند، ممکن است تصمیم اشتباه بگیرد اما جامعهای که بعد از تصمیم، به دلیل اختلافات داخلی نتواند تصمیم گرفتهشده را اجرا کند، حتی تصمیم درست را هم بیاثر میکند. مشکل امروز کشور این است که مرحله تصمیمسازی و مرحله تصمیمگیری را با هم اشتباه میگیریم.در مرحله اول، باید پرسید. باید مخالفت کرد. باید خطرها را دید. باید حتی بدترین سناریوها را روی میز گذاشت اما در مرحله دوم، وقتی تصمیم گرفته شد، کشور نمیتواند با چندین صدای متناقض حرکت کند.کشتیای که هرکس خود را ناخدای آن میداند، الزاما به این دلیل غرق نمیشود که ناخداها ناتواناند؛ گاهی به این دلیل غرق میشود که مسیرهای متفاوتی را همزمان دنبال میکنند و این همان جایی است که مسئله فرماندهی راهبردی اهمیت پیدا میکند.فرماندهی فقط به معنای ساختار نظامی نیست. یک کشور در بحران نیازمند مرکز ثقلی است که بتواند میان امنیت، اقتصاد، دیپلماسی و جامعه ارتباط برقرار کند. مرکزی که یک سؤال ساده اما حیاتی را پاسخ دهد که قرار است این مسیر به کجا برسد؟زیرا یکی از مشکلات بزرگ بحرانهای طولانی این است که ابزارها گاهی جای هدف را میگیرند.مقاومت، مذاکره و پاسخ همه ابزارند و نه هدف چونهدف باید چیزی فراتر باشد، هدف باید ساختن شرایطی که ملت بتواند با امنیت بیشتر و هزینه کمتر زندگی کند به همین دلیل، شاید نخستین کاری که باید انجام شود، تعریف یک مقصد روشن است.کشورها معمولا برای آغاز درگیریها برنامه دارند؛ برای حمله، دفاع، تحریم، فشار و پاسخ. اما کمتر درباره پایان بحرانها برنامهریزی میکنند. گویی آغاز یک رویارویی نیازمند استراتژی است، اما پایان دادن به آن صرفا به گذشت زمان واگذار میشود در حالی که هنر سیاست دقیقا در همین نقطه آشکار میشود یعنی اینکه بدانی چه زمانی باید وارد یک میدان شوی، اما مهمتر از آن، بدانی تحت چه شرایطی باید از آن خارج شوی؟ به عبارتی پیروزی فقط در جنگ کافی نیست و این پیروزی باید در توافق و خروج از بحران هم اتفاق بیفتد .ایران در وضعیت کنونی خود بیش از هرچیز نیازمند چیزی شبیه یک «نقشه پایان بحران» است یک تصمیم واقعی درباره اینکه پنج سال دیگر قرار است در چه وضعیتی باشیم؟این نقشه راه باید به چند سؤال دشوار پاسخ دهد.امنیت مطلوب ما چیست؟چه چیزهایی قابل مذاکره نیست؟در چه حوزههایی امکان انعطاف وجود دارد؟موفقیت دقیقاً چگونه سنجیده میشود؟و از همه مهمتر اینکه نقطهای که در آن میتوان گفت این بحران پایان یافته، کجاست؟کشوری که پاسخ این پرسشها را نداند، ممکن است در هر مرحلهای از مسیر احساس پیروزی کند، اما همچنان در همان بحران باقی بماند. اگر کسی میگوید بحران باید خاتمه یابد، چشم را بر تهدید نبسته است، هیچ کشوری در شرایطی که احساس میکند امنیتش تضمین نشده، نمیتواند تصمیمی پایدار بگیرد و آمادگی وحفظ بازدارندگی لازمه مذاکره است اما باید دانست که بازدارندگی برای جلوگیری از جنگ است، نه برای ماندن در وضعیت جنگی بنابراین تقویت امنیت داخلی، مقابله با نفوذ، ترمیم ضعفهای اطلاعاتی، افزایش هزینه هرگونه اقدام علیه ایران و بازسازی اعتماد در ساختار تصمیمگیری، ضروری است اما کافی نیست چون اگر تمام توان کشور صرف آمادگی برای درگیری بعدی شود، دقیقا در همان زمینی بازی خواهیم کرد که رقیب میخواهد؛ زمینی که در آن اقتصاد فرسوده میشود، جامعه خسته و جامعه دوباره شاهد فعال شدن گسلهای خود میشود.فهم این نکته مهم است که قدرتی که فقط برای دوام آوردن استفاده شود، پس از مدتی معنای خود را از دست میدهد و بالمآل قدرت باید امکان انتخاب ایجاد کند همین واقعیت است که باعث اهمیت دیپلماسی میشود.👇🏼ادامه مطلب
