C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi ♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─داستان کوتاه: وامق و عذرا از کهنترین و دلانگیزترین د…
انتشار: 2026/07/11 10:00 UTC
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi ♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─داستان کوتاه: وامق و عذرا از کهنترین و دلانگیزترین داستانهای عاشقانهٔ ادبیات فارسی است؛ روایتی که ریشه در داستانهای یونان باستان دارد و با قلم توانای عنصری بلخی به شعر فارسی راه یافته است. هرچند بخشهایی از منظومهٔ اصلی از میان رفته، اما این داستان همچنان از آثار ارزشمند ادبیات کلاسیک بهشمار میرود و بر بسیاری از منظومههای عاشقانهٔ پس از خود تأثیر گذاشته است.در سه بخش، روایت این عشق کهن را با نثری روان و ویرایششده میخوانیم؛ داستانی از عشق، سرنوشت، جدایی و وفاداری که پس از گذشت نزدیک به هزار سال، هنوز خواندنی و تأثیرگذار است.وامق و عذرا - قسمت اول در روزگاران قدیم، فَلقراط، پسر اقوس، بر جزیرهٔ کوچک شامس فرمان میراند. این پادشاه فرمانروایی خودکامه و ستمگر بود، اما به آباد کردن سرزمین خود شوقی فراوان داشت. او در آنجا بتی برپا کرد که یونانیان آن را مظهر ازدواج و نمایندهٔ زنان میشمردند.در شهر شامس، که همنام جزیره بود، دختر جوان، زیباروی و دلآرایی به نام یانی زندگی میکرد.فلقراط روزی چون روی این دختر را دید، در همان نگاه نخست دلباختهٔ او شد و وی را از پدرش خواستگاری کرد. چون خبر ازدواج آن دو به گوش مردمان این جزیره و جزیرههای دور و نزدیک شامس رسید، همگان با سر و بر آراسته به شادی پرداختند:سرایندگان رود برداشتهاندبه نیکاختری راه برداشتهاندتا یک هفته از بانگ و نوای چنگ و رباب، مردمان را خواب و آرام نبود. چون یانی به قصر حاکم درآمد و آن دستگاه آراسته و آن بزرگی و شکوه را دید، دل در گرو مهر همسر خویش نهاد و جز او به هیچ چیز نمیاندیشید.شبی حاکم در خواب دید که درخت زیتونی پُرشاخ از میان سرای او رویید و به بار نشست. آنگاه به حرکت درآمد، همهٔ جزیرههای پیرامون را پیمود و سپس به جای نخستین خود بازگشت. خوابگزاران گفتند:«شاه را فرزندی خواهد آمد که کارهای بزرگ از او سر خواهد زد.»چنین روی نمود که پس از مدتی، یانی دختری به دنیا آورد که:هر آنکه او بوی و رنگ آمدیچو بر گل و مشک تنگ آمدیچو از جامه آن ماه برخاستیبه چهره جهان را بیاراستینام او را عذرا نهادند.چون یک ماه از تولد او گذشت، در چشم بینندگان کودکی یکساله مینمود. در هفتماهگی به راه رفتن افتاد و در دهماهگی زبان به سخن گشود. چون دوساله شد، دانشها فرا گرفت و در هفتسالگی دختری دانا و تمامعیار گردید. چنان تیزآموز بود که هرچه آموزگار به او میآموخت، در همان دم فرا میگرفت. در دهسالگی نیز در چوگانبازی و تیراندازی سرآمد همگان شد.به نیزهکه از جا برداشتیبه پولاد تیز بگذاشتیدیری نپایید که در عقل، تدبیر و رأی از همهٔ شاهزادگان و نامآوران پیشی گرفت و چندان دانش اندوخت که خود را از آموختن دانش بیشتر بینیاز دید.فلقراط عذرا را در پرده نگاه نمیداشت و هرگاه دشمنی به کشورش روی میآورد، دخترش را فرمانده سپاه میکرد و به میدان جنگ میفرستاد. عذرا در نظر پدر، از جان و چشم او عزیزتر بود. افزون بر همهٔ این هنرها، چنان زیباروی، طناز و دلآرا بود که هرگاه از کوی و بازار میگذشت، چشم همهٔ رهگذران به سوی او کشیده میشد و همگان از شگفتی و حسرت انگشت به دندان میگزیدند.چنین روی نمود که مادر وامق، در حالی که او هنوز نوجوانی هنرمند و هوشمند بود، درگذشت و پدرش، ملذیطس، زنی دیگر به نام معشقولیه گرفت. این زن، دیوخوی، بدآرام، بدسرشت و بدکنش بود و جز به فسادانگیزی و غوغاگری نمیاندیشید. چنانکه گفتهاند:زن بد اگر چون مه روشن استمیامیز با او که اهرمن استهر آن مرد کو رفت بر رأی زننکوهیده باشد بر رأیزنبرای زن اندر زین سود نیستگر آتش نماید، بهجز دود نیستاین زن سنگدل، خیرهرو و کارآشوب بود. پیوسته با دیدهٔ تحقیر و کینه به وامق مینگریست و آنقدر نزد پدرش از او بدگویی کرد که سرانجام ملذیطس مهر از فرزند خود برید. وامق، چون خویشتن را چنین خوار و بیقدر دید، در اندیشهٔ سفر افتاد. از حوادث ناگوار پروا نکرد و با خود گفت:همان کس که جان داد، روزی دهدچو روزی دهد، دلفروزی دهدوامق چندگاهی درنگ کرد تا همسفری موافق و سازگار بیابد. چون دریافت که نامادریاش قصد دارد او را با زهر از میان بردارد، در تصمیم خود استوارتر شد.او دوستی هوشمند و سخنور به نام طوفان داشت؛جهاندیده و کاردیده بسیپسندیده اندر دل هر کسیروزی او را دیدار کرد و از قصد خویش آگاه ساخت و گفت:چنین گفت کای پرهنر یار منتو آگاهی از گشت پرگار من«تو خود میدانی که زن پدرم چگونه کمر به کشتن من بسته است. از هیچ روی نمیتوانم دل به ماندن نزد پدر و نامادریام آرام کنم؛ ازاینرو میخواهم به سفر بروم.»طوفان در پاسخ گفت:C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─


