
🍂کانال گنجینه با اشعار بسیاری از شاعران🍃🍁گفته بودم چو بیایی غزل دل با تو بگویم ..🔷کد شامَد: 1-0-65-769267-2-1🔻وبلاگ : sharefarsi97.blogfa.com🔻تبلیغات در کانال : @mohamad_8406🔻صفحه اینستاگرام : instagram.com/ganenahshare
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 18 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/19 تا 2026/08/10
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 19 پست مشاهدهشده و 1 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
سرگذشت دل منزندگی نامهٔ انسان استکه لبش دوختهاندزندهاش سوختهاندو به دارش زدهاند ...#هوشنگ_ابتهاج
در انتهای هر سفردر آیینهدار و ندار خویش را مرور میکنماین خاک تیره این زمینپاپوش پای خستهاماین سقف کوتاه آسمانسرپوش چشم بستهاماما خدای دلدر آخرین سفردر آیینه به جز دو بیکرانه کرانبه جز زمین و آسمانچیزی نمانده استگم گشته ام، کجاندیدهای مرا؟#حسین_پناهی
* #با_تمام_اشکهایم *شرمتان باد ای خداوندان قدرت!بس کنید!بس کنید از این همه ظلم و قساوت،بس کنید!*ای نگهبانان آزادی!نگهداران صلح!ای جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون!سرب داغ است این که میبارید بر دلهای مردم،سرب داغ!موج خون است این که میرانید بر آنکشتی خودکامگی راموج خون!*گر نه کورید و نه کر،گر مسلسلهای تان یک لحظه ساکت میشوند؛بشنوید و بنگرید:بشنوید این "وایِ" مادرهای جانآزرده است،کاندرین شبهای وحشت سوگواری میکنند!بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است؛کز ستمهای شما هر گوشه زاری می کنند.بنگرید این کشتزاران را، که مزدورانتانروز و شب، با خون مردم، آبیاری میکنند!بنگرید این خلق عالم را، که دندان بر جگر،دمبهدم بیدادتان را،بردباری می کنند!*دست ها از دستتان ای سنگ چشمان، بر خداستگرچه میدانم،آنچه بیداری ندارد،خواب مرگ بی گناهان است و وجدان شماست!با تمام اشکهایم، باز، -نومیدانه-خواهش میکنم:بس کنید!بس کنید!فکر مادرهای دلواپس کنید.رحم بر این غنچههای نازک نورس کنید.بس کنید!- #فریدون_مشیری- از دفتر: #از_خاموشی
بر سنگ گوری تازه نامی هست...دارنده این نام را هرگز ندیدم مناینجا میان سوگواران آشنایانند و خویشانندو مردمانی هم که چون مندارندهٔ این نام را هرگز ندیدند و نمیداننداماهر کس که اینجا هستبا خشم و فریادی گره در مشتمیداند که او را کشت…بر گرد گور تازه جمع سوگواران استدیگر کسی اینجا نمیپرسداین خفته در خاک از کجا و از کدامان است!؟…میدانند او «فرزند ایران» است...#هوشنگ_ابتهاج
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشتراهی بهجز گریز برایم نمانده بوداین عشقِ آتشینِ پُر از دردِ بیامیددر وادیِ گناه و جنونم کشانده بودرفتم، که داغِ بوسهی پُر حسرتِ تو رابا اشکهای دیده ز لب شستوشو دهمرفتم که ناتمام بمانم در این سرودرفتم که با نگفته به خود آبرو دهمرفتم مگو، مگو، که چرا رفت، ننگ بودعشقِ من و نیازِ تو و سوز و سازِ مااز پردهی خموشی و ظلمت، چو نورِ صبحبیرون فتاده بود به یکباره رازِ مارفتم که گم شوم چو یکی قطره اشکِ گرمدر لابهلایِ دامنِ شبرنگِ زندگیرفتم، که در سیاهیِ یک گورِ بینشانفارغ شوم ز کشمکش و جنگِ زندگیمن از دو چشمِ روشن و گریان گریختماز خندههای وحشیِ توفان گریختماز بسترِ وصال به آغوشِ سردِ هجرآزرده از ملامتِ وجدان گریختمای سینه در حرارتِ سوزانِ خود بسوزدیگر سراغِ شعلهی آتش ز من مگیرمیخواستم که شعله شوم سرکشی کنممرغی شدم به کنجِ قفس بسته و اسیرروحی مشوّشم که شبی بی خبر ز خویشدر دامنِ سکوت به تلخی گریستمنالان ز کردهها و پشیمان ز گفتههادیدم که لایقِ تو و عشقِ تو نیستم-فروغ فرخزاد
خانهی من در انتهای جهان استدر مفصل خاک و پوک.با ما گفته بودند:« آن کلام مقدّس رابا شما خواهیم آموختلیکن به خاطر آنعقوبتی جانفرسای راتحمّل میبایدتان کرد.»عقوبت جانکاه را چندان تاب آوردیمآریکه کلام مقدّسمانباریاز خاطرگریخت!#احمد_شاملو
غم اگر به کوه گویم، بگریزد و بریزد! که دگر بدین گرانی نتوان کشید یاری#هوشنگ_ابتهاج
پيشِ روی ما گذشت اين ماجرا اين كری تا چند، اين كوری چرا؟ ناجوانمردا كه بر اندامِ مرد زخمها را ديد و فريادی نكرد پيرِ دانا از پسِ هفتاد سال از چه افسونش چنين افتاد حال؟ سينه میبينيد و زخمِ خونفشان چون نمیبينيد از خنجر نشان؟ بنگريد اي خامجوشان بنگريد اين چنين چون خوابگردان مگذريد آه اگر اين خوابِ افسون بگسلد از ندامت خارها در جان خلد !چشمهاتان باز خواهد شد ز خواب سر فرو افكنده از شرمِ جواب آن چه بود؟ آن دوست دشمن داشتن سينهها از كينهها انباشتن آن چه بود؟ آن جنگ و خونها ريختن آن زدن، آن كشتن، آن آويختن پرسشی كان هست همچون دشنه تيز پاسخي دارد همه خونابهريز آن همه فرياد آزادی زديد فرصتی افتاد و زندانبان شديد؟!آنكه او امروز در بند شماست در غم فردای فرزندِ شماست!! راه میجستيد و در خود گم شديد مردميد، اما چه نامردم شديد كجروان با راستان در كينهاند زشترويان دشمنِ آيينهاند "آی آدمها" اين صدای قرنِ ماست اين صدا از وحشتِ غرقِ شماست ديده در گرداب كی وا می كنيد؟ وه كه غرقِ خود تماشا می کنید#هوشنگ_ابتهاج
کوه غم بر خاطر آزادمردان بار نیستسایه ابر سبکرو بر گلستان بار نیستمرهم دلسوزی ارباب عقلم میکُشدورنه بر دیوانه من سنگ طفلان بار نیستداغ دارد گریه در شبهای وصل او مراابر اگر در وقت خود بارد؛ به دهقان بار نیستاز بهای خویش افتادن بود بر دل گرانورنه بر یوسف نژادان چاه و زندان بار نیستناله زنجیر باشد مطرب فیلان مستبر دل افلاک فریاد اسیران بار نیستآبروی رشته از بسیاری گوهر بودخوشههای دل بر آن زلف پریشان بار نیستشمع در راه نسیم صبحدم جان میدهدبوی پیراهن به چشم پیر کنعان بار نیستمیشود از ابر بینم تازه داغ تشنگانپای خون آلود بر خار مغیلان بار نیستاز سبک روحان نگیرد عالم امکان غبارگردباد برق جولان بر بیابان بار نیستشوکت اسکندری بار است بر صافی دلانورنه خضر نیک پی بر آب حیوان بار نیستهست محرومی ز سنگ کودکان بر دل گرانورنه بر من بی بری چون سرو چندان بار نیستنیست صائب جز تماشا بهره ما از جهانشبنم پا در رکاب ما به بستان بار نیستصائب_تبریزی
منی که نام شراب از کتاب میشستمزمانه کاتب دکان مِی فروشم کرد کنون که کاتب دکان می فروش شدمفضای خلوت میخانه، خرقه پوشم کرد#طالب آملیپ ن :آدمی گاهی سالها با وسواس، خود را پاک نگه میدارد؛ نه از ترس سقوط، بلکه برای حفظ تصویری که از خویش ساخته است.اما زندگی، بیاعتنا به این تصویر، او را به دل همان چیزهایی میاندازد که از آنها میگریخت.و شگفت آنکه درست همانجا، در میانهی تجربه و خطا، صداقتی زاده میشود که هرگز در پرهیزِ نمایشی نبود.آنچه انسان را به معنا میرساند، دوری مطلق نیست؛ رویارویی صادقانه با خویشتن است.
به سوز دل نفسی آتشین بر آر، ای عشق!که سینهها سیه از روزگار دم سردست#هوشنگ_ابتهاج
کوه غم بر خاطر آزادمردان بار نیستسایه ابر سبکرو بر گلستان بار نیستمرهم دلسوزی ارباب عقلم میکُشدورنه بر دیوانه من سنگ طفلان بار نیستداغ دارد گریه در شبهای وصل او مراابر اگر در وقت خود بارد؛ به دهقان بار نیستاز بهای خویش افتادن بود بر دل گرانورنه بر یوسف نژادان چاه و زندان بار نیستناله زنجیر باشد مطرب فیلان مستبر دل افلاک فریاد اسیران بار نیستآبروی رشته از بسیاری گوهر بودخوشههای دل بر آن زلف پریشان بار نیستشمع در راه نسیم صبحدم جان میدهدبوی پیراهن به چشم پیر کنعان بار نیستمیشود از ابر بینم تازه داغ تشنگانپای خون آلود بر خار مغیلان بار نیستاز سبک روحان نگیرد عالم امکان غبارگردباد برق جولان بر بیابان بار نیستشوکت اسکندری بار است بر صافی دلانورنه خضر نیک پی بر آب حیوان بار نیستهست محرومی ز سنگ کودکان بر دل گرانورنه بر من بی بری چون سرو چندان بار نیستنیست صائب جز تماشا بهره ما از جهانشبنم پا در رکاب ما به بستان بار نیستصائب تبریزی
اگر نه رنگ ، اگر نه چشمواره های تنگ بود کدام خاره سنگ بود که تاب آبگینه دیدنش نبود ؟کدام کرم پیله بود که بال ِ در هوای گل پریدنش نبود ؟کدام خار و سبزه و گیاه زرد بود که آفتاب گردان نبود ؟کدام شبنم و حباب کدام سایه و سراب که آفتاب سرمدی نبود ؟#قیصر_امین_پور
در میان اشک ها پرسیدمش:خوش ترین لبخند چیست ؟شعله ای در چشم تاریکش شکفتجوش خون در گونهاش آتش فشاندگفت:لبخندی که عشقِ سربلندوقت مردن بر لب مردان نشاندمن ز جا برخاستمبوسیدمش ... #هوشنگ_ابتهاج
روزگاری دل رمیدهی من از دو گلچهره بوسهای میخواستآن یکی سرکشید و ناز افزود وین یکی بوسه داد و بزم آراستاین یکی از شراب بوسه خویش کرد سرشار مستی طربموان یکی در سراب وعدهی دور میداوند هنوز تشنه لبمبوسه هایی که این یکی داده ست گر چه شیرینتر از می و شکر استدل دیوانـه بـاز مـی گـویـد لذت آن نداده بیشتر است ...! #هوشنگ_ابتهاج
#کودکان_و_درختان در پهنهی جهانانسان برای کشتن انسانتا جبهه میرودانسان برای کشتن انسانتشویق میشود!*درجبهههای جنگ کشتار میکنندیا کشته میشوند*تابوت صد هزار جوان راپیران داغداربا چشم اشکباربردوش میکشنددرخاک می نهند.*....آنگاه کودکان راتعلیم میدهند:یک شاخه از درخت نبایست بشکنند!#فریدون_مشیریاز دفتر: " #تا_صبح_تابناک_اهورایی "
بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردیددرین خانه غریبید ، غریبانه بگردیدیکی مرغ چمن بود که جفت دل من بودجهان لانه ی او نیست پی لانه بگردیدیکی ساقی مست است پس پرده نشسته ستقدح پیش فرستاد که مستانه بگردیدیکی لذت مستی ست ، نهان زیر لب کیست ؟ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردیدیکی مرغ غریب است که باغ دل من خوردبه دامش نتوان یافت ، پی دانه بگردیدنسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوستهمین جاست ، همین جاست ، همه خانه بگردیدنوایی نشنیده ست که از خویش رمیده ستبه غوغاش مخوانید ، خموشانه بگردیدسرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تاکدر این جوش شراب است ، به خمخانه بگردیدچه شیرین و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟پی آن گل پر نوش چو پروانه بگردیدبر آن عقل بخندید که عشقش نپسندیددر این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردیددرین کنج غم آباد نشانش نتوان داداگر طالب گنجید به ویرانه بگردیدکلید در امید اگر هست شماییددرین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردیدرخ از سایه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟به خوابش نتوان دید ، به افسانه بگردیدتن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا بردگرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردید#هوشنگ_ابتهاج
بشنو ای دلعشق میخواند مرامیدهم صد جان که بستاند مرا#هوشنگ_ابتهاج