کوه غم بر خاطر آزادمردان بار نیستسایه ابر سبکرو بر گلستان بار نیستمرهم دلسوزی ارباب عقلم میکُشدورنه بر دیوانه من سنگ طفلان بار نیستداغ دارد گریه در شبهای وصل او مراابر اگر در وقت خود بارد؛ به دهقان بار نیستاز بهای خویش افتادن بود بر دل گرانورنه بر یوسف نژادان چاه و زندان بار نیستناله زنجیر باشد مطرب فیلان مستبر دل افلاک فریاد اسیران بار نیستآبروی رشته از بسیاری گوهر بودخوشههای دل بر آن زلف پریشان بار نیستشمع در راه نسیم صبحدم جان میدهدبوی پیراهن به چشم پیر کنعان بار نیستمیشود از ابر بینم تازه داغ تشنگانپای خون آلود بر خار مغیلان بار نیستاز سبک روحان نگیرد عالم امکان غبارگردباد برق جولان بر بیابان بار نیستشوکت اسکندری بار است بر صافی دلانورنه خضر نیک پی بر آب حیوان بار نیستهست محرومی ز سنگ کودکان بر دل گرانورنه بر من بی بری چون سرو چندان بار نیستنیست صائب جز تماشا بهره ما از جهانشبنم پا در رکاب ما به بستان بار نیستصائب_تبریزی
در انتهای هر سفردر آیینهدار و ندار خویش را مرور میکنماین خاک تیره این زمینپاپوش پای خستهاماین سقف کوتاه آسمانسرپوش چشم بستهاماما خدای دلدر آخرین سفردر آیینه به جز دو بیکرانه کرانبه جز زمین و آسمانچیزی نمانده استگم گشته ام، کجاندیدهای مرا؟#حسین_پناهی
* #با_تمام_اشکهایم *شرمتان باد ای خداوندان قدرت!بس کنید!بس کنید از این همه ظلم و قساوت،بس کنید!*ای نگهبانان آزادی!نگهداران صلح!ای جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون!سرب داغ است این که میبارید بر دلهای مردم،سرب داغ!موج خون است این که میرانید بر آنکشتی خودکامگی راموج خون!*گر نه کورید و نه کر،گر مسلسلهای تان یک لحظه ساکت میشوند؛بشنوید و بنگرید:بشنوید این "وایِ" مادرهای جانآزرده است،کاندرین شبهای وحشت سوگواری میکنند!بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است؛کز ستمهای شما هر گوشه زاری می کنند.بنگرید این کشتزاران را، که مزدورانتانروز و شب، با خون مردم، آبیاری میکنند!بنگرید این خلق عالم را، که دندان بر جگر،دمبهدم بیدادتان را،بردباری می کنند!*دست ها از دستتان ای سنگ چشمان، بر خداستگرچه میدانم،آنچه بیداری ندارد،خواب مرگ بی گناهان است و وجدان شماست!با تمام اشکهایم، باز، -نومیدانه-خواهش میکنم:بس کنید!بس کنید!فکر مادرهای دلواپس کنید.رحم بر این غنچههای نازک نورس کنید.بس کنید!- #فریدون_مشیری- از دفتر: #از_خاموشی
بر سنگ گوری تازه نامی هست...دارنده این نام را هرگز ندیدم مناینجا میان سوگواران آشنایانند و خویشانندو مردمانی هم که چون مندارندهٔ این نام را هرگز ندیدند و نمیداننداماهر کس که اینجا هستبا خشم و فریادی گره در مشتمیداند که او را کشت…بر گرد گور تازه جمع سوگواران استدیگر کسی اینجا نمیپرسداین خفته در خاک از کجا و از کدامان است!؟…میدانند او «فرزند ایران» است...#هوشنگ_ابتهاج
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشتراهی بهجز گریز برایم نمانده بوداین عشقِ آتشینِ پُر از دردِ بیامیددر وادیِ گناه و جنونم کشانده بودرفتم، که داغِ بوسهی پُر حسرتِ تو رابا اشکهای دیده ز لب شستوشو دهمرفتم که ناتمام بمانم در این سرودرفتم که با نگفته به خود آبرو دهمرفتم مگو، مگو، که چرا رفت، ننگ بودعشقِ من و نیازِ تو و سوز و سازِ مااز پردهی خموشی و ظلمت، چو نورِ صبحبیرون فتاده بود به یکباره رازِ مارفتم که گم شوم چو یکی قطره اشکِ گرمدر لابهلایِ دامنِ شبرنگِ زندگیرفتم، که در سیاهیِ یک گورِ بینشانفارغ شوم ز کشمکش و جنگِ زندگیمن از دو چشمِ روشن و گریان گریختماز خندههای وحشیِ توفان گریختماز بسترِ وصال به آغوشِ سردِ هجرآزرده از ملامتِ وجدان گریختمای سینه در حرارتِ سوزانِ خود بسوزدیگر سراغِ شعلهی آتش ز من مگیرمیخواستم که شعله شوم سرکشی کنممرغی شدم به کنجِ قفس بسته و اسیرروحی مشوّشم که شبی بی خبر ز خویشدر دامنِ سکوت به تلخی گریستمنالان ز کردهها و پشیمان ز گفتههادیدم که لایقِ تو و عشقِ تو نیستم-فروغ فرخزاد
خانهی من در انتهای جهان استدر مفصل خاک و پوک.با ما گفته بودند:« آن کلام مقدّس رابا شما خواهیم آموختلیکن به خاطر آنعقوبتی جانفرسای راتحمّل میبایدتان کرد.»عقوبت جانکاه را چندان تاب آوردیمآریکه کلام مقدّسمانباریاز خاطرگریخت!#احمد_شاملو