پیغام اجل آنکه رساندت ز تو می خواستآفاق سخن تا ابدیت برسانیدر سوگ تو امروز روان پیر و جوانندبی روح…
انتشار: 2026/07/06 06:40 UTC
پیغام اجل آنکه رساندت ز تو می خواستآفاق سخن تا ابدیت برسانیدر سوگ تو امروز روان پیر و جوانندبی روح و روان روحِ روان روح و روانیبار غم هجران تو بر دوش نهیفمدانی که گران است و به حالم نگرانیدر سوگ منوچهر به غمخواری و یاریبرداشتی از شانه من بار گرانیگلچهر مرا خواندی و دلدادهء اورنگیعنی که بدان حسن و بدان سیرت و سانیگفتم که مگو حسن کز آن خیر ندیدمگفتی که مخور غم که ز خیرات حسانیگفتم که بهارم همه تاراج خزان شدگفتی که بهشتی تو و فارغ ز خزانیافتاده غزالی به رهی بودم و گفتیدل سخت قوی دار که از شیرزنانیای دوست کنون تسلیتم گوی که بی دوسترفته ست ز تن بود اگر تاب و توانیدر محفل ما چشم و چراغ همه بودیاکنون کفنت ابر و تو خور شید نهانییاد آر که بزمی شبی آراسته بودیم تا شعر بدان حنجره ء خسته بخوانیمی گفتی و می خواندی و آوای حزینتدر جامه دران کرد به پا جامه درانیگریان به تو گفتم صله درخورد توام نیستگفتی صله اشکی که به شعرم بفشانیجویی به عبث می رود از چشمم و دیگراینجا ننشینی که نهالی بنشانیخالی ست کنون جای تو خواهم که گل آرمبرجات گذارم تو به گل هیچ نمانیگل شعر نخواند سخن نغز نداندوان توسن اندیشه نراند که تو رانیچونان تو نزایید و نزاید پس از این کسبا دهر نماندست امید اخوانیمی گریم و می نالم و با اینهمه دانمآنکس که نمردست و نمیرد همه آنیسیمین بهبهانی