باسلامپیامِ بخش دوم برنامه ۱۰۶۲گنج حضور،غزل ۱۱۱۷ از بخش اول برنامه ۱۰۶۲ فهمیدیم که ما یک دلِ حقیقی…
انتشار: 2026/08/22 06:20 UTCدریافت: 2026/08/22 18:58 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 18:58 UTC
باسلامپیامِ بخش دوم برنامه ۱۰۶۲گنج حضور،غزل ۱۱۱۷ از بخش اول برنامه ۱۰۶۲ فهمیدیم که ما یک دلِ حقیقی داریم که ناظرِ جمالِ خداست، اما با همانیدگیها و پندارها، آن را آلوده کردهایم و به جای نظاره، خارخارِ ذهن را انتخاب کردهایم. حالا در بخش دوم، مولانا میخواهد به ما بگوید که از این آلودگی و ماجرا، چگونه میتوان به صفا و عشق رسید.اولین چیزی که مولانا به ما میگوید این است که: تو برای شادی آفریده شدهای، نه برای اندوه. از نغمههای طوطی شکرستان توست در رقص شاخ بید و دو دستک زنان چنار(مولانا، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)طبیعت را نگاه کن! شاخههای بید میرقصند، چنارها دست میزنند، بلبلها آواز میخوانند. همهچیز در حالِ پایکوبی و شادیِ بیدلیل است. پس چرا تو باید غمگین باشی؟ مگر تو از جنسِ این طبیعت نیستی؟ مگر تو اشرفِ مخلوقات نیستی؟ پس این غمها، این خارها، به تو تعلق ندارند.مولانا در بیت دیگری از همین غزل، فرمانِ شادی را به ما یادآوری میکند:بنواز چنگ عشق به نغمات لم یزل کز چنگهای عشق تو جانست تار تار(مولانا، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)یعنی خداوند میخواهد با نغمههای جاودانگی، وجودِ تارتارِ ما را بنوازد. اما ما با همانیدگیهایی که به جان بستهایم، این فرمان را زیر پا گذاشتهایم و به جای شادی، درد را انتخاب کردهایم.و حالا، برای رهایی از این دردها، مولانا میگوید: باید از «ماجرا» دست برداری. بشر از ابتدا در ماجرا بوده است. جنگها، دعواها، اختلافها، حسادتها، همهاش ماجراست. اما مولانا میگوید که این ماجراها به اندازهی کافی طول کشیده است. حالا زمانِ «صفا»ست:از بعد ماجرای صفا صوفیان عشق گیرند یک دگر را چون مستیان کنار(مولانا، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)صفا یعنی پاک شدن، یعنی کنار گذاشتنِ کینهها و رنجشها، یعنی به جای جنگیدن با هم، مانند مستانِ عشق، همدیگر را در آغوش بگیریم.اما این صفا، یکدفعه به دست نمیآید. برای رسیدن به آن، باید «تارتار» بشوی. یعنی آنقدر منِ ذهنیات را نازک کنی، آنقدر از خودت و منیّتات بکاهی، که مانند تارِ مو شوی. وقتی اینقدر نازک و لطیف شدی، آن وقت خداوند میتواند تو را با «چنگِ عشق» بنوازد. نغمههای این چنگ، نغمههای جاودانگیاند؛ نه نغمههای موقتیِ منِ ذهنی.مولانا در بیتی دیگر، این حرکتِ جان را به سیل تشبیه میکند:مستانه جان برون جهد از وحدت الست چون سیل سوی بحر نه آرام و نه قرار(مولانا، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)جانِ مستِ عشق، از وحدتِ اَلَست (پیمانِ ازلی) بیرون میجهد و مانند سیل، بیآرام و بیقرار به سویِ بحرِ خداوند میرود. این، همان «غوطی خوردن در بحرِ یکتایی» است:غوطی بخورد جان به تک بحر و شد گهر این بحر و این گهر ز پی لعل توست زار(مولانا، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)یعنی جان در تهِ بحرِ وجود، غوطه میخورد و گوهر میشود. این گوهر شدن، برای این است که خداوند از طریقِ زبانِ ما سخن بگوید.مولانا این حرکت را به تیری تشبیه میکند که از کمانِ کل رها میشود:جزوی چو تیر جسته ز قبضه کمان کل او را نشانه نیست به جز کل و نی گذار(مولانا، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)تو جزوی از آن کلّی. تو مثلِ تیری از کمانِ خداوند رها شدهای و نشانهات، جز خودِ خداوند نیست. مولانا در مثنوی نیز این معنا را چنین بیان میکند:جزو سوی کل دوان مانند تیر کی کند وقف از پی هر گنده پیر(مولانا، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۰۸۹)چرا برای هر «گندهپیر»ی (هر منِ ذهنیِ مدعی) توقف کنی؟! تو برای بازگشت به اصلِ خودت آفریده شدهای.اما این بازگشت، بیدرد نیست. مولانا در غزل ۲۲۸۲ میگوید:فرمان خرّمشاهیت در خون دل توقیع شد کف کرد خون بر روی خون از جزم تو پا کوفته(مولانا، دیوان شمس، غزل ۲۲۸۲)خداوند فرمان داده که تو شاد باشی، اما تا وقتی که خونِ همانیدگیها ریخته نشود، شادیِ حقیقی ممکن نیست. این خونِ دل، نشانهی فرمانِ خرّمشاهیِ خداست.و در نهایت، مولانا میگوید که جانهای صادق، کسانی که در این راه صادقانه گام برداشتهاند، دامنِ عشق را میگیرند:جانها گرفته دامنش از عشق و او چو قطب بگرفته دامن ازل محض مرد وار(مولانا، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)قطب کسی است که دامنِ ازلِ محض (خودِ خداوند) را محکم گرفته و هیچچیز نمیتواند او را از این دامن جدا کند. تو هم اگر صادق باشی، میتوانی دامنِ او را بگیری و از او نور بگیری.ادامه در صفحه۲👇خانم پوری از تهرانt.me/GanjeHozourMessages



