فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فُتاددودَش به سر درآمد و از پای درفتادمجنون ز جام طلعت لیلی چو مست شدف…
انتشار: 2026/08/11 06:13 UTCدریافت: 2026/08/12 11:07 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 11:07 UTC
فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فُتاددودَش به سر درآمد و از پای درفتادمجنون ز جام طلعت لیلی چو مست شدفارغ ز مادر و پدر و سیم و زر فتادرامین چو اختیار غم عشق وِیس کردیکبارگی جدا ز کلاه و کمر فتادوامِق چو کارش از غم عَـذرا به جان رسیدکارش مدام با غم و آه سحر فتادزین گونه صدهزار کس از پیر و از جوانمست از شراب عشق چو من، بیخبر فتادبسیار کس شدند اسیرِ کمندِ عشقتنها نه از برای من این شور و شر فتادروزی به دلبری نظری کرد چشم منزان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتادعشق آمد آن چنان به دلم در زد آتشی کز وی هزار سوز مرا در جگر فتادبر من مگیر اگر شدم آشفتهدل ز عشقمانند این بسی ز قضا و قدر فتادسعدی ز خلق چند نهان راز دل کنی چون ماجرای عشق تو یکیک به در فتاد#سعدی@GhaZalkhaniI