🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام*قسمت پنجاه و نهم*در پی سخنان آقا میرزا نیک ق…
انتشار: 2026/08/21 20:20 UTCدریافت: 2026/08/21 20:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 20:25 UTC
🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام*قسمت پنجاه و نهم*در پی سخنان آقا میرزا نیک قدم ، نادر پیکی به تهران که رضاقلی میرزا در آنجا بود فرستاد و دستور داد رضاقلی هر چه سریعتر به اردوی نادر در قفقاز حرکت کند ، رضا قلی بی خبر از همه جا به تصور آنکه پدرش بعلت جنگ های داغستان وی را احضار کرده بیدرنگ عازم قفقاز و اردوی پدرش گردیددر درازای راه تهران تا قفقاز ، از این سو نادر ، روزها و شب ها در خلوت پر درد و رنج خود بسر می برد و دگرگونی چشمگیری در اخلاق و رفتار وی بروز و ظهور یافته بود ، نادر در این زمان تنگ حوصله ، خشمناک شده بود و در مواقعی ، رفتارهای خطرناکی از او سر می زد و با کوچکترین تخلفی حتی از سوی نزدیک ترین یاران خود ، دژخیم (جلاد) را احضار و متخلف را اعدام می نمود ، اطرافیان وفادارش که زمانی حاضر بودند جانشان را در پیشگاه او قربانی کنند اکنون می کوشیدند هر چه کمتر با او روبرو شوند و از مقابل وی می گریختندنادر با کج خلقی تمام ، ثانیه ها را می شمرد تا رضاقلی به حضور وی برسد ولی در همان حال نیز از ته دل آرزو می کرد آقا میرزا نیک قدم دروغ گفته باشد ، سردار دلاوری که نامش لرزه بر اندام یلان و شیران می انداخت اینک در گوشه سراپرده پادشاهی اش ، کنج عُزلَت (انزوا ، گوشه نشینی ، دوری کردن از اطرافیان) برگزیده بود ، خواب و خوراکش هم کم شده و علاقه ای نیز به مسائل ارتش نشان نمی داد و در یک کلام در خودش فرو رفته بوددو هفته به همین منوال گذشت تا اینکه شبی از شب ها ، ورود رضاقلی به اردو را به آگاهی نادر رساندند ، نادر با همه شیردلی از روبرو شدن با عزیزترین فرزندش و آگاهی از حقیقت ماجرا بیم داشت و نمی دانست چه بگوید ، این بود که از پذیرفتن رضاقلی خودداری و ملاقات با وی را به وقت دیگری موکول کرد ، او اندیشید چگونه با فرزندش روبرو شود ، دو روز به همین منوال گذشت ، افکاری مختلف و پریشان ، روح و روان پدر ، و پسر را ، که اینک مطمئن شده بود بدلیل مبهمی مورد بی مهری پدر قرار گرفته ، آزار می داددر نهایت رضاقلی بدستور نادر ، به چادر فرماندهی پدر وارد شد و با تعظیم و کُرنش (عرض ادب و احترام) در مقابل نادر زانو زد ، نادر با نگاهی عمیق ، رو به رضا قلی کرد و پرسید - آیا از انگیزه احضار خود آگاهی - پاسخ رضا قلی منفی بود- نادر ادامه داد ، آیا میدانی در جنگل های مازندران چه کسی به من تیراندازی کرد- پاسخ رضاقلی باز هم منفی بود - آیا آقا میرزا نیک قدم را می شناسی- بله پدر ، او زمانی نزد من آمد و درخواست کار و کمک کرد- آیا وقتی به او کمک کردی ، میدانستی او از من کینه دارد و می خواهد مرا بکشد- بله پدر ، میدانستمنادر به سختی یکه خورد (تعجب کرد) و خون به چهره اش دوید ، چشمانش سرخ شد و از شدت خشم لب هایش را می گزید و بی اختیار شروع به راه رفتن و مالیدن دستهایش نمود و با آوائی بلند و درشت از رضاقلی پرسید ، تو میدانستی او قصد قتل مرا داشته ولی باز هم او را به حال خود رها کردی تا بیاید و مرا بکشد ، رضا قلی گفترفتار بزرگوارانه و جوانمردانه قبله عالم ، همیشه سرمشق من بوده ، بارها و بارها دیدم و شنیدم بسیاری از کسانی که بر روی شما شمشیر کشیده اند مورد عفو و بخشش قرار گرفتند و از طرفی ، نیک قدم را کوچکتر از آن می دیدم که آسیبی به شما برساند ، به سر مبارکتان قسم میخورم هیچوقت گمان نمی کردم چنین غلطی از او سر بزندنادر به میان سخن رضاقلی دوید و گفت ، تو چطور به سر من قسم میخوری در حالیکه این سر ، برای تو کوچکترین ارزشی ندارد ، رضاقلی که می دید پدرش تا چه اندازه ای به او بدبین شده و دفاعیات او را به هیچ می انگارَد و قبول نمی کند با آوائی بلند رو به آسمان کرد و گفت ، *خداوندا ، تو گواهی که من کوچکترین نقشی در این سوءقصد نداشتم و شاهنشاه ، بی جهت به من بدگمان شده و دچار اندیشه های ناخوشایند گردیده*نادر مجددا رشته سخن را به دست گرفت و گفت ، وقتی که من در هند بودم و تو هنوز شاه نشده بودی هر کاری که دلت خواست کردی ، شاه تهماسب بیچاره و مفلوک و دو کودک بی گناهش را کشتی و دو خواهر او را که همسران من و خودت بودند نیز به همین انگیزه خودکشی کردند ، من به خاطر جوانی و ناپختگی ات ، عذرت را پذیرفتم و حتی در مغز خود تو را بخشیدم تو خوب می دانی که من هرگز ، بی جهت و بی جا ، فرمان کشتار نمی دهم ، حال اگر با صداقت و راستی ، حقیقت را هر چند که تلخ و ناگوار باشد را برایم بازگو نمائی حتی اگر گناهکار باشی و گناهت نیز هر اندازه بزرگ باشد به مولایم علی علیه السلام که میدانی ، همیشه و همه وقت ، کلب (سگ) آستان او بوده و هستم سوگند می خورم از آن چشم پوشی کنم و کاری با تو نداشته باشم ، ولی اگر دروغ بگوئی میدانی من در مورد افراد خطاکار ، حتی اگر عزیزترین فرد باشد لحظه ای در مجازات او درنگ نخواهم کرد
