صحبت های آن دو اندکی به درازا کشید از ستاره اصرار و از نادر انکار ، نادر ناگهان خُلقش تنگ شد و دیگ سوء ظن و حسادتش زبانه کشید ، لذا رو به ستاره کرد و گفت ، اینهمه اصرار و پافشاری تو برای چیست ، چه شده که برای زندگی من ارزشی قائل نیستی ولی برای چشمان رضاقلی تا این اندازه ناراحتی ، ستاره اما بدون هیچ واهمه ای دست بردار نبود و در آخر کلام خود جمله ای گفت که نباید می گفت ، ستاره گفتبخاطر رضای دل من هم که شده رضاقلی را به من ببخش ، ناگهان نادر از جای خود جنبید و با خشونت ستاره را به گوشه ای پرتاب کرد و گفت گمشو بیرون ، شرم داشته باش ، ستاره باز هم نادر را رها نمیکرد و با شجاعتی مثال زدنی ، پیوسته خواسته خود را تکرار می کرد ، نادر که تا به حال یکدنده تر از خود ندیده بود مانند شیری غرید و گفت ، زود از جلوی چشمانم دور شو نمیخواهم چهره نحس تو را ببینم ، کاری نکن همین حالا دستور دهم سر از بدنت جدا کنند ، ستاره باز هم میدان را خالی نمی کرد و در آخر با زبان شماتت و سرزنش گفت ، کسی که به پاره تن خود رحم نکند به هیچکس رحم نخواهد کرد هنوز کلام آخر از میان لبهای ستاره خارج نشده بود که مشت نادر مانند پتکی سنگین بر صورت او فرود آمد ، زنی ظریف و لطیف ، مشت را از کسی خورده بود که مردان نیرومند هم تاب و توان تحمل آن را نداشتند ، چشمان ستاره سیاهی رفت و زانوانش سست شد و به زمین در غلطید و بیهوش شد ، نادر بی آنکه کاری کند از سراپرده خود بیرون رفتبا بیرون رفتن نادر ، خواجه باشی و نگهبانان که سخنان ان دو را شنیده بودند به درون چادر آمده و اندکی بعد ، پیکر بیهوش ستاره توسط خواجه باشی و چند کنیز دیگر ، به حرمسرا برده شد ، نادر نیز خشمناک و مانند ببر تیر خورده ، بسوی محل مجازات رفت و فرمان داد رضاقلی را حاضر کنندبرابر دستوری که داده شده بود گروهی از بزرگان و سرداران حاضر بودند ، سفره ای چرمین بر زمین گسترده شد و ابزار درآوردن چشم نیز آماده و مهیا گردید ، از چشمان نادر ، آتش خشم می بارید ، در محل مجازات بوی خشم و نفرت ، با بوی هیزم سوخته در درون کوره آماده شده دژخیم سنگدل ، در هم آمیخته و جَوّی سنگین و وهم آلود ، فضا را پر کرده بود ، نفس ها در سینه ، تنگ شده و به شماره افتاده بود و قلب ها از شدت تپش ، در حال از هم پاشیدن بوددر این هنگام رضاقلی میرزا همراه با دو دژخیم درشت اندام به مجازاتگاه آوردند ، رضاقلی با غروری که از پدر به ارث برده بود می کوشید با سینه ای سپر و گردنی افراشته در برابر دیگران بایستد و خود را نبازد ، این بود که با گام هائی بدون تزلزل به مقابل پدر آمد ، استواری رضاقلی در برابر این رویدادی که دل شیر را آب می کرد شگفتی و تحسین همگان را برانگیخته بودسکوت مجازاتگاه به راستی کُشنده بود و مانند سنگی گران ، بر سینه حاضران سنگینی می کرد هیچکس جرات نمی کرد سخنی بگوید و همگان می دانستند فقط یک معجزه می توانست رضاقلی را از این مجازات وحشتناک برهاندقلب نادر دوباره تپش افتاد و با صدائی خشک رو به رضاقلی کرد و گفت ، ای کاش مادرت قبل از اینکه تو را به دنیا بیاورد می مرد و چنین ننگی را برای من بجای نمی گذارد ، رضا قلی نیز با لبخندی تحقیر آمیز رو به پدر کرد و گفت ، برای آخرین بار در مقابل همه می گویم ، من بی گناهم ، و مرا اینگونه مجازات نکننادر رو به دژخیم کرد و دستور داد که چشمان رضاقلی را درآوَرَد ، دژخیم که در بریدن گوش ، بینی ، دست ، پا ، زبان و درآوردن چشم استاد بود ولی اینک دستانش می لرزید و بر جای خود میخکوب شده بود و نمیدانست چه کند که ناگهان با فریاد نادر به خود آمد که می گفت ، احمق چرا ایستاده ای ، زود باش چشمان او را در بیاور ، وگرنه همین حالا سر از بدنت جدا خواهم کردرضاقلی که تردید دژخیم را دید پیش رفت و بر روی سفره چرمی زانو زد و به دژخیم گفت ، برای خودت دردسر درست نکن ، زود کارت را انجام بده ، من دیگر نمی خواهم این جهان و این پدر را ببینم ، بیا و کارت را شروع کننفرت و انزجار در میان حاضران موج می زد ولی از آن میان ، کسی جرات نکرد که به پا خیزد و به نادر بگوید این لکه ننگ را در زندگی درخشان خود نگذار و نام نیک ات را زشت نکن ، در این زمان که دقیقا نیمروز (ظهر) بود آوای اذان از مناره مسجد اردوگاه به پا خاست و به آنجا رسید که می گفت ، حی علی خیرالعمل ، حی علی خیرالعملدر این میان دژخیم آهسته به رضاقلی گفت ، حضرت والا ، از شما میخواهم مرا ببخشید که جز اجرای دستور پادشاه ، چاره دیگری ندارم ، رضاقلی هم گفت معطل نکن و مرا راحت کن ، دژخیم نیز بیدرنگ و با سرعت تمام ، طوری که شاهزاده کمتر درد بکشد چشمان وی را درآورد و بر روی سفره چرمی انداخت