❇️گفتوگوی پایانی با نویسنده و پژوهشگر گیلانی درباره رمان روانشناختی «داغ سرد»؛ 🔺«داغ سرد» زنگ خطر…
انتشار: 2026/08/23 21:56 UTCدریافت: 2026/08/23 23:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/23 23:35 UTC
❇️گفتوگوی پایانی با نویسنده و پژوهشگر گیلانی درباره رمان روانشناختی «داغ سرد»؛ 🔺«داغ سرد» زنگ خطری برای نسلی است که گل را بیخطر میداند ☑️حمید اندرزچمنی، نویسنده و پژوهشگر توسعه اجتماعی اهل گیلان، در بخش پایانی گفتوگوی خود با سردبیر مجله خبری ـ تحلیلی گیلرخ، از دغدغههای اجتماعی و روانشناختی رمان تازه خود «داغ سرد» گفت؛ رمانی که با محوریت پیامدهای مصرف گل، از عادیسازی مصرف مواد و پیوند دادن آن با روشنفکری و خلاقیت انتقاد میکند و تلاش دارد با زبان ادبی، زنگ خطری درباره آسیبهای این پدیده در میان نسل جوان به صدا درآورد. 🔴مطالعه مشروح مطلب در لینک زیر gilrokh.ir/?p=23913%E2%AD%95%EF%B8%8F گیل رخ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنیدتلگرام👈t.me/gilrokh3%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA%F0%… @gilrokh3
پستهای تلگرام — نشریه گیل رخ
❇️یادداشت سردبیر درباره گرانی، معیشت مردم و مسئولیت رسانه در روایت واقعیتهای جامعه؛ 🔺دلار بالا رفت؛ ضربان زندگیمان به لرزه افتاد ☑️سردبیر نشریه گیلرخ گیلان، در یادداشتی با اشاره به جهش نرخ دلار و آثار آن بر زندگی خانوارها، از کوچکشدن سفره مردم، افزایش هزینههای درمان و مسکن و نگرانی خانوادهها از هزینههای تحصیل نوشت و تأکید کرد: خبرنگار نه بلندگوی مسئولان، بلکه صدای جامعه و راوی واقعیتهای زندگی مردم است. (ای بی خبر ز درد، از من مخواه شعر تر)✍یادداشت حمیدرضا رمضانی، سردبیر نشریه گیلرخ گیلان🔴مطالعه مشروح مطلب در لینک زیر gilrokh.ir/?p=23887%E2%AD%95%EF%B8%8F گیل رخ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنیدتلگرام👈t.me/gilrokh3%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA%F0%… @gilrokh3
❇️مدیرکل آموزشوپرورش گیلان در نشست خبری روز خبرنگار تشریح کرد؛🔺 آموزش حضوری از مهرماه در مدارس گیلان ☑️پاسخ دستیار به حواشی انتصابات و تأکید بر ارتقای کیفیت آموزشی ✍ اختصاصی گیلرخ | تهیه و تنظیم: حمیدرضا رمضانی🔴مطالعه مشروح خبر در لینک زیر gilrokh.ir/?p=23878%E2%AD%95%EF%B8%8F گیل رخ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنیدتلگرام👈t.me/gilrokh3%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA%F0%… @gilrokh3
#شعردوستت میدارم و بیهوده پنهان میکنم خلق میدانند و من انکار ایشان میکنم عشق بیهنگام من تا از گریبان سرکشیداز غم رسوا شدن سر درگریبان میکنم دست عشقت بند زرین زد به پایم این زمانکاین سیهکاری به موی نقره افشان میکنم سینه پر حسرت و سیمای خندانم ببینزیر چتر نسترن آتش فروزان میکنم دیده بر هم مینهم تا بسته ماند سر عشقاین حباب ساده را سرپوش طوفان میکنم سیمین بهبهانی#نشریه_گیل_رخ @gilrokh3
رضاقلی با دو دست ، صورت خود را پوشانید و در همان حال آهسته و لرزان گفت ، پدر ، از اینکه دنیا را در برابرم تاریک کردی تسکین پیدا کردی ، و سپس این جمله تاریخی را گفت که تقریبا تمامی تاریخ نگاران داخلی و خارجی و حاضرین در صحنه به آن اشاره کرده اند ، رضا قلی رو به نادر کرد و گفت*ولی این را بدان تو تنها چشم فرزند خود را کور نکردی تو چشم امید ملت ایران را کور کردی و با این کار ، نام خود را در تاریخ لکه دار کردی*این را گفت و سپس ادامه داد ایکاش مرا کشته بودی ، او سپس خواست از زمین برخیزد که به جهت درد سخت و کشنده و ضعف بدنی تعادل خود را از دست داد و به زمین افتاد ، نادر که اینچنین دید بدون اینکه به روی خود بیاورد سراسیمه و با حالتی زار و نزار ، محل مجازات را ترک و دستور داد چشمان نیک قدم را هم از کاسه درآورند و گفت درست است که قول دادم او را نکشم و آزاد کنم حالا هم همین کار را می کنم و او را زنده به میان قبیله اش میفرستم ولی کور و نابینا ، نادر این را گفت و از محل بیرون رفت*پایان قسمت شصتم*پسر شمشیر (نادرشاه افشار)#نشریه_گیل_رخ @gilrokh3
صحبت های آن دو اندکی به درازا کشید از ستاره اصرار و از نادر انکار ، نادر ناگهان خُلقش تنگ شد و دیگ سوء ظن و حسادتش زبانه کشید ، لذا رو به ستاره کرد و گفت ، اینهمه اصرار و پافشاری تو برای چیست ، چه شده که برای زندگی من ارزشی قائل نیستی ولی برای چشمان رضاقلی تا این اندازه ناراحتی ، ستاره اما بدون هیچ واهمه ای دست بردار نبود و در آخر کلام خود جمله ای گفت که نباید می گفت ، ستاره گفتبخاطر رضای دل من هم که شده رضاقلی را به من ببخش ، ناگهان نادر از جای خود جنبید و با خشونت ستاره را به گوشه ای پرتاب کرد و گفت گمشو بیرون ، شرم داشته باش ، ستاره باز هم نادر را رها نمیکرد و با شجاعتی مثال زدنی ، پیوسته خواسته خود را تکرار می کرد ، نادر که تا به حال یکدنده تر از خود ندیده بود مانند شیری غرید و گفت ، زود از جلوی چشمانم دور شو نمیخواهم چهره نحس تو را ببینم ، کاری نکن همین حالا دستور دهم سر از بدنت جدا کنند ، ستاره باز هم میدان را خالی نمی کرد و در آخر با زبان شماتت و سرزنش گفت ، کسی که به پاره تن خود رحم نکند به هیچکس رحم نخواهد کرد هنوز کلام آخر از میان لبهای ستاره خارج نشده بود که مشت نادر مانند پتکی سنگین بر صورت او فرود آمد ، زنی ظریف و لطیف ، مشت را از کسی خورده بود که مردان نیرومند هم تاب و توان تحمل آن را نداشتند ، چشمان ستاره سیاهی رفت و زانوانش سست شد و به زمین در غلطید و بیهوش شد ، نادر بی آنکه کاری کند از سراپرده خود بیرون رفتبا بیرون رفتن نادر ، خواجه باشی و نگهبانان که سخنان ان دو را شنیده بودند به درون چادر آمده و اندکی بعد ، پیکر بیهوش ستاره توسط خواجه باشی و چند کنیز دیگر ، به حرمسرا برده شد ، نادر نیز خشمناک و مانند ببر تیر خورده ، بسوی محل مجازات رفت و فرمان داد رضاقلی را حاضر کنندبرابر دستوری که داده شده بود گروهی از بزرگان و سرداران حاضر بودند ، سفره ای چرمین بر زمین گسترده شد و ابزار درآوردن چشم نیز آماده و مهیا گردید ، از چشمان نادر ، آتش خشم می بارید ، در محل مجازات بوی خشم و نفرت ، با بوی هیزم سوخته در درون کوره آماده شده دژخیم سنگدل ، در هم آمیخته و جَوّی سنگین و وهم آلود ، فضا را پر کرده بود ، نفس ها در سینه ، تنگ شده و به شماره افتاده بود و قلب ها از شدت تپش ، در حال از هم پاشیدن بوددر این هنگام رضاقلی میرزا همراه با دو دژخیم درشت اندام به مجازاتگاه آوردند ، رضاقلی با غروری که از پدر به ارث برده بود می کوشید با سینه ای سپر و گردنی افراشته در برابر دیگران بایستد و خود را نبازد ، این بود که با گام هائی بدون تزلزل به مقابل پدر آمد ، استواری رضاقلی در برابر این رویدادی که دل شیر را آب می کرد شگفتی و تحسین همگان را برانگیخته بودسکوت مجازاتگاه به راستی کُشنده بود و مانند سنگی گران ، بر سینه حاضران سنگینی می کرد هیچکس جرات نمی کرد سخنی بگوید و همگان می دانستند فقط یک معجزه می توانست رضاقلی را از این مجازات وحشتناک برهاندقلب نادر دوباره تپش افتاد و با صدائی خشک رو به رضاقلی کرد و گفت ، ای کاش مادرت قبل از اینکه تو را به دنیا بیاورد می مرد و چنین ننگی را برای من بجای نمی گذارد ، رضا قلی نیز با لبخندی تحقیر آمیز رو به پدر کرد و گفت ، برای آخرین بار در مقابل همه می گویم ، من بی گناهم ، و مرا اینگونه مجازات نکننادر رو به دژخیم کرد و دستور داد که چشمان رضاقلی را درآوَرَد ، دژخیم که در بریدن گوش ، بینی ، دست ، پا ، زبان و درآوردن چشم استاد بود ولی اینک دستانش می لرزید و بر جای خود میخکوب شده بود و نمیدانست چه کند که ناگهان با فریاد نادر به خود آمد که می گفت ، احمق چرا ایستاده ای ، زود باش چشمان او را در بیاور ، وگرنه همین حالا سر از بدنت جدا خواهم کردرضاقلی که تردید دژخیم را دید پیش رفت و بر روی سفره چرمی زانو زد و به دژخیم گفت ، برای خودت دردسر درست نکن ، زود کارت را انجام بده ، من دیگر نمی خواهم این جهان و این پدر را ببینم ، بیا و کارت را شروع کننفرت و انزجار در میان حاضران موج می زد ولی از آن میان ، کسی جرات نکرد که به پا خیزد و به نادر بگوید این لکه ننگ را در زندگی درخشان خود نگذار و نام نیک ات را زشت نکن ، در این زمان که دقیقا نیمروز (ظهر) بود آوای اذان از مناره مسجد اردوگاه به پا خاست و به آنجا رسید که می گفت ، حی علی خیرالعمل ، حی علی خیرالعملدر این میان دژخیم آهسته به رضاقلی گفت ، حضرت والا ، از شما میخواهم مرا ببخشید که جز اجرای دستور پادشاه ، چاره دیگری ندارم ، رضاقلی هم گفت معطل نکن و مرا راحت کن ، دژخیم نیز بیدرنگ و با سرعت تمام ، طوری که شاهزاده کمتر درد بکشد چشمان وی را درآورد و بر روی سفره چرمی انداخت
نادر که به مانند کوه آتشفشان ، قبل از فوران آتش ، در ظاهر آرام و از درون در جوش و خروش بود رو به رضاقلی گفت ، من هرگز تو را نمی کشم ، چون اگر کشته شوی آسوده خواهی شد و فرصت نخواهی یافت تا درباره گناه بزرگی که مرتکب شده ای بیندیشی ، تو حتما باید زجر پشیمانی خود را بکشی ، شاید گوشه ای از لطمه ای که بر روح و روان من نیز روا داشتی ، جبران شودنادر سپس دستهایش را بر هم کوفت ، نگهبانان بدرون جادر آمدند و رضاقلی و نیک قدم را با خود بردند ، پس از یکساعت از این ماجرا ، نادر مشاورانش را برای رایزنی و مشورت به چادر خویش فراخواندولادیمیر مینورسکی تاریخ نگار روس در این باره چنین می نویسد *نادر مجلسی را برای تعیین مجازات رضا قلی ترتیب داد و اعضای شورا متفقا رضاقلی میرزا را به جرم تحریک ضارب ، برای ترور نادرشاه محکوم کردند* و بدین ترتیب حکم کور شدن رضاقلی قطعی شدخبر قطعی شدن مجازات رضاقلی به حرمسرای نادر و زودتر از همه به گوهر شاد خاتون مادر نصراله میرزا (ولیعهد) که خاله رضا قلی و زنی بسیار نیکدل و مهربان بود رسید ، *گوهرشاد خاتون همسر دوم نادر و دختر باباعلی بیک ، حاکم ابیورد بود و نادر مدتها سرباز پدرش بود*این زن که سالمندترین همسر نادر بود با توجه به اینکه می دانست شفاعت هیچ کس بر تصمیم و اراده نادر اثری ندارد سراسیمه خود را به ستاره که سوگلی حرمسرای نادر بود رسانید و به پای او افتاد و در حالیکه بشدت میگریست ، عاجزانه از او خواست شفاعت و میانجیگری نمایدستاره که حال و روز گوهرشاد خاتون را دید گفت ، من برای شفاعت حرفی ندارم ولی مگر شما نادر را نمی شناسید ، همه میدانیم چنانچه تصمیمی بگیرد یا حرفی بزند هرگز از آن بازنمی گردد ، لذا مطمئنم رفتن و شفاعت من بطور حتم بی فایده خواهد بود ، گوهرشاد اما دست بردار نبود و پیوسته لابه و زاری و التماس میکرد ، ستاره که اینگونه دید بغضش ترکید و گوهرشاد را در آغوش گرفت و تصمیم گرفت به نزد نادر بروددر پی این تصمیم ، ستاره خواجه باشی را احضار و از او در خواست ملاقات با نادر را نمود ، خواجه باشی وقتی از نیت ستاره آگاه شد وحشت زده به او گفت ، آفرین بر قلب پاک شما ، ولی ای بانوی بزرگوار و شیردل من ، بیهوده با جان خود بازی نکنید و هرگز برای چنین درخواستی نزد نادر نروید ، او در حال حاضر مانند پلنگی زخمی و خشمگین ، آماده هر گونه عکس العملی است ، من هرگز چنین کاری نخواهم کرد ، ستاره که اینچنین دید فریادی بر سر خواجه باشی کشید و خود به تنهائی ، بسوی سراپرده نادر به راه افتادخواجه بی نوا که اینگونه دید به پای ستاره افتاد ولی فایده نکرد ، بناچار قول داد نزد نادر رفته و درخواست ملاقات نماید ، در این حال ستاره انگشتر خود را نیز به خواجه باشی داد تا آنرا به نادر نشان دهد تا ضمن درخواست ملاقات ، اهمیت این حضور را نیز ، گوشزد کرده باشددر این اوضاع سخت و خطرناک ، که هیچکس حاضر نبود با نادر روبرو شود ، خواجه باشی با ترس و لرز فراوان به سراپرده نادر رفت و انگشتری ستاره را به او داد و در گوشه ای خاموش ایستاد ، نادر با دیدن انگشتر ستاره نگران شد و رو به خواجه باشی گفت ، احمق ، چرا در این اوضاع اجازه دادی که ستاره وقت ملاقات بخواهد ، خواجه باشی که وحشت مرگ سراسر وجودش را فراگرفته بود ، لرزان گفت ، به سر مبارک هر چه کوشیدم اثری نکرد و ستاره خاتون اصرار داشتند به حضور قبله عالم برسندنادر با توجه به پیمانی که با ستاره داشت ناگزیر بود هر وقت انگشتر او را ببیند او را به حضور بپذیرد ، پس به ناچار اجازه داد که ستاره را به نزدش بیاورند ، دقایقی بعد ستاره به حضور نادر رسیدنادر با دیدن ستاره در حالیکه عصبی و بی حوصله بود رو به او کرد و گفت ، آیا تو هم آمده ای در مورد این پسر نمک نشناس با من سخن بگوئی ، ستاره به یکباره شروع به گریستن کرد و خود را به پای نادر انداخت ، نادر که هاج و واج شده بود پرسید ، چه شده حرفت را بزن ، من دیگر طاقت شنیدن اخبار بد دیگر را ندارم ، ستاره با چشمان اشک بار گفت قبله عالم ، شنیده ام فرمان داده اید که شاهزاده را مجازات کنند و از نعمت بینائی محروم نمایند ، شاهزاده هنوز جوان است و هر چند که مستحق بدترین مجازاتها باشد ولی هر چه باشد او پاره تن شماست ، التماس می کنم از این کار صرفنظر کنید ، نادر با ناراحتی گفت ، من باید کشوری وسیع را اداره کنم اگر فرمانی که داده ام را نقض (لغو - شکستن) کنم همگان خواهند گفت ، نادر با سخن یک زن ، حکم خود را شکست و از این پس هر گنهکاری به زنان حرمسرا و امثال خواجه باشی متوسل خواهد شد و این باعث بهم ریختگی در اداره کشور می شودستاره دست بردار نبود و گفت شاهزاده با دیگران فرق دارد و مردم ایران علاقه زیادی به او دارند و معتقدند او قربانی توطئه ای بزرگ شده ، می ترسم پس از اجرای فرمان ، دچار پشیمانی و در پی آن پریشانی و اندوه همیشگی شوی


