● شکوه دماوند از کویر مرنجابعکس: احسان نیک فرجام(برگرفته از پیام های کاربران تلگرام )🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹…
انتشار: 2026/08/17 09:31 UTCدریافت: 2026/08/22 01:01 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 01:01 UTC
پستهای تلگرام — کانال گلچین : سخن بزرگان ، شعر ، حکایت ، ضرب المثل
خطای مرگبار در مسواک زدن که مینای دندان را پودر میکند!⚠️◽️مسواک زدن افقی و پرفشار، مخصوصاً با مسواک زبر، میتونه باعث سایش مینا و تحلیل لثه بشه.برای محافظت از دندانها:◽️از مسواک Soft یا Ultra Soft استفاده کنید.بهجای حرکت افقی، مسواک را با حرکات ملایم از سمت لثه به دندان حرکت دهید.+ حدود ۲ دقیقه با فشار کم مسواک بزنید.#سلامت #پزشکی@MajalePezeshki
*🖊️داستانی واقعی و آموزنده اما تکان دهنده از کشور یمن 👞**زمانی که معلمی به شاگردانش قول داد به هر کسی که نمره کامل بگیرد، یک جفت کفش نو جایزه بدهد، همه با نمرات عالی موفق شدند. اما تکه کاغذ کوچکی درون جعبه، رازی را فاش کرد که باعث شد آن معلم تمام شب را در برابر همسرش گریه کند.**استاد «نوال» در یک مدرسه ابتدایی کوچک در روستایی فقیر تدریس میکرد. شاگردانش هر صبح با لباسهایی ساده، دفترهایی قدیمی و رؤیایی بزرگتر از خانههایشان به مدرسه میآمدند. او آنها را مانند فرزندان خودش دوست داشت و از چهره هر کودک میفهمید که آیا شب سیر خوابیده است یا گرسنگیاش را از خانوادهاش پنهان کرده است.**روزی خواست تا روحیه آنها را بالا ببرد، پس با لبخندی به آنها گفت:* *«هر کس در امتحان نمره کامل بگیرد، به او یک هدیه کوچک میدهم.»**یکی از کودکان با هیجان پرسید: «خانم، هدیه چیست؟»**معلم پاسخ داد: «یک جفت کفش نو.»**کفش برای آنها یک شیء معمولی نبود، بلکه رؤیای کوچکی بود که روی دو پا راه میرفت. کودکان بسیار خوشحال شدند و با جدیت شروع به درس خواندن کردند و هر کدام آرزو داشتند که این هدیه نصیب او شود. در میان آنها دختری به نام «وفاء عبدالکریم» بود که* *انتهای کلاس مینشست؛ او بسیار آرام بود و همیشه پاهایش را زیر نیمکت پنهان میکرد.**وفاء دانش اموزکفشی قدیمی و پاره داشت که نوک آن باز شده بود و بندش چندین بار گره خورده بود، اما هرگز شکایتی نمیکرد. روز امتحان فرا رسید و کودکان با پشتکاری عجیب نوشتند؛**تا جایی که معلم احساس کرد تمام این قلبهای کوچک* *میخواهند پیروز شوند.**بعد از تصحیح اوراق،* *غافلگیری این بود که تمام دانشآموزان نمره کامل گرفته بودند!**استاد نوال خوشحال شد اما درمانده ماند؛ کفش را به چه کسی بدهد در حالی که همه شایستگی آن را داشتند؟ او به آنها گفت: «شما همه عالی هستید، اما هدیه فقط یکی است؛ راه حلی پیشنهاد بدهید که همه راضی باشند.»**کودکان کمی با هم مشورت کردند و سپس گفتند: «نامهایمان را روی کاغذهای کوچک بنویسیم و در جعبه بیندازیم و شما یک ورق را به طور تصادفی بیرون بکشید.»**معلم پذیرفت و هر کودک نامش را روی کاغذ نوشت، تا کرد و در جعبه انداخت.**استاد نوال در مقابل دیدگان آنها یک کاغذ بیرون کشید، آن را به آرامی باز کرد و خواند: «وفاء عبدالکریم».**وفاء دختر خانم با قدمهایی لرزان و در حالی که اشکهایش از شادی جاری بود، جلو آمد و در حالی که بقیه دانشآموزان صادقانه برایش دست میزدند، کفش نو را گرفت. او کفش را طوری در آغوش گرفت که انگار گنجینهای به دست آورده است و دست معلمش را بوسید و گفت: «به خدا قسم خانم، من واقعاً به آن نیاز داشتم.»***خانم نوال نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد، اما لبخند زد تا شادی آن دخترک خراب نشود. شب هنگام، در حالی که جعبه کوچک کاغذها را با خود داشت، به خانه برگشت.**همسرش پرسید: «چرا در حالی که داستانی زیبا تعریف میکنی، گریه میکنی؟»**او در حالی که جعبه را باز میکرد گفت: «من به خاطر اینکه وفاء برنده شد گریه نمیکنم.»**همسرش تعجب کرد و پرسید: «پس چرا؟»**او کاغذها را یکی پس از دیگری بیرون آورد و در مقابل همسرش باز کرد. روی تمام کاغذها، فقط یک نام نوشته شده بود:* *«وفاء عبدالکریم».**همسرش خشکش زد، اما نوال بیشتر گریه کرد و گفت:* *«تمام بچهها نام او را نوشتند و هیچکدام نام خودشان را ننوشتند!»**او در حالی که میلرزید ادامه داد: «همه آنها کفش میخواستند، اما دیدند که نیاز او بیشتر از نیاز آنهاست.»**روز بعد، نوال به مدرسه رفت در حالی که به تعداد تمام شاگردان کلاس، کفشهای نو به همراه داشت؛ چرا که همسرش تنها ساعتی را که داشت فروخت تا این کفشها را بخرد.**وقتی وارد کلاس شد به کودکان گفت: «دیروز شما درسی به من دادید که در هیچ کتابی نیست.»**وفاء گریه کرد، کودکان گریه کردند و آن روز در مدرسه به نام «روز قلبهای سفید» شناخته شد.**اما زیباترین اتفاق زمانی رخ داد که پیامی از یک {{خیرخواه }}رسید که داستان را شنیده بود و متعهد شد لباس و کفش تمام دانشآموزان مدرسه را تا پایان سال تهیه کند.**در پایان پیام نوشته بود: « کودکی که شادی خود را به خاطر دیگری کنار میگذارد، سزاوار است که خدای دنیا تمام درهایش را به رویش باز کند...**به احساسات دیگران توجه کنید. هر کس که نعمت و برکتی دارد، باید هوای کسانی که ندارند داشته باشد.*زنده باد انسانیت( برگرفته از پیام های کاربران تلگرام )🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹
سبحان اللهحکمت در آفرینشالحمدلله🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹
📣 هشدار ⛔️⛔️⛔️موقع فروش طلا و سکه و...، فقط به قیمت فروش دقت نکنید؛ به حسابی که پول از آن برای شما واریز میشود هم دقت کنید.*💬فرض کنید شما طلا یا سکهتان را به یک طلافروش میفروشید.✅بعد شخص دیگری به مغازه مراجعه میکند و میخواهد از همان طلافروش طلا بخرد. اگر طلافروش بدون اینکه احرازهویت و مراحل پرداخت را بهدرستی انجام دهد، شماره حساب شما را به آن شخص بدهد، ممکن است خریدار با یک حساب بانکی سرقتشده یا مورد سوءاستفاده، پول را به حساب شما واریز کند.✅در این حالت، شما ممکن است تصور کنید پول طلا به حسابتان آمده و معامله تمام شده.✅اما چند روز بعدحساب شما به دلیل تراکنش مشکوک یا شکایت صاحب اصلی پول مسدود میشود✅حالا شما باید توضیح بدهید که: «من طلا را به طلافروش فروختهام و این پول بابت معامله طلا بوده؛ من هیچ ارتباطی با صاحب اصلی پول نداشتهام.»✅تا مشخص شدن موضوع، حساب شما همچنان درگیر پرونده است و برای رفع مسدودی مجبور هستید مراحل قضایی و انتظامی را طی کنید.*‼️یک تراکنش بانکی اشتباه میتواند شما را وارد پروندهای کند که اصلاً نقشی در آن نداشتهاید.*📌در معاملات طلا، فقط مراقب طلایی که میخرید و پولی که میگیرید نباشید؛مسیر انتقال پول خیلی مهم است( برگرفته از پیام های کاربران تلگرام )🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹
از کجا بفهمیم دیسک گردن داریم؟! #سلامت #پزشکی@MajalePezeshki


