▪️دچار شد.دچار جنونی آنی.همچون بارش باران در زل تابستان،آن سان ناگهانیآن سان مبهوت کننده.مفقود،میان…
انتشار: 2026/02/10 16:58 UTCدریافت: 2026/08/22 04:22 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 04:22 UTC
پستهای تلگرام — خنده هایم را بکوبید...
▪️وهم می تواند قسمتی از یک ماجرا یا تمام آن باشد. بخش عظیمی از یک ابهام.حائل میان نور و تاریکی.بی شک ترجیحم بر این بود که تمام روز را بی آنکه استراحتی به خود و یا به ذهن آشفته و پریشانم بدهم، مشغول شوم و به عقب بازنگردم.و مشغول شدم!مشغول گوش سپردن به چرندیات بی جان آدم ابلهی که شهامت دست کشیدن نداشت.شهامت اینکه برهنه تن به یخ بزند و یا حتی شهامت دوباره روییده شدن بی هراس از ترک شدن !او شاید نمی دانست دست و پای بیهوده زدن ،چیزی را تغییر نمی دهد.او شاید نمی دانست که این باتلاق ،راه خروج ندارد.او شاید نمی دانست...از شر افکار در هم بر هم او و از شر اوهام پیگیر،درون یک خمیازه ی بلند گم و گور می شوم...#میم_الف#نوبت_بعدی
▪️خواب دیده ام که دیگر دستش نه به شعر می رود نه به نوشتن.خواب ديده ام که دفتر شعرش را تکه تکه کرده و به باد می دهد.خواب دیده ام که در میان انبوهی از زنان تیره پوش نشسته است و به دیوار خیره مانده.خواب ها تکرار می شدند و از پس آنها، بیداری،بیداری،بیداری قد علم می کرد.بیدار می ماندم و فکر نمی توانست درگیر او باشد،بیدار می ماندم و نمی شد از او سراغ بگیرم،نمی شد؟ یا شاید هم نمی خواستم ،نمی توانستم؟!نمی دانم.بیدار می ماندم و انگشتانم را در هوا به رقص در می آوردم که حواسم را به سمت و سوی دیگری سوق بدهم.بیدار می ماندم و تا به خود می رسیدم، نوبت به خوردن قرص بعدی می شد...#میم_الف #پرت
▪️مسیر همان مسیر بودآسمان همان آسمان،آبی اما مزدحم.هیاهوی پرندگان لا به لای شاخ و برگ درختان به درازای لبخندی پس از اندوه فراوانو به عرض آخرین آغوش جامانده بود.جامانده!؟دلش که شکست ، نگاهش کل آسمان را پوشاند.می توانست به گونه ی دیگری او را دوست داشته باشد.می توانست به گونه ی دیگری در تمام جانش پنهان شود.می توانست آبی آسمان در نگاهش تا ابد همین رنگ باقی بماند،اما شکست...#میم_الف #ناهنجار
▪️هرازگاهی پنهان شویددر بطن پریشانی یک زندر چشم های مطرود یک مرددر اعتراض به اندیشه ی جلاددر ازدحام زوزه ی گرگ هادر شورش جمجمه های پوسیدهدر صدای اصابت گلولهدر رنگ قرمز پیاده روهادر جنازه های پس زده در خفقان یک تابوتو یادر برهنگی آغوشی رو به روی جوخه ی اعدام.هرازگاهی اما پیدا شویددر وجدان بیداری که تنها یک مشت افراشته شده دارد...#میم_الف #خلاف_جریان
▪امروز بارها و بارها ، کسی با تمام دردهایش مرا صدا می زد و هر بار،پریشانی افسار گریخته ای را به من منتقل می کرد.و هر بار درد تا مغز استخوانم رسوخ می کرد.و هر بار من را از پا در می آورد.امروز بارها و بارها در پاسخ به این تلخی ها ، "جانم" را تکرار می کردم که روح و روانم را تا مرز جنون به تاخت می کشید.از امروز، تنها درد و تلخی عایدم شد...#میم_الف #خواب