مانا از انبار بیرون اومد کافه شلوغ بود. صدای سفارشها از هر طرف میآمد. اما عجیب بود… دیگر آن فشار…
انتشار: 2026/08/11 19:10 UTCدریافت: 2026/08/14 18:13 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 18:13 UTC
مانا از انبار بیرون اومد کافه شلوغ بود. صدای سفارشها از هر طرف میآمد. اما عجیب بود… دیگر آن فشار همیشگی را روی شانههایش حس نمیکرد. چند سفارش را آماده کرد. بعد لیوانی از دستش سر خورد. خوشبختانه نیفتاد. اما صدای سامان از آن طرف پیشخوان بلند شد: …صبح، آرامآرام خودش را روی پنجرههای شهر پهن کرده بود.نور کمرنگی از لای پرده به اتاق مانا میخزید؛ همان اتاقی که شب، خستگیاش را در آن جا گذاشته بود و حالا دوباره باید از آن بیرون میرفت.مانا موهایش را بست، کیفش را برداشت و پیش از آنکه از اتاق بیرون برود، چشمش به گل سفید افتاد.گل هنوز در همان لیوان کوچک بودلحظهای مکث کردبعد آن را برداشت و با خودش بردکافه، مثل هر روز، پیش از آنکه مانا برسد بیدار شده بود.صدای دستگاه قهوهساز، بوی نان تازه و رفتوآمد مشتریها، صبح را از همان اول شلوغ کرده بودمانا گل را گوشهای از پیشخوان گذاشت و آستینهایش را بالا زدسامان از پشت دستگاه قهوهساز نگاهش کرد+این هنوز زندهست؟مانا نگاهش کردـ آره. برخلاف بعضیهاسامان خندید-منظورت منم؟ـ اگه به خودت گرفتی، حتماًسامان نگاهی به گل انداخت-برای کیه؟مانا مکث کردـ برای خودمسامان ابرو بالا انداخت+جدی؟ـ چیه؟-هیچی، فقط فکر نمیکردم تو برای خودت گل بخری…..مانا شانه بالا انداخت.+منم فکر نمیکردم.سامان لبخند زد.-پس امروز یه اتفاق تاریخی افتاده…مانا خندید و لیوان کوچکی برداشت.گل را داخلش گذاشت.+ فقط کار کنسامان:چشم:/روز آرامآرام روی دوش مانا سنگین شدسفارش پشت سفارش.فنجان پشت فنجان.دستهایش بوی قهوه گرفته بود و پاهایش از ایستادن خسته شده بودنداما هر بار که از کنار پیشخوان رد میشد، چشمش به گل سفید میافتادنزدیک غروب، کافه کمکم خلوت شدمانا آخرین فنجان را روی پیشخوان گذاشت و دستهایش را روی میز کشید. انگشتهایش از کار میسوخت.سامان داشت میزها را جمع میکرد که نگاهش روی مانا ماند+ماناـ هوم؟+یه چیزی بپرسم؟مانا خسته سرش را بالا آورد.+بپرسسامان چند لحظه مکث کرد.+تو اصلاً از این زندگی راضی هستی!؟مانا انگار انتظار این سؤال را نداشت.لبخند کوچکی زد.ـرضایت چیه؟+یعنی… اگه فردا مجبور نباشی بیای سر کار، دلت میخواد کجا باشی؟مانا خواست جواب بدهداما هیچ کلمهای پیدا نکردفقط نگاهش رفت سمت گل سفیدسامان جواب را از صورتش فهمیدلبخندش محو شد.آرام گفت:+دیدی؟ حتی نمیدونی چی میخوایمانا چیزی نگفتسامان کاپشنش را برداشت+من میرم. فردا میبینمتچند قدم رفت، بعد برگشت+فقط یه چیزی…مانا نگاهش کرد+قرار نیست همه عمرت رو صرف چیزایی کنی که فقط باید انجامشون بدی…..این بار سامان منتظر جواب نمانددر را باز کرد و رفت.مانا پشت پیشخوان تنها ماند.صدای بسته شدن در، میان سکوت کافه پیچیدوقت رفتن از کار به مقصد همیشگی یعنی خونه بودشب، وقتی مانا به اتاق برگشت، حتی چراغ را هم روشن نکردکیفش را روی صندلی انداخت و همانجا کنار تخت نشستچند لحظه به گل سفید خیره ماند.بعد آرام گفت:+سایه، اینجایی!؟صدایش لرزید.ـ جانم؟مانا سرش را پایین انداخت.+سامان امروز یه چیزی ازم پرسید…ـ چی؟گفت اگه فردا مجبور نباشم برم سر کار، کجا میخوام برم…..لبهایش لرزید.+من… هیچ جوابی نداشتم….سایه چیزی نگفتمانا دستش را روی صورتش کشیداما اشکها این بار زودتر از دستهایش رسیدند.از گونهاش پایین آمدند و آرام، گلویش را خیس کردند+سایه…ـ هوم…..+من کی اینقدر خسته شدم؟اشکش را پاک کرداصلاً یادم نیست آخرین بار کی چیزی رو فقط برای خودم خواستم…..صدایش شکست.+من حتی نمیدونم قبلاً چه آدمی بودم…سایه نزدیکتر آمدـ هنوزم میتونی بفهمی….مانا با بغض خندید.+اگه خیلی دیر شده باشه چی؟سایه آرام گفت:ـ برای برگشتن به خودت، هیچوقت دیر نیست…مانا چشمهایش را بست.و برای اولین بار، گریهاش را پنهان نکردبیرون، شهر هنوز بیدار بود؛چراغها روشن بودند، ماشینها میگذشتند و آدمها برای فردایی که دوباره باید از راه میرسید، عجله داشتند.اما در آن اتاق کوچک،مانا برای چند دقیقههیچ عجلهای نداشتفقط گریه میکردو سایه،کنارش مانده بود.:::ادامه دارد...چون گاهی ترسناکترین چیز، چیزی نیست که میبینی؛ چیزیست که دیگران نمیتوانند ببینند…_زهرا حاجی ولی#آن_سوی_نامها🔆@hamkhanclub💯Website | Instagram | Linkedinهمخوان، همدوست، همکتاب

