❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۳۳» بابا نکن....نذار ترسهام دوباره جون بگیرن. تو یکبار هم داشتی این کارو…
انتشار: 2026/06/18 20:57 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۳۳» بابا نکن....نذار ترسهام دوباره جون بگیرن. تو یکبار هم داشتی این کارو با من می کردی. داشتی منو به صَفر شوهر می دادی....تو آه مظلوم....کار خدا نمی فهمی؟ به خاطر همین کارت زمین گیر نشدی؟ دِ آخه از خدا نمی ترسی؟ می دونستم حرفم عصبیش می کنه و همینطور هم شد.... داد زد: - محمدعلی بگیرش ببر زندونیش کن....عزیز تو هم وظیفه داری برای روز عقدکنون آماده اش کنی....مُلا میاد و عقد میخونه. ضربان قلبم روی هزار رفته بود.... افتادم به پای پسرعمو محمد و با گریه گفتم: - نه نه به حرفش گوش نکن.... با دندون قروچه نگاهم کرد. خم شد و بازومو گرفت و کشید. خدا می دونست آقام بهش چی وعده داده بود که داشت این کارها رو می کرد... از اونجایی که جثه بزرگی داشت منو پشت سر خودش کشوند. @hamsardarry💕💕💕



