با هم از فتح بخوانیموضو گرفتم و نشستم به جزءخوانی. دا هم قرص ناشتایش را خورد و رفت برای صبحانه. به…
انتشار: 2026/06/18 21:26 UTC
با هم از فتح بخوانیموضو گرفتم و نشستم به جزءخوانی. دا هم قرص ناشتایش را خورد و رفت برای صبحانه. بهش گفتم هر وقت بیای با هم سورهٔ فتح رو میخونیم. چند دقیقه بعد با یک لیوان آب آمد توی اتاق تا قرص ساعت دهاش را بخورد. یک دقیقه بعد در فاصلهٔ قورت دادن قرص و نشستنش کنار من، صدای انفجار آمد. یک. دو. سه. چهار. ما رو به قبله، درها میلرزیدند. گنجشکهای حیاط از آواز افتادند. من چندبار گفتم خدایا خدایا خدایا. به صورت دا نگاه کردم. اولین بار بود موقع انفجار کنارش بودم. میخواستم ببینم زنی که قلب خودش چهار درصد کار میکند و با باتری میتپد، واکنشش چیست. همان صورت آرام همیشگی بود. فقط گفت خدایا این آمریکا چی از جون ما میخواد. رسیدیم به یدالله فوق ایدیهم. دست گذاشتم روی کلماتش و گفتم خدا گفته دست خودش بالاترین دستهاست. با گفتن همینه، تأیید کرد. سوره که تمام شد گنجشکها دوباره روی شاخههای رز قرمز و گلمحمدیمان آوازخوان پرواز میکردند. شاید آنها هم از فتح میخواندند.سهشنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۴@HarfeHezafeH
