به میدان شدم، عشق باریده بود و زمین تر شده بودهمین که رسیدم سرکوچه، تازه یادم افتاد چتر نیاوردهام.…
انتشار: 2026/07/13 19:51 UTC
به میدان شدم، عشق باریده بود و زمین تر شده بودهمین که رسیدم سرکوچه، تازه یادم افتاد چتر نیاوردهام. برنگشتم خانه. گفتم از کنار دیوار میروم که در پناه سقف و سایهبان مغازهها و خانهها خیس نشوم. به آنجا هم که برسم لابد مردم همین کار را کردهاند. به دا گفته بودم زود برمیگردم. نگران تنها ماندنش بودم. حیفم میآمد شب قدری حاضری نزنم در میدان. باران ریز ریز میبارید و زمین تر. سرود حماسی بزن که خوب میزنی از مهدی رسولی در حال پخش بود. جمعیتِ چهارصد پانصد نفری با چتر و بی چتر وسط میدان بودند. هیچ کس توی پیادهروها نبود. از فکرم شرمم آمد. مثل آن لحظهای که خیلیهایمان گمان میکردیم آقا در پناهگاه است و نبود. لباس مناسب تن نکرده بودم. به خانمی که با دخترش زیر یک چتر بزرگ ایستاده بودند سلام کردم و گفتم: «ببخشید میشه منم کنارتون وایسم؟» بعد از لبخند و آرهاش، ایستادم. همانجا نماز شب قدرم را خواندم و کم کم بی که سر برگرداندم به عقب از صدای محکم و بلند حاضران فهمیدم که چه شلوغی بابرکتی است. باران بی وقفه میبارید. قطراتش از لبهی چتر شُرّه میکرد روی شانهی راستم. بعضی بی چترها یک سفرهی یک بار مصرف را تکه تکه کرده و مثل روسری روی سرشان گره زده بودند. آب روی زمین راه گرفته بود. مشتها که گره میشد و از زیر چتر میرفت بیرون، یخ میکرد. خیلی از پدر و مادرها همراه بچههای خردسال و نوجوانشان آمده بودند. من اگر بچه داشتم چنین کاری میکردم؟هر چه کردم دلم نیامد زود برگردم. برای دا فالله خیر حافظا خواندم و تا آخر ماندم.میگویند آخر هر روایتی دلیل راوی باید معلوم باشد. برای من چه دلیلی بهتر از اینکه کوچک و بزرگ و زن و مرد این شهر در شب قدری که مورد هجوم دشمنان یزیدی قرار گرفته بودند، زیر باران بی امان، دو ساعت در سرما الله اکبر گفتند به عشق جاودانگی وطن سبز و سپید و سرخشان. پنجشنبه ۲۱ اسفند ۱۴۰۴@HarfeHezafeH
