مادرها امان بخشاندرسیدم چراغ قرمز، سر همهی رانندهها رو به آسمان بود. من هم سرم را بردم بالا. یکی…
انتشار: 2026/07/13 20:06 UTC
مادرها امان بخشاندرسیدم چراغ قرمز، سر همهی رانندهها رو به آسمان بود. من هم سرم را بردم بالا. یکیشان گفت یا خدا. یا خدا. شیئی با چراغ قرمز در آسمان حرکت میکرد. جنگنده بود یا پهپاد؟دیشب هم وقتی زیر پل فردوسی زنبیل آباد ایستاده بودیم دوتا از اینها بالای سرمان دیدیم.وقتی دور شد همان رانندهی خداگویان، تندی آمد سمتم و گفت «اگه بیشتر هم کرایه دادی زودتر از اینجا برو. خطرناکه.»نگران بود چون تنها زن آنجا بودم.وقتی مرد این حرف را زد یک آن ترسیدم ولی بعد پرسش جای ترس را گرفت. اگر کشته شوم چطور شناسایی میشوم در این شهر غریب؟ اگر دستم قطع شود چطور بنویسم؟ذهنم اما نگذاشت در موقف سؤال بمانم. یادم انداخت دا برای افطار سوپ جو پخته و حتماً قابلمه را گذاشته کنار بخاری که گرم بماند و سفره هم کنارش نیمهباز است تا من برسم. دلم قرص شد در این شب هول.چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۴- همدان@HarfeHezafeH
