یک الگویی در سوگ زیاد برای من تکرار میشود که تازه کشفش کردهام البته. برادرم که شهید شد من خانه نب…
انتشار: 2026/07/30 21:46 UTC
یک الگویی در سوگ زیاد برای من تکرار میشود که تازه کشفش کردهام البته. برادرم که شهید شد من خانه نبودم. رفته بودم خانهی آبجیام در شهری دیگر. برای همین به تشییع و خاکسپاریاش نرسیدم. تا سالهای سال حتی در بزرگسالی خیال میکردم یک روزی برمیگردد.لحظهی درگذشت خواهرم هم نبودم. با هم از دکتر برگشته بودیم. من رفته بودم داروخانه داروهایش را بگیرم و تا رسیدم خانه او دیگر در این جهان نبود.خبر مرگ مصطفی را هیچ کس بهمان نداد. برادرم برده بودش کرمانشاه دکتر. نیمه شب از جواب ندادن تلفنش فهمیدم همه چیز تمام شده. نشده بود. اگر میشد بعد پانزده سال من هنوز خواب نمیدیدم زنده است.پدرم که از دنیا رفت طبقهی بالا بودم. رفته بودم ظرف و ظروف مراسم چهلم مصطفی را جمع و جور کنم که زهرا برادر زادهام صدایم کرد بروم پایین. گفت باباحاجی حالش خوب نیست. تا من برسم همه چیز تمام شده بود.بعد از مرگ دیگر آدمهایی هم که دوستشان داشتهام مثل دایی، خاله ناز و عمه نرگس این اتفاق زیاده افتاده. موقع مرگشان نبودهام و هنوز هم گاهی یادم میرود زنده نیستند و به ذهنم میآید به دا بگویم بهشان زنگ بزنیم.چهار ماه است دوباره این الگو در حال تکرار است. بارها نوشتهام رهبر شهید یا آقای شهید اما اینها فقط نوشته بوده. در دلم لحظهای باورم نشده که آقای خامنهای زنده نیست. دیشب که رفته بودم میدان، بنرهای عکسش را میدیدم با شعارهای یا لثارات الخامنهای و باید برخاست و مشت گره کردهاش اما خودم را به انکار میزدم که مگر میشود صاحب این عکس که انگار دارد با من حرف میزند زنده نباشد. او زنده است.همین الان هم پستی دیدم با این متن: پرچم مقدس حرم حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام بر روی پیکر مطهر حضرت آیتالله العظمی سیدعلی حسینی خامنهای رهبر شهید انقلاب، خیره شدم به پرچم روی تابوت، به تابوت، به پرچم ایران پس زمینهی عکس و بی که حواسم باشد وقتی به خودم آمدم دیدم دارم سر تکان میدهم که نه. نه.جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵- قم
