دو تا موقعیت هستند در طول سال که خیلی بر شانههای من سنگینی میکنند یکی شبهای قدر دیگری عاشورا. نم…
انتشار: 2026/07/30 22:05 UTC
دو تا موقعیت هستند در طول سال که خیلی بر شانههای من سنگینی میکنند یکی شبهای قدر دیگری عاشورا. نمیتوانی ازشان فرار کنی باید بمانی و چشم تو چشمشان شوی، به جاشان بیاوری و نسبت خودت را باهاشان شفاف کنی و همین سختی ماجراست. گردهی آدم تاب چنین شفافیتی را ندارد. ماجرای این یک هفته تشییع آقای شهید هم همین بود. من آقا را قلباً دوست داشتم ولی از آنهایی نبودم که این دوست داشتن را علنی کنم. شاید هم به اندازهی کسانی که عکسش را میگذاشتند پروفایلشان، حضرت آقا صدایش میکردند و مدام بهش استناد میکردند ولایی نبودم. اما به قدر وسع خودم حواسم به سیره و گاهی کلامشان بود تا ازشان یاد بگیرم.دیشب تا نیمه شب بیدار بودم ببینم خاکسپاری انجام میشود یا نه. صبح زود دوباره بیدار شدم برای چک کردن اخبار و وقتی خبر تدفین را شنیدم انگار آن بار عظیم از شانههایم برداشته شد. آدم وقتی عزیزی را از دست میدهد تا قبل از سپردنش به خاک مرگش را باور نمیکند برای همین دوست ندارد خاکسپاری اتفاق بیفتد چون به بی رحمانهترین شکل واقعیت مرگ را میکوبد توی صورتش. اما از شنبه که جزییات مراسم اعلام شد دلم میخواست برسیم به این لحظه از بامداد نوزدهم تیر که بگویند آقای شهید در خاک آرام گرفت. زیاد خودم را کاویدم که دلیل این اضطراب کجاست؟ هر چه بیشتر جستجو میکردم فقط یک دلیل وجود داشت: ترس از حملهی دشمن و بی احترامی به پیکرشان و انجام نشدن خاکسپاری.مرگ بر آمریکا و اسرائیلی که روند و رویهشان سراسر پلیدی است و وجودشان مایهی ناآرامی جانها. جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵- قم
