هفت- نماز مغربم را که خواندم بدم آمد از آن دوگانگی سستی و سنگینی. دلم سنگین بود و عقلم سست. دوباره…
انتشار: 2026/08/03 19:23 UTCدریافت: 2026/08/09 01:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/09 01:10 UTC
هفت- نماز مغربم را که خواندم بدم آمد از آن دوگانگی سستی و سنگینی. دلم سنگین بود و عقلم سست. دوباره رفتم سراغ قرآن. از خدا خیر خواستم. نمیدانم این کار اصلا توجیه دینی و عقلی دارد یا نه ولی برای من در آن تنهایی، شاید روزنهی نوری بود. با چادر نمازم از…هشت-کار آیه بود یا مداحی؟ نمیدانم ولی در آن سبکباری تن و خیسی چشمها، دلم میخواست شهید شوم. هزار بار وصیت نامهام را در ذهنم نوشتم و خندیدم و اشک شدم و به پرکردن بعضی کم و کسریهای ایدهام فکر کردم. ایدهی پس از مرگم.وسطش یک جا دوباره یاد نخواسته شدنم افتادم. نذر کرده بودم اگر بروم به نیابت از شهدا به خصوص شهدای محلهمان زیارت عاشورای با صد لعن و صد سلام بخوانم. پنجشنبهی دوهفته پیش که رفته بودم برای رونمایی از شمارهی آخر مجلهی عین، محمدحسین پویانفر گفت «از بشری خانم خامنهای غافل نشید. دستشون خیلی بازه» و من قول داده بودم اگر بروم توی حرم سیدالشهدا زیارت عاشورای با صد لعن و صد سلام را هم از طرفش بخوانم.انگار نمیشد ولی.پنجشنبه و بامداد جمعه هشتم و نهم مرداد ۱۴۰۵- قم
