رسیدم خونه فیکوسم رو از آقای نگهبان گرفتم. وقتی گفت هم دوشنبه و هم امروز رفتم بالا و گلهاتون رو آب…
انتشار: 2026/08/09 09:33 UTCدریافت: 2026/08/14 06:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 06:25 UTC
رسیدم خونه فیکوسم رو از آقای نگهبان گرفتم. وقتی گفت هم دوشنبه و هم امروز رفتم بالا و گلهاتون رو آب دادم نسیم خنکی تو جون خستهم وزید. پام رو که گذاشتم توی خونه، کولر رو روشن کردم. اما زور کولر به این هوای ابری دم کرده میرسید؟ بعد از یک دست به آب رفتن و…اون شب یکی از بدترین شبهای عمرم رو در این شهر گذروندم. جزییات رو نوشتم چون میدونم یه روزی اگه تلخی و گزندگی این شهر یادم بیاد مطمئنا دو سه تاش همین تصاویر هستند. وقتی رسیدم و اون هوا رو دیدم هی میگفتم تو اینجا چیکار میکنی؟ توی این خاک؟ توی این به قول مادرم «بِریژان» یعنی نهایت سوزانندگی آفتاب که آدم رو میسوزنه. بعد که فکر میکردم همهی اینا رو باید تنهایی تحمل کنم حالم رو بدتر میکرد. ظهر جمعه وقتی یاد شنبه میافتادم واویلا بود. که با این حال برم اداره. ظهر توی این گرما برگردم. وای. وای. میدونم ذهنم به خاطر تجربههای منفی پیشینی داشت فاجعه سازی میکرد چون دلیلی نداشت فردایی رو که هنوز نیومده این قدر سخت ببینم. یه بار یه روایت نوشتم درباره علل تجردم. یکی از دوستام میگفت متنت خیلی منفعلانه است ولی حقیقت این بود که زورم به تسلط عرف و خانواده نمیرسید و برای همین زنی بودم افتاده در گوشهی رینگ که هی مشت میخورد. حالا هجوم بیخوابی و خستگی و گرما و مریضی بازم رانههای خشم رو در من فعال کرده بود. خشم نسبت به آدمایی که شرایطی رو ایجاد کردند که من مجرد بمونم. بعدش باعث مهاجرتم شدند به شهری که توش همیشه غم داشتم و آب و هواش چه به لحاظ روحی و چه جسمی برام سازگار نیست و بدترین رنجها رو اینجا از سرگذروندم. اون لحظهها فکر میکردم جدای از پذیرش من و بخشیدنهام، آیا اون آدمها هم مدام اثر وضعی رفتارشون رو میبینند یا نه یه بار دچارش میشند و تمام؟ چالشهای الهیاتی ناتمام. آهان یه چالش الهیاتی دیگه هم این بود چون حالم ناخوش بود چندبار قصد کردم برم درمانگاه و سرم بزنم. اما از شدت بی حالی به روی خودم نمیدیدم. بعد با خودم میگفتم خدایا چطور میشه آدم در یه شهر مذهبی زندگی کنه ولی نتونه از کسی کمک بخواد. در حالیکه در دین ما این همه توصیه شده به دستگیری از هم. از طرفی خودم میدونستم پشت این من لطیف و در عینحال قوی که خیلیها بهم یادآوریش کردند چه رنجهایی نشسته و خدا چه توان و وسعتی داده به ما.تموم کنم این قصه رو. چون بخوای ادامه بدی تموم شدنی نیست. اینا فقط سویههای کوچکی از این ماجرا بودند که بنا به وقت و فرصت در ذهنم بالا اومدند و نوشتمشون.امیدوارم عریانی در کلماتم، بهمون کمک کنند جهان زنان مجرد رو بیشتر درک کنیم و باهاشون همدلتر باشیم. یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵- قم
