✔️همه عمر دیر رسیدن✍️سهند ایرانمهروقتی کودکایم ، جهان پر از چیزهایی است که فکر میکنیم میشناسیم.…
انتشار: 2026/07/10 19:33 UTC
✔️همه عمر دیر رسیدن✍️سهند ایرانمهروقتی کودکایم ، جهان پر از چیزهایی است که فکر میکنیم میشناسیم. خانه یعنی چهاردیواری که همیشه هست، مادر یعنی کسی که دوستت دارد، مهر بیدریغ، و نداشتنش حتی قابل تصور نیست. وطن یعنی جایی که به دنیا آمدهای. همه چیزش برایت آشناست و آنقدر هست که دور بودن از آن یا نداشتنش به ذهنت هم خطور نمیکند، عشق یعنی دوست داشتن، مرگ یعنی تمام شدن. امکان گفتگو، امکان اینکه عقیدهات را بگویی، امکان اینکه بفهمند چه میگویی یا حتی اینکه چی چیزی بد و چه چیزی خوب است. همهچیز آنقدر ساده و بدیهی به نظر میرسد که گویی معنا از همان ابتدا روی سطح اشیا نوشته شده است. اما بعدها، زندگی آرامآرام راز دیگری را برملا میکند؛ اینکه هیچیک از این واژهها در آغاز فهمیده نمیشوند، بلکه فقط شنیده یا تلفظ میشوند.شاید بزرگترین سوءتفاهم زندگی همین باشد؛ خیال میکنیم مسیر آدمیت از نادانی به دانایی است، فکر میکنیم بدیهی است که آزارت ندهند، بدیهی است که زخمات نزنند و بدیهی است و بدیهی است و بدیهی است. و نمیدانیم که بخش بزرگی از عمر صرف این میشود که بفهمیم آنچه بدیهی میپنداشتیم، اصلاً بدیهی نبوده است. گاهی چهل سال طول میکشد تا آدمی، «پدر» یا «مادر» را بفهمد؛ آن روزی که خودش میفهمد فرزند پارهای از قلب اوست اما بیرون از بدن و هر جنبندهای مثل کلاغ میتواند به آن نوک بزند. گاهی جوی خون، دود جنگ، ویرانی و خیلی چیزهای شوم دیگر تازه یادت میاندازد که وطن همیشه آن طوری نخواهد بود که فکر میکردی خواهد ماند . بفهمی که فقط محدودهای محصور در مرزی یا مرزهایی نیست، بلکه همه چیز است و به سادگی میتواند که نباشد. گاهی یک فقدان باعث میشود بفهمی حضور، چه نعمت خاموش و بیصدایی بوده که هر روز از کنارش گذشتهای یا صدایی گوشخراش یا چهرهای دژم است که حالیات میکند، سکوت و لبخند چه وزنی دارد. این دیالوگ به ظاهر بدیهی «همه عمر دیر رسیدیم» سوته دلان را یادتان هست؟ این معنی همه این حرفهایی است که گفتم و خود این جمله هم بار اول دم به تله نداد و چقدر گذشت تا خود من بفهمم معنیاش چیست. فیلمها و نمایشنامهها را هم با همین حقه کثیف میسازند و مینویسند، قاتل از اول تا آخر فیلم جلوی چشمت قدم میزند و «پوآرو» و «خانم مارپل» هم دنبالش و تازه آخر ماجرا حضور بدیهی تو برایت معنای وحشتناکی پیدا میکند و مثل احمقها میگویی:«بله، قاتل همیشه تو صحنه جرمه» و نمیگویی تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمیبرد؟ و نفهمیدی قاتل همین چهره آشناست و بعد باز می فهمی که بله، پایان همه فهم ها ، فهمیدن بدیهیات آغازین است ولو این حرف برایت بدیهی باشد که مجرم در صحنه جرم است.شاید به همین دلیل است که آدمی هرچه جلوتر میرود فقط کدهای قدیمی را باز میکند وعجیبتر اینکه جهان هیچ عجلهای برای توضیح دادن ندارد. زندگی معلمی نیست که پیش از امتحان درس بدهد؛ برعکس، اول امتحان میگیرد و بعد از سالها شاید یک عصر پاییزی که دم پنجره ایستادهای، یا وقتی یک آهنگ، گوشات را میگیرد که با خودش ببردت و جایی را نشان بدهد یا بویی و مزه ای و حتی جای خالی یک نفر، نقشه مسیری تازه را میگذارد کف دستات، درست همان جا زندگی مثل یک آدم بیخیال و بیتکلیف و خونسرد یادش میآید که در گوشات زمزمه کند: «ملتفی که...» و آن جوابی را که باید سالها پیش به تو میداد و نداد را چنان دیر بدهد که دلت بخواهد بگویی:«ملتفتی و کوفت، ملتفتی و حناق» اما نگویی چون تا همین جایش هم کلی زمان از دست دادهای. بسیاری از فهمهای بزرگ نه درکتابها، نه در کتابخانهها، شاید در اتاقهای بیمارستان، کنار تخت پدران و مادران سالخورده، در حبس، در درد، موقع از دستدادنها، در غربت، یا بر سر مزار کسی، بدست میآید.اینجاست که رنج بهت ثابت میکند که فقط مسبب زخمهای زندگی نیست؛ مترجم زندگی است. بسیاری از مفاهیم به زبان عادی آسایش، و به لطافت و نرمی مخمل، قابل خواندن نیستند، مثل جوهری هستند نامرئی که باید شمعی را پشت کاغذ بگیری و دلت هزار راه برود که ان آتش در آن کاغذ نگیرد تا بتوانی بخوانیاش.راز اینکه وقتی آدمی به گذشته که نگاه میکند، حس میکند به قول سعدی: «به یادگار کسی، دامن نسیم صبا، گرفتهایم و دریغا که چنگ در باد است»همین است.ادامه متن در مطلب بعدی


