#زندگینامه🍃🎈🍃سلام خانومای گل منم ببخشید وقتتونو میگیرماز روزی که دنیا اومدم هیچ خوشی ندیدم اولین فر…
انتشار: 2026/08/22 14:37 UTCدریافت: 2026/08/22 19:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 19:35 UTC
#زندگینامه🍃🎈🍃سلام خانومای گل منم ببخشید وقتتونو میگیرماز روزی که دنیا اومدم هیچ خوشی ندیدم اولین فرزندخونوادم دختربزرگ و ی خواهر دیگه ام دارم 😊کلا توخونه پدربزرگم بزرگ شدیم اونجا زندگی میکیردیم بابام با شرم و حیایی که داشت نباید اصلا جلو مادروپدرش حرفم میزدیم بچه بودم هیچی نمیدونستم 5سالم بود که خواهرم به دنیا اومداون شبی که اسم واسه خواهرم انتخاب میکردیم که بابام رفت کارمون شده بود گریه فقط خواهرم اصلا بابامو ندید بعد از 4 سال اونم عموهام فقط دنبالش بودن پیداش کردن و برگشت چ سختی هایی ک نکشیدیم وقتی برگشت خواهرم اصلا نمیشناختش نمیرفت سمتش .....مامانم واسه اینکه زیاد از بابابزرگم دست دراز نکنیم فرش میبافت توخونه شب تا صب صبم خونه بابابزرگ اینامو تمیز میکرد یه ویلای بزرگ بود دوم راهنمایی بودم ک بابام برگشت و گفت بریم تهران خونه کرایه کردم میخام دیگه پیشم باشین مام از خدا خواسته ولی هیچی وسیله نداشتیم ن تلوزیون ن یخچال هیچی رفتیم یه خونه 15 متری گرفته بود کم کم بابام داشت خودشو نشون میداد جلو دوتا دختراش اوایل فقط هروئین میکشید چند تایی ظرف داشتیم ک هر بار یکیشو میشکست درسمو با اشکامون خوندیم خیلی وقت بود که معتاد بود اما مامانم ب ما نمیگفت تااینکه به چشم خودمون دیدیم داغون شدم کاش پیشه بابابزرگ اینام میموندیم 😔اول دبیرستان بودم خیلی خواستگار داشتم یکیش پسر صاحبخونمون اما خوبیه بابام اینبود که دخترم فعلا بچس شوهرش نمیدم نه پول کرایه میداد ن خرج و خوراکی دختر خیلی خوشگلیم بینی خیلی کوچیک قد 176 اندام ظریف تعریف نمیکنم از خودم ولی همه میگن تو تهران درس میخوندم دخترا همه دوس پسر داشتن منو مسخره میکردن برام مهم نبود فقط مشغول درس بودم اخرای مدرسه بابام کارش رسیده بود به شیشه کشیدن جلو چشم منوخواهرم وقت امتحانات بود چقدربردیمش کمپ اصلا انگار ن انگار دیگه کار هم نمیکرد فقط توخونه بود یکی از عموهام شب از سرکار برمیگشت برامون شام میاورد تا 1 شب ما شام نمیخوردیم تااینکه مامانم خودش به فکر کارکردن شد اخه مامانم بیسواده رفت واسه تمیزکردن خونه این و اون وقتی هم برمیگشت باید پولو میداد به بابام اگه نمیداد کتکش میزد 😔😔تااینکه تصمیم گرفتیم بریم شهر خودمون بابابزرگم برامون ی خونه 30 متری کرایه گرفت بابامو ول کردیم بهتربود مامانم کارخانه ها کارمیکرد مام مدرسه میرفتیم اما مامانمم جوونیش تباه شد هیچ خوشی ندید دیپلممو گرفتم دانشگاه دولتی قبول شدم مامانم نزاشت برم گفت نمیخاد برو همین دانشگاه آزاد شهرمون اونم با شهریه بالا چون عضو کمیته بودیم نصفشو اونا میدادن نصفشو مامانم با زحمت جور میکرد خواهرمم چون تیزهوشان قبول شد اونم مدرسه تیزهوشان بود مامانم میگفت تا وقتی منو دارین نمیزارم کم و کسری داشته باشین خلاصه مامانم کم کم وسایل خونرو کلا عوض کرد خونه بزرگتر کرایه گرفت چون کارشو اونجا عالی انجام میداد شد سرکارگر من دانشگامو میخوندم خواهرمم دوره راهنمایشو توخونه هم وسایل یه پیتزایی رو آماده میکردیم سه تایی تا کمک خرجمون باشه مامانم سختی میکشید نمیزاشت ما سختی بکشیم🍃🎈🍃🎈🍃🎈🍃🎈🍃💖🅾💖t.me/+TZFANY2l5exqBxGd



