عقل کجا پی برد، شیوهٔ سودای عشق؟باز نیابی به عقل، سِرّ معمّای عشقعقل تو چون قطرهایست، مانده ز دریا…
انتشار: 2026/07/10 15:47 UTC
عقل کجا پی برد، شیوهٔ سودای عشق؟باز نیابی به عقل، سِرّ معمّای عشقعقل تو چون قطرهایست، مانده ز دریا جداچند کند قطرهای، فهم ز دریای عشق؟خاطر خیّاطِ عقل، گرچه بسی بخیه زدهیچ قبایی ندوخت، لایق بالای عشقگر ز خود و هر دو کَون، پاک تبرّا کنیراست بوَد آن زمان، از تو تولّای عشقور سر مویی ز تو، با تو بماند به همخام بوَد از تو خام، پختن سودای عشقعشق چو کار دل است، دیدهٔ دل باز کنجان عزیزان نگر، مست تماشای عشقدوش درآمد به جان، دمدمهٔ عشق اوگفت اگر فانیی، هست تو را جای عشقجان چو قدم در نهاد، تا که همی چشم زداز بن و بیخش بکند، قوّت و غوغای عشقچون اثر او نماند، محو شد اجزای اوجای دل و جان گرفت، جملهٔ اجزای عشقهست درین بادیه، جملهٔ جانها چو ابرقطرهٔ بارانِ او، درد و دریغای عشقتا دل عطّار یافت، پرتو این آفتابگشت ز عطّار سیر، رفت به صحرای عشق✍ #عطار_نیشابوری


