پاسخهایی به شبهات درباره مشروطیّتhttps://youtu.be/Yi8jFvd89No?is=wE7IGcidF-CsyQQ3
انتشار: 2026/07/13 18:47 UTCدریافت: 2026/08/15 04:43 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 04:43 UTC
پاسخهایی به شبهات درباره مشروطیّتyoutu.be/Yi8jFvd89No?is=wE7IGcidF-CsyQQ3
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 2 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — ایرانِ بزرگِ فرهنگی
با اظهار خوشحالی نسبت به اینکه اعلیحضرت از انقلابیگری پشیمان گشته و به مسیر احیاء حکومت قانون بازگشتهاند.متن سه حرفِ خوب دارد: قانون، حقِ ملّت، پیشرفت و نقلِ قولهایش هم درست و بهجاست. مشکل از جایی شروع میشود که دو چیزِ متفاوت را یکی میگیرد: اینکه «کشور مالِ ملّت است» یک حرف است، و اینکه «هر چه اکثریّتِ امروز رأی داد، حرفِ آخر است» حرفِ دیگری. ملّت فقط ما که امروز زندهایم نیستیم؛ گذشتگان و آیندگان هم شریکاند. کشور مثلِ ارثیهای است که دستِ ما امانت است: میتوانیم مدیرش را عوض کنیم، ادارهاش را بهتر کنیم، اما حق نداریم اصلش را حراج کنیم، حتی با رأیِ اکثریّت و تحت رسالت شخصی که فقط متولّی موقوفه است نه مالک آن. متن این تفاوت را نمیبیند و «رأیِ مردم» را جای «حقِ ملّت» مینشاند، در حالی که رأیْ ابزارِ خدمت به آن حق است، نه مالکِ آن.تناقضش هم در خودِ متن پیداست: یک جا میگوید جداییِ دین از حکومت اصلی است قطعی و همیشگی، جای دیگر میگوید رأیِ مردم حرفِ آخر را میزند. خب اگر رأی حرفِ آخر است، فردا میشود به همان حکومتِ دینی هم رأی داد؛ و اگر آن اصلْ خطقرمز است، پس رأی حرفِ آخر نیست. هر دو را با هم نمیشود خواست، مگر روشن کنی کدام چیزها رأیبردار است و کدام نه و متن این را روشن نمیکند. وعده «مجلسِ مؤسّسان که از صفر تکلیفِ نظام را روشن کند» هم با تجربه خودِ ما نمیخواند: در تاریخِ ایران، لحظههای بزرگ هیچوقت ساختن از صفر نبودهاند؛ رسمیکردنِ چیزی بودهاند که از قبل بود مشروطه هم همین بود. خلاصه: حرفهای درستِ متن وقتی سرِ جایشان مینشینند که یک جمله به آن اضافه شود که خودش ندارد، رأیِ مردم برای انتخاب و عزلِ خادمان و ادارهٔ کشور است؛ اما خودِ ایران و نظامش به رأی گذاشتنی نیست، چون مالِ همهٔ نسلهاست، نه فقط رأیدهندگانِ امروز.
مشروطه را روزِ تولدِ چیزی گرفتهاند؛ سندِ آن اما چیزِ دقیقتری میگوید: روزِ اعتراف. ایران همیشه نظمی داشت که کار میکرد، و میاندیشید، اما خود را نمیاندیشید: قاعده بود، داوری بود، و شاهْ متولّیِ موروثیِ مُلکی که مالکش نبود؛ هر تملیکی غصب بود و زبانِ خودِ سنّت این را میدانست، بیآنکه بر تخت صلاحیّتی داشته باشد. آنچه در مردادِ ۱۲۸۵ رخ داد آفرینش از عدم نبود؛ تصدیقِ پسینیِ همان تعهّدِ کهن بود در جامهای حقوقی: نشاندنِ نامِ نو ودیعه، حاکمیتِ ملّی بر جایگاهی که قرنها اشغال بود و اکنون بازاشغال میشد. و آنگاه که توپ بر مجلس نشست، آنچه ویران شد به دستِ ابزاری ویران شد که خودِ سلطنت نیز مالکش نبود؛ اما تعهّدی که ایران را ایران نگاه داشته بود پابرجا ماند و از دلِ ویرانه دوباره برخاست. سالروزِ مشروطه سالروزِ همین اعتراف است: روزی که نظمی کهن، برای نخستینبار، خود را اندیشید.
جناب آقای نصیری؛به فرض بیغرضی شما در اشاعه چنین افکار خطرناکی، باید عرض کنم در تمام دنیا (منهای ایران که در آن علوم انسانی عملاً به حاشیه رفته)، نسبت میان «مجلس مؤسسان» و «قانون اساسی» کاملاً روشن است. مجلس مؤسسان، ابزاری در ساختار قوه مشتق یا تأسیسشده (Constituted power) است که از قوه مؤسس ثانویه (Derived constituent power) نمایندگی میکند، نه از قوه مؤسس اولیه (Constituent power).یک مجلس مؤسسان اصیل، دو وجه اساسی دارد:۱. موقت بودن: بلافاصله پس از انجام وظیفهای که به آن مأذون است، منحل میشود. لازمه این امر آن است که نمایندگانش حق شرکت در دولت بعدی را نداشته باشند؛ نه فقط برای رعایت اصل تفکیک قوا، بلکه تا نفعی سیاسی از این تغییرات ساختاری نبرند.۲. محدود بودن: این مجلس حق اعمال تغییرات بنیادین و خودسرانه در قانون اساسی را ندارد، چرا که خودش مأمور و برآمده از همان چارچوب قانون اساسی است.اما فرموده شما در توئیتهایتان، تمام آفتهای رفراندوم را یکجا دارد. اول اینکه اگر حاکم (هر کسی که قدرت را به دست میگیرد) خودسرانه اعلام تشکیل مجلس مؤسسان کند، «قوه مؤسس» با «شخص حاکم» یکی میشود که معنای عریانِ استبداد است. دوم اینکه مجلس مؤسسان در خلاء شکل نمیگیرد؛ این مجلس هرگز نمیتواند نمایندگیِ «قوه مؤسس اولیه» را یدک بکشد (قوهای که در تاریخ معاصر ایران، تنها یکبار در جریان مشروطه ظهور کرد)، مگر آنکه تغییراتی بنیادین در حدود و ثغور ملت و کشور ایران رخ داده باشد. پادشاهی مشروطهای که شما به عنوان «تضمین جمهوریّت» معرفی میکنی، اگر قرار باشد از مسیر یک مجلس مؤسّسانِ فرمایشی و تحت اراده حاکم بگذرد، خودش به بازتولید همان چرخه استبداد منجر میشود. شما میفرمایید اختیارات پادشاه را مجلس مؤسّسان جدید تعیین میکند نه قانون اساسی مشروطه؟ بفرمایید که این مجلس جدید مشروعیّت و حد و مرزش را از کجا میآورد؟ اگر برآمده از اراده حاکم جدید باشد، تحصیل حاصل و فاقد مشروعیّتِ بنیادین (Constituent power) است.
جشنِ تیرگان روزی است که در آن آرش شیواتیر، بزرگترین تیرانداز در اسطورههای ایرانی، پس از پایان جنگ ایران و توران، بهعنوان کماندار ایرانی برای تعیین مرز ایران و توران برگزیده شد و از بالای کوه «اَیریوخْشَئوثه»، تیری را بهسوی کوه «خْوَنْوَنْت» پرتاب کرد و با پرتاب تیر او در زمان منوچهر، مرز میان ایران و توران تعیین شد.از آن خوانند آرش را شیوا تیرکه از آمل به مرو انداخت یک تیرتو گفتی داد تیرش را پر و بال که آن فرسنگها بشمرد ده سال(فخرالدین اسعد گرگانی)
سیاست؛ در جدالِ شاهزاده با مجتبی!در سیاست، «آدم خوب بودن» به معنی «سیاستمدار خوب بودن» نیست. یک سیاستمدار ممکن است در زندگی شخصیاش فرشته باشد، اما تصمیمات اخلاقی و احساسیاش در سیاست فاجعه به بار بیاورد. سیاستورزی از اخلاق جداست. نه اینکه سیاست لزوماً غیراخلاقی باشد، بلکه سیاست وقتی آغاز میشود که فهمی نسبت به قاعده «گندم از گندم، و جو ز جو نمیروید» وجود داشته باشد.در حوزه اخلاق، هر کاری کنی، نتیجهاش دقیقاً متناسب با خود آن کار است (نیّت خوب، نتیجه خوب میدهد و نیّت بد، نتیجه بد). امّا در سیاست، قاعده برعکس است، یعنی رابطه مستقیم و خطّی میان «اخلاق و نیّت پاک و رسالت الهی» با «نتیجه کار» وجود ندارد. برای همین میان شخص با نهادی که در آن تصمیمسازی میکند تمایز ایجاد شده است. در سیاست، ما دو چیز متفاوت داریم که نباید با هم قاطی کنیم: یکی خودِ آدم با ویژگیهای اخلاقی، وجدان شخصی و رسالت فردی در زندگی روزمرهش. دوم نهاد یا جایگاه حقوقیش یعنی صندلی، مقام یا ساختاری که فرد روی آن نشسته است. وقتی کسی وارد «نهاد» تصمیمگیری میشود، دیگر نباید بر اساس اخلاقیات «شخصی» خودش تصمیم بگیرد. او باید طبق منطقِ آن نهاد (که حفظ امنیت، بقا، منفعت ملی و قدرت است) عمل کند؛ حتی اگر مجبور شود دست به کارهایی بزند که در زندگی شخصیاش آنها را غیراخلاقی میداند. نمونه در اسطوره: فریدون از ایرج میخواهد که برادرانش را بکشد، یا رستم از سیاوش میخواهد که گروگانهای تورانی را گردن بزند. آنها از پذیرش تضادّ میان وظیفه با اخلاق امتناع میکنند، در نتیجه کشته شده و در نهایت هزاران انسان اضافهتر در جنگهای بعدی کشته میشوند.مجتبی خامنهای - البته بهوجهی جبّارانه- آن قدر سیاست را میفهمد که بار توافق با آمریکا را گردن نخستوزیرش بیاندازد. یعنی با اینکه در ظاهر مثلاً مقامی مذهبی دارد و شخص مذهبی باید میان رسالت شخصی خود با هدف یکسانپنداری کند، ولی خامنهای ثانی، حتّی از پدرش بهتر میفهمد که برای بقای مشروعیّتش میبایست چیزی را گردن نگیرد. او بازی سیاست را بلد است، چون پشت صحنه مینشیند، امتیازات یا توافق با آمریکا را میاندازد گردن دولت پزشکیان تا اگر خراب شد، خودش بدنام نشود و مشروعیّتش حفظ شود. به این میگویند داشتن «سپر بلا».آنوقت شاهِ ما که چون دچار تب رسالتی الهی برای راهبری ملّت ایران به بهشت حقوق بشر شده است، خیلی ملامتیطور هرچیزی را حتّی خرابکاریهای تیم فاسد و فشل نوفدی را گردن میگیرد! حالا یک عدّهای میآیند و اعتراض میکنند که «مگر بد است که شاه انسان خوبی است؟» بله، در سیاست، خوب بودن در اخلاق فردی، سرکنگبینی است که صفرا میفزاید. پاکتر از سیاوش و ایرج در اسطوره ایران وجود نداشت، امّا به دلیل عدم درک ضرورت، با آمیختن اخلاق فردی در وضع سیاسی، موجب جنگهای خونین ایران و توران شدند. شاه برای حراست از مشروعیّت خود، تعدادی پیشمرگ دارد که باید در تاریخ بدنام بشوند تا تاجوتخت خوشنام بماند. حالا برعکس با شاهی روبرو هستیم که حمله خارجی را به کشور خود گردن گرفته است! عوض اینکه -ولو ذینفع جنگ باشد- آن را محکوم کند، یعنی برای حفظ ظاهر پوزیسیون خود به عنوان شاه، به چیزی تظاهر کند که به آن باور ندارد، و یا حدّاقل سکوت کند، چون فکر میکرد که جنگ عذابی الهی است که در راستای تحقّق رسالتش از آسمان نازل شده، مثل لوط و هود، وعده فرود آمدن عذاب الهی بر سر کافران را داد! این حرکت ضدّسیاسیترین افعالی بود که کسی میتوانست انجام دهد. چون فقط کسی که میخواهد خودکشی سیاسی کند، اینچنین خود را قربانی دسیسههای دیگران میکند. آدم سیاسی پخته، آن کنار میایستد، در حرف زدن امساک میکند، تا ببیند موج کجا میرود که او هم به همان سمت برود؛ بهویژه وقتی تنها سلاح او یعنی مردم به عنوان بدنه سیاسی شاه، در چنان وضعیّتی عاملیّت نداشته باشند. ماکیاولی میگفت: «حاکمی که بخواهد در میان این همه آدم ناپاک، فقط کار خوب و اخلاقی بکند، قطعاً نابود میشود.» سیاستمدار باهوش هیچوقت خود را مستقیماً وسط آتش نمیاندازد. بهخصوص شاه که همیشه وزیر، نخستوزیر یا مشاوری دارد که کارهای بدنامکننده را انجام دهد. اگر کار گرفت، پادشاه افتخارش را میبرد؛ اگر خراب شد، آن وزیر اخراج یا بدنام میشود تا دامن پادشاه پاک بماند. آریامهر اسدالله علم و سرلشکر زاهدی را داشت. مجتبی خامنهای این را فهمیده، ولی شاهزاده برعکس عمل میکند و خودش را سپر بلای تیمش میکند. سیاستمدارِ پخته نقش «آدم خوبه» را بازی نمیکند؛ بلکه کافیست به خوب بودن تظاهر کند، نه چون آدم فرصتطلبی در معنای منفی آن است بلکه چون در نظام سیاسی، تصمیمات بر اساس منفعت و نتیجه گرفته میشوند.
طاغوت علیه انسانِ طرازِ نوین!در برابر زیست ایدئولوژیک، زندگی طاغوتی قرار دارد. انسانِ طاغوتی، ایرانیِ نرمالی است که فهم و شعورش را بازیچهٔ «لحظهٔ حساس کنونی» نمیکند، دچار سیاستزدگی نمیشود و خود را در قالب «انسان طراز نوین» نمیریزد. او زندگی خرّمی دارد و به انسان سیاستزده به چشم ابنالوقتی مینگرد که رفتارش را باید در خاستگاه طبقاتیاش جست. طاغوتی سیاست را از آن رو بهتر میفهمد چون سیاستزده نیست.نفرت خمینی از «طاغوت» در حقیقت نفرت از همین انسان بود؛ کسی که با پوزخند یا نگرانی به انقلابیگری واکنش میداد. جمهوری اسلامی برای این آمد که این ایرانیِ طاغوتی را به انسانِ سیاستزدهٔ ایدئولوژیمحور طرازِ نوین بدل کند. یک معنای پنهانِ ۵۷ همین است: ۵۷ یعنی سدّ راهِ بازگشتِ ایرانی به زندگی طاغوتیاش؛ فرقی نمیکند این سدّ را اصلاحطلب بسازد یا ناپوزیسیون.فردوسی نشانهٔ شاهِ خوب را در آن میدید که در سایهٔ او «زمانه بر آساید از داوری». طاغوت دقیقاً همین است. وظیفهٔ شاهزاده، بازگرداندنِ ایرانی ایدئولوژیزده به طاغوت است؛ هر بار که انسان طراز نوینِ تازهای ساخته شود، ایدئولوژیزدگی تداوم مییابد. طاغوت یعنی پایان ایدئولوژی، پایان انقلاب، احیای حکومت قانون، و بازپسگیریِ ایران از ۵۷.ایدئولوژی یعنی قالبسازی؛ ج.ا تلاش کرد ایرانی را در قالب «انسان طراز نوین اسلامی» مچاله کند. درحالیکه طاغوت یعنی بیقالبی. انسان طاغوتی نیازی به تربیّت شدن توسط حکومت ندارد؛ او خودش از قبل وجود داشته، اهل زندگی، رفاه و عقلانیتِ عرفی است. وظیفه شاهزاده این است که او نباید نقش یک «رهبر ایدئولوژیک» را بازی کند که میخواهد مردم را تربیّت کند یا تغییر دهد. کار او فقط «کنار زدن ۵۷» است تا آن دگرگونیِ اجباری متوقف شود و انسان ایرانی بتواند به دامن همان زندگی طبیعی و پادشاهیِ قانونمحور (طاغوتی) خودش بازگردد. شاهزاده باید پایاندهنده به مهندسی اجتماعی باشد، نه شروعکننده یک مهندسی جدید.


