یکچیزی به من بگو،دستی به من بده،راهی به من ببخشو آفتاب کن که میخواهمدر چشمهای توشب را زبونتر از…
انتشار: 2025/12/19 14:29 UTCدریافت: 2026/08/22 00:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 00:25 UTC
یکچیزی به من بگو،دستی به من بده،راهی به من ببخشو آفتاب کن که میخواهمدر چشمهای توشب را زبونتر از همیشه به بینم!وطوفان شوم به سبزهو بگذارم در باغهر چیز دیگر استدریا نشین شودو دریادر چشمهای توباغی چنین شودچیزی به من بگودستی به من بدهراهی به من ببخش.۱۳۴۸دوچشمان تو دروازههای تکرار شرق،و دستانت طراوت گلدستهها را میسراید.مجنون بیدیست در کویر،و قنات رد پای آهومیخواهی بید باش، یا آهو، یا هر دو- معنای مناما قنات کبوتر را میطلبد،و در آبنمای آن چشمان قیس فردای مسافر را....۱۳۵۳دوشعر از:#اسماعیل_شاهرودی @jom_jom_e
پستهای تلگرام — جمجمه
Channel photo updated
تضرّع بر روانِ مردهای آن که دیگر دلی در سینهات نمیزندبه خانهات بازگردنَفَحاتِ سحر آغشتهی آتش و مُرّاز زادگاه توپامفولیابه ملکوت بر میشود بهادُران و کاهنانگرداگردِ پیکرِ توباژ میگویندالهگان پارناسوسبه چهرِ هزار آواپیرامون هیمهی مقدس در پروازند- خواهرت استخوانهایت را به هفت گلاب شسته -تا تو ای روحاز بلادِ مردگانبه آنِ زندگیشویو به تنِ اِرِ جنگجو بازآییرگهایت به تو باز داده شدهتایاختههای رفتهبه رفتار آیندبر سپر و تابوت توزندگانی زمینیاتو آن چه آسمان به تو بخشیده بودنقش گردیدهوبر هفت بند جامهاتاوراد و عقیق آونگانددستهایت به تو باز داده شدهو خواهرتدرکنار تو ایستادهتا اندامهات رانگاهبانی کندمهراس!جنگ به پایان آمدهو هیچیک از دشمنانتاینجا نیستتو دیدگانت را برای دیدنو گوشهایت را برای شنیدنبازیافتیآوای مرا نمیشنوی؟منم!خواهر و همسر توکه زمیناز سرشک دیدگانشتر است.دهانت به تو باز داده شدهتا با ما از سرگشتگیهاتاز رنج و شادیهات بسراییبیدار شواِر آرمنیوس!ای آن که دیگر دلی در سینهات نمیزندپاهایت به تو باز داده شدهبا ما از راههای رفتهسخن بگوبیدار شو!اِرِ آهندلدر من بنگرواز زندگانی آن سوی گوراز راههای رفته سخن بگوآواز دهانت به تو باز داده شده.#شاپور_جورکش@jom_jom_ehttps://www.instagram.com/p/DGNp1q1Ky8O/?igsh=MTk5ZzFlaDVjaTF2dA==
رثای غزالهلاحالی که به نخجیر آیی از کشمیرشالی از دریا آیی باحالی که به آن گودی بی ما آییو سیاه آیی خوابایی از مخفیدرحالی که ندانی که نمیدانی نه، دانی میدانیبا آن لب بالا برگشته بالالالا لالا تو غزاله لاحالی که تو بازوها را خالی کردی از خیل سودابرگشتی به زبانِ پیش از بودنِ خود لابا سینهی مغروری مفرد سرشاری از خود بی شیرازه لا لالا لا«گِریم تا او نکشاند خود راما را بکشد خود را نکشاند»این را یک زنکودکِ عاشق پیش از خود مرگیدنِ او میگفتحالی که بجنباند به بیابان سر را گورآهوکه ببوساند خود را به فضای پوشانکه بیندازد دنیا را شرقی در مخفیدرنه، دانی میدانی تو غزاله لاخوابی و بخوابی خوابی و بخوانی دربردراویانم دنیا را تا زیبا شدبِتوام خود را تا حدِ نمنیدنلالایم تا مرز خود ــ مرگیدنکه شوم کفنشو زنیدن را طلبمبتِ چینی خفته در پردهکه خراسانِ ابروهایش آمودریا را دربردرحالی که مویم نیمهی آن مینیاتور بی عاشقه را مویم لاخشک آید آن جنگل که تو را از خود ناویزدهاخشک آید! نیمهی آن بی عاشقه را لا حالا مویممعشوقه در گودی آن شانهی خوابآور و خرابآبادطاوسی روی آورمحزونهی ذیلِ ناهیدِ بارانبالا بالابارانِ بالاو بلایی مشتق از شقهی شاعر و کفن در وابه نخفتن گفته آری و جهان را اما خفته آنجا در مخفیدرحالا به مصاف آید با مور آنجا آن میلاوِ رودکیی ریگِ آمودریاو زبانش میلاویه از او و سه بوس از آن سبزه با لبهای بی چشمِ شاعرلالاتو غزاله لالالامویم لا بی صاحبِ «شبهای تهران» راو نگفتن را گویم گفتن را که نگفتن را گفتن لاو زنیدن را طلبماویانم دنیا را تا زیباشدنمنم از ازاز از نمنم ای «راحله»ی «گردوشکنان»، گویم با باتو بی ازو جلوتر نرومطاهر شدنت را نتوانم دیدن زیرزمینی شدنت را نتوانمو بیایم این زیرزمینکه هستهی خرما را برمیگیریمو مغز گردو را در خرما میکاریمطاووسی روی آور در مغز گردو در خرما لا لاگیسو از روی پیشانی با انگشتی خونین به کنارو طراوت غوغا تو غزالهلا لا لا#رضا_براهنی @jom_jom_ehttps://www.instagram.com/p/DGI7jUsqR99/?igsh=M2IybGg1N2NxMjJ1
سکوتِ آب است در نینوا صدای مدام کندن حفره در حفره در حفره از چروک چشم که میریزد در حلق بر پلههای پایین آمدن از تالار چشم با چهار شانه قوز برداشته–در مرثیهات و میخوانم تا چشم کار میکند آب است آب-اما تشنه سر را میبندم–پشت در میگذاردم اسبی که چشم روشنی دارد صم بكم خون خشکیده را شیهه میکند در دلم و غصب میشوم از تساعد هر روز تا آی آدمها من غمگینم؛ غمگینم برای تو که شب، چشم دوختی و دست بر خاک انداختی از عهدهی رفیق پسرت كه رفت – رفت کهپدرت چشم گذاشت در برابر چشم–تو ماندی!دیدم من ماندهام در آینه و هفتاد و دو صورت تا گودال که در دِین چشم، شلاق میخوردند–در مرثیهام و میخوانی تا چشم میبیند شهید است شهید–اما زنده در را میبندم - پشت سر میگذاردم مردی که دو اسم دارد مات–اسب را تکان میدهد نمیشود - تکان نمیخورد به رعشه میافتد زمین و دو بال از چشمهای تو که بسته است به چشمهای من با تیغ بیرون میکشد میبرد تا نفی تا مادرت که آمد می پرسد این همه غم برای چه؟ بپرس! من که آن شب بیرون زده بودم از تو فانوسها مگر دریا نبودند؟ جنازه یعنی چه؟#فارد_قربانی#سوگداری#چشمهای_درشت_سفید@jom_jom_ehttps://www.instagram.com/p/DF4p8aVq8y3/?igsh=eWsxdDJoMTh6MnRl
نهایت کارخاطره کاری! می کاریم و درو نمیکنیم فرّار و پراکندهاند خاطره ها قاصدک بازی در می آورند پیش می آید گاهی گنجینه ای در گورستانی پیدا میکنیم :استخوانی که ازگور زده بیرون نه دبیرستانی است نه خانه دار_دست نزن چیزی عایدت نمیشود!چند صورت پوسیده توی دستش مچاله شده بودتعلق خاطر پیدا کردمو ترک عادت عادت من شده بود گنجشکْ کاری کندن کلمات است بر دیوار کندم و صورت های گمشده برقی زدند ولى فوراً____سعدی کارگل میکرد من معماریایوان مداین را در شهرهای مختلفی تعمیر کرده ام سفیدکاری صورتهای از یاد نرفته کار من است صورت ها استحاله میشوند:طوطی طاووس هماخواهرم را خوب میشناسم تندتند لباس عوض میکردم منطق الطیری بودکنجکاویجغد؟ نه! اشتباه نکنید! قصه نویس باید همه چیز بین باشد بوف کور شدم صورت ها دست بر نمی داشتند از سرموفاداري من سوسک ها را متحیر کرده باران ببارد و علف انگیزی کند رویاسازی و خاطره کاری با من!بوی آویشن میدهم؟ بدکه نیست! بچه ی استثنایی قرابه نشین نمی شود پس انتخاب کن!علىیابوعلی!آبان ماه ۱۳۹۱#علی_باباچاهی@jom_jom_ehttps://www.instagram.com/p/DFQiJRtqxGO/?igsh=MW90cjRhMHhoa2s4bQ==
"برانداختن درخت در جنگل طلاجو"آن که میسوخت آبگیر مهیاآن که سبزیش شعله گرفته بود تازه و تربا صخره حسی کشیده میشد از سکوی پیدایی ِ نوراز آن که زبانهی نم در تن چوب ماجرایی بوداز آن که پیکرش را به تبر میزدم از مچهاشجرقه نبود تراشهی چوب ِ تری بود کههر چه تبر میزدم به مچهاش سفیدتر میزداز بلندیهاش هوای خود را به سقوط چه سهل میکردو تن از من به رفتارِ سنگِ مرده میمانستدر بلندترین حلقهی آتش نم که پشنگ میزد تیغه بر مچش میپیچیدتا من از استواریاش دانستمخواهد افتاد گرفتاربه مرگی از مرگهای هزاران سنگافتاده به ساحلِ ناگوارِ آب و تلاطمپس شعله پشنگ میزند از نمو خرچنگها که طلسمشان دَوَرانِ سرگیجهستبر منفذهای آبلهگونِ سنگهای مرده- افتاده به ساحلِ آب و تلاطممرا میبایدم جدا افتادبا برگهای سبزِ به هم مانندتراشههایی که بایدم شعله زند به خاکستری سبک از گُر گرفتنمعین نیمرخ افتاده باشدبرگی از درختو نیمرخی که به معراج میرود به رخسارهی بادکه مجال افتادنش در طلسم سنگ سیاه چه سهل میافتدزبانه به گودیِ آبلهها جا نمیشود از تقصیرو درین دیدن از همه دیدنیهاسنگِ مرده- افتادهشعلهیی کشیده بر تراشهی برانو آن که شنیده میشود از نیمرخشدانه دانه آبله میگیردآن که خطی دیگر بر خاک میافتدبا لهجهی آسودهی افتادنوسینهی بازِ آسمانکه معنا ندارد در آبگیری تنگ.بهرام اردبیلی@jom_jom_ehttps://www.instagram.com/p/DFS26eXKL3-/?igsh=aDJhN3pyZ2Nyd20=