این غزل را شش سال پیش و به یاد سروده بودم. دریغا که هنوز این غزل «نویدها»یش را نظاره می‌کند...مرگ، زاری، هراس، بیماری، از امیدی مگو که با ما نیستآسمان! ای بلندِ دور از ما! چهرهٔ آبیِ تو پیدا نیستآه ای تیرهٔ بدونِ "نوید"! ای تو از تیرهٔ شبِ جاوید!خونِ ما ریختی به نامِ امید، خونِ ما خستگان گوارا نیست!جمعی از ما به هَست آلوده، جمعی از ما ز فقر فرسودهجمعی از ما تمامْ بیهوده، هیچ شوقی به سوی فردا نیستجمعِ بازندگانِ ناکامیم، آرزوهای بی‌سرانجامیممُرغکانیم و بسته در دامیم، بسته‌ایم و سرِ تماشا نیستنیمه‌جانیم، نیمه‌جان از غم، خستگانیم، خستگانِ ستمبیشماریم، بیشماران کم، ما کمیم و مجالِ غوغا نیستباز دیدیم خشم و عصیان را، باز دیدیم چنگ و دندان راباز هم قتلِ بی‌گناهان را...، ذرّه‌ای عشق روزیِ ما نیست؟!، اثر جمال رحمتی است@jooyamaroofi1

Jooyamaroofi: این غزل را شش سال پیش و به یاد #نوید_افکاری سروده بودم. دریغا که هنوز این غزل «نویدها»یش را نظاره می‌کند...مرگ، زاری، هر