ر●ب●ا●ع○ی۱● کاش آینه، پُر کند زمین را از تو!● دنیا ببَرَد، ارث، همین را از تو● انگار که ديدهباشمت پیشاز، این؛○ انگار شنیدهباشم این را از تو...۲خود را چه بسا به راهِ دیگر بزنم!بر تجربه، رعد و برقِ تَسخَر بزنمفریاد زد آیینه: کجایی!؟ گفتم:من وقت ندارم به خودم سر بزنم...۳آنقدر که کوبیده، سپس ساختهام:خود را وسطِ آینه، نشناختهام...خود را همهعمر، قِلقِلک میدادم؛از خنده، برای خود، سپر ساختهام...۴من، طاقتِ روزگار را طاق کنمآشوب بهپا در همهآفاق کنمتو، از غمِ بیستارگی، آب شوی...!؟من، مادرِ آن ستاره را عاق کنم...۵شادا وسطِ شهرِ تماشا رفتن!چون فیلمِ بُرِشخورده، بهیغما رفتنبا قیصر و کیمیایی و خاطرهها:تا قلبِ امامزاده یحیی رفتن...۶گفتی که جنون، خیالبافی داردمصداق بهاندازهٔ کافی دارددر نامهٔ شهردارِ دل، آمدهاست:آلونکِ مذکور، خلافی دارد...□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba