دست ما روی شانهی هم بودگریه کردیم بی صدا با همپا به پای من و تو میباریدابر دلتنگ آسمان نمنمشعبان…
انتشار: 2026/08/20 18:24 UTCدریافت: 2026/08/22 02:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 02:05 UTC
دست ما روی شانهی هم بودگریه کردیم بی صدا با همپا به پای من و تو میباریدابر دلتنگ آسمان نمنمشعبان کرمدختمرداد ۱۴٠۵بابلسرکانال شعر من@karamdokht
پستهای تلگرام — تماشا
من از مال جهان چیزی ندارم جز غم بسیاربه چشمم زندگی یعنی: همین دلتنگی و تکراردر آفاق تماشا خیرهام با حسرتی در جاننشسته در مسیر روشن پیشانیام دیوارجنون تفسیر زیبایی ندارد در نگاه منصدای بیقرارم میشود هر لحظهای انکارچه دلهایی که میسوزد میان شعلههای رازچه سرهایی که چون حلّاج دارد میرود بر دارصدای صبح شورانگیز دارد میرسد از دورنگاهم نیست از زیبایی خورشید برخوردارمنم که همچنان دلتنگ دارم میروم در بادنمانده هیچ تصویر خوشی از لحظهی دیدارشعبان کرمدختمرداد ۱۴٠۵بابلسرکانال شعر من@karamdokht
به احترام تاجیکستان عزیز و مردم نجیب و بزرگوارش. دوشنبه مثل تهران است و کرمان مثل سُغد انگارخدایا! بشکند دستی که بین ما کشد دیواراگر شیراز یا کولاب اگر تبریز یا خَتلاندلم پیوسته باشد از هوای شعر برخورداردلم در "اسفره" دنبال یاد روزگاران استپُر از شور خجندم "پنجشنبه در دل بازار" سری پُر شور دارم در هوای مردم تاجیکمن و چشمی که با "چلدختران" دارد سرِ دیدارهنوز آیینهپرداز بلندیهای "پامیرم" به دامان تو گل میروید این را دیدهام بسیار"سَرِز" جاریست در کنج نگاه بیقرار من"سَرِز" یعنی: تو داری همچنان چشم و دلی بیدارنگاهم گاه بر لیلیست، یا شیرین شورانگیزگهی دارم نظر بر چشم زیبای بت فرخاربدخشان در بدخشان لعل میریزد به پای تواگر سر را به روی خاک پاک او نهی یکبارمن و تو در مسیر بیقراریهای تاریخیدل شوریدهای داریم از شعر و غزل سرشارنگاهم روشن از زیبایی دنباله دار توستبه شیدایی تو هر لحظه دارم میکنم اقرارفراوان ریزد از حال و هوایت شور و شیداییفراوان ریزد از کنج لب تو لولوی شهوارترا دیدم، ترا با "صدر دین" در محضر تاریخترا دیدم، ترا مثل درختی زنده و پُربارمبادا خالی از خورشید باشد آسمان تومبادا ذرّهای روی تن آیینهات زنگارمبادا بر سر تو سایهای از جنس دلتنگیهمیشه چشمهایت باد روشن از فروغ یارببین، تصویر "استقلال" تو چون "قلّه" پابرجاستشکوه "بیرقت" در یاد عالم میشود تکرارچو ایران با درفش کاویان از دور میآییندیدم کشوری مثل تو زیر گنبد دوّاربگو از روزگاران خودت حرف و حدیثی خوشبخوان که با لب ایرانیات دارم فراوان کارصدای رودکی از غربت تاریخ میآیدکه شعرش همچنان رازیست در آیینهی اعصارگهی دیدم ترا در طابران همراه فردوسیگهی دیدم ترا با شاعران خوب در دربارگهی با شاهنامه فرّ و فرهنگت تماشاییستگهی خیام میریزد به جامت بادهی گلنارمهستیهای بسیار ترا دیدم به بزم شعرنظامیوار داری نسبتی با مخزن اسرارگهی با خواجه داری گفتگویی در هرات خویشگهی در سیستان داری نظر بر مردم عیّارتویی که با سنایی از هوای غزنه میآییترا در بلخ میبینم کنار مولوی بسیاردل و جانت نشابوریست این را خوب میدانمتویی که همچنان داری نظر بر هُدهُد عطّارگهی از سعدی و خواجو و حافظ شعر میخوانیگهی مسعود سعدی در حصار نالههای زاراگرچه در مسیر چشم تو دیوان فراوانندتویی که میرسی از چار راه جان سلیمانوارصدای خامهی تو همچنان در گوش من جاریستفراوان ماند از فضل تو در دست زمان آثارترا پیوسته با میراث ایرانشهر میبینمبه سمت روشناییهای آینده قدم بردارشعبان کرمدختمرداد ۱۴٠۵بابلسرکانال شعر من@karamdokht
رباعیتقویم ورق خورد، چه پاییزی بود! پاییزی از خیال لبریزی بودما رفتیم و گذشته را میدیدیملبخند دو استکان سرِ میزی بودشعبان کرمدختمرداد ۱۴٠۵بابلسرکانال شعر من@karamdokht
بی سر و سامان جهانیم مادر غزل خویش روانیم ماگر دو جهان تازه شود، باز همپیش نگاه تو همانیم ماای دَم تو مثل غزل شعلهوربی نفست در نوسانیم ماپیش تو و نقش فراوان توجز سخن عشق ندانیم ماگرچه میان همه دلدادگانپیرترینیم، جوانیم ماآتش عشق است که در جان ماستراوی اسرار نهانیم مارنگ به دیوار تماشا نماندرنگ به دیوارهی جانیم ماباید از هرچه به جز یاد تودامن خود را بتکانیم ماآینهداری جنون سهم ماستشاعر دلتنگ زمانیم ماشعبان کرمدختمرداد ۱۴٠۵بابلسرکانال شعر من@karamdokht
به علی و محمّدنوههای عزیزمشما برادر هم، جان مهربان منیدجنون شعلهور شعر بر زبان منیدبه جاودانگی چشمهایتان سوگندستارگان شبافروز آسمان منیدخیال میکنم این روزها که میگذردکنار شور غزل، بخشی از جهان منیدشما تمام امیدم، شما تمام دلمشما روایت زیبای داستان منیداز اینکه چشم شما روشنی به من دادهستخیال میکنم آیینهی روان منیدپُر از هوای شمایم، پُر از صفای شما"علی!" بگو به "محمّد"، تمام جان منیدشعبان کرمدختمرداد ۱۴٠۵بابلسرکانال شعر من@karamdokht
من و سکوت پریشان این شب بیدارمن و غمی که به پایان نمیرسد انگارجهان و هرچه در آن، بیشتر مِه آلود استکجاست پنجره؟ کو روشنایی بسیار؟ دلی که عشق نداند، به هیچ میماندکه نیست از نفس آفتاب برخوردارنمیرسد به تو ای عشق، دست کوتاهمشدهست کار من این روزها کمی دشوارمرا به صبح، به امّید رو به رو برسانمباد گم بشوم در میان بُهت غباربرای دیدن زیبایی زمانهی خویشامید نیست به آیینههای لاکردارشعبان کرمدختمرداد ۱۴٠۵بابلسرکانال شعر من@karamdokht

