ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_98قسمت_نودوهشتمبعد در سوئ…
انتشار: 2026/08/14 18:59 UTCدریافت: 2026/08/15 05:09 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:09 UTC
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_98قسمت_نودوهشتمبعد در سوئیت را پشت سرش قفل کردم و نگاه دقیقتری به اطرافم انداختم. برخلاف محوطه پلاژ که زیبا و تمیز بود داخل سوئیت همه چیز کهنه و قدیمی و زنگ زده بود.از داخل حمام صدای چک، چک آب بگوش می رسید. سطح گاز زنگ زده و پایه اش شکسته بود. یخچال بزرگ توی آشپزخانه صدایی بدتر از صدای یخچال عزیز می داد. توی کابینت ها چند ماهیتابه و قابلمه و تعدادی قاشق و بشقاب درب و داغان گذاشته بودند. یک کتری و قوری استیل هم روی گاز بود.موجی از عصبانیت وجودم را گرفت. از این که مجبور شده بودم این همه پول برای این سوئیت زشت و بدقواره بدهم عصبانی بودم از این که آن مرد طوری با من رفتار می کرد که انگار دختر خرابی هستم، عصبانی بودم. از این که توی صورت میترا نزده بودم عصبانی بودم. از همه چیز عصبانی بودم. حتی از آن ساعت بزرگ و بدترکیب روی دیوار که عقربه هایش عدد هفت و نیم را نشان می داد هم عصبانی بودم. روی کاناپه زوار درفته ای که رو به روی تلویزیون بود نشستم و با خستگی چشم هایم را بستم.به شدت به استراحت احتیاج داشتم. فشار روحی که در این چند ساعت تحمل کرده بودم تمام توانم را بریده بود. آذین به من چسبید و نق زد: - بیم خونه.بدون این که چشم هایم را باز کنم، جواب دادم: - خونه ایم دیگه. - نه، بیم خونه. بیم پیش عمه. با شنیدن اسم عمه عصابم دوباره به هم ریخت. یادم افتاد که چطور بعد از کارهایی که برای عمه خانم کرده بودم، کناری ایستاد و اجازه داد تا عروسش به من تهمت دزدی بزند. خشمی که به خاطر خستگی فرو نشسته بود دوباره در وجودم زبانه کشید. برای این که آذین را از سرم باز کنم، گفتم: - فردا می ریم. آذین ولی دست بردار نبود: - نه، الان بیم. الان بیم.با عصبانیت گفتم: - مگه تو خودت نگفتی بیایم دریا. اومدیم دریا دیگه. مشتی به پایم کوبید و با لجبازی فریاد زد: - نه، نه، نه. دیا نمی خوام. بیم خونه. بیم پیش عمه.سعی کردم سر آذین را گرم کنم. کنترل تلویزیون را از روی میز شیشه ای کثیف و پر از لک کنار مبل برداشتم و به امید پیدا کردن یک برنامه مناسب برای آذین تلویزیون را روشن کردم ولی آذین نمی خواست تلویزیون تماشا کند و مدام نق می زد. به اجبار به سراغ موبایلم رفتم. به ندرت موبایل را به دست آذین می دادم دوست نداشتم از همین سن کم به موبایل وابسته شود ولی در آن لحظه حاضر بودم هر کاری کنم تا آذین ساکت شود و بهانه خانه ی عمه خانم را نگیرد. سرم درد می کردم و با هر اعتراض آذین عصبانیتم بیشتر می شدم. موبایلم را از توی کیفم بیرون آوردم.خاموش بود. شارژش تمام شده بود و من متوجه نشده بودم. کیفم را برای پیدا کردن شارژر موبایل زیرورو کردم ولی شارژر داخل کیفم نبود. توی ساکم هم نبود. اگه احتمالاً آن موقع که میترا وسایلم را روی زمین می ریخت، شارژر جایی توی خانه عمه خانم افتاده بود. گم شدن شارژرم تیر خلاص به تمام خود داریم بود. دست هایم را روی گوش هایم گذاشتم و سر آذین که هنوز داشت نق می زد، فریاد زدم.-بسه.آذین برای چند لحظه ساکت شد و بعد با صدای بلندی زیر گریه زد.باید بغلش می کردم. باید آرامش می کردم. باید از او به خاطر بدخلقیم معذرت می خواستم. باید به او اطمینان می دادم که کنارش هستم و از او مراقبت می کنم ولی خسته بودم. گرسنه بودم. عصبانی و دلشگسته بودم. از آینده نامعلومم می ترسیدم. احتیاج داشتم کسی من را بغل کند. احتیاج داشتم کسی من را آرام کند و از من دلجویی کند. احتیاج داشتم کسی به من اطمینان بدهد که مراقبم هست و اجازه نمی دهد آسیبی به من برسد.کسی که من نبودم اختیارم را بدست گرفت و به جای این که آذین را به آغوش بگیرد، دست هایش را روی بازوهای ظریف و لاغر آذین گذاشت او را به شدت تکان داد و فریاد زد. -خفه شو، خفه شو، خفه شششششو..آذین دهانش را بست و با چشم های بهت زده نگاهم کرد. حق داشت. این اولین باری بود که با دخترم این طور رفتار می کردم. من تحت هیچ شرایطی صدایم را برای آذین بلند نمی کردم. نهایتاً کمی اخم می کردم و یا برای چند دقیقه قهر می کردم ولی هیچ وقت سرش فریاد نزده بودم. هیچ وقت کتکش نزده بودم. هیچ وقت به او آسیب نرسانده بودم ولی حالا داشتم به او آسیب میزدم. داشتم دخترم را می ترساندم.در آن لحظه اصلاً حال آذین برایم مهم نبود. اصلاً برایم مهم نبود که این بچه مریض است و احتیاج به محیطی امن و آرام دارد. در آن لحظه فقط می خواستم ساکت شود. توان شنیدن صدایش را نداشتم. توان شنیدن هیچ صدایی را نداشتم.گریه آذین که دوباره بلند شد. همانطور که بازوهایش را گرفته بودم بلندش کردم. به اتاق خواب رفتم و روی تخت پرتش کردم و پتو را با خشونت روی سرش کشیدم و فریاد زدم:-صدات در نمیاد.★♥️@khandeogham
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 8 بازدید تازه در ساعت در این نمونهچرخه عمر مشاهدهشده پست
فقط نزدیکترین اسنپشات واقعی در محدوده هر نقطه زمانی استفاده میشود؛ هیچ مقداری درونیابی نمیشود.
برای رسم منحنی دستکم دو مشاهده واقعی لازم است.
| الگو | عملکرد نسبی ۲۴ ساعته |
|---|---|
| ناکافی | — |
پوشش: ناکافی · ۳ اسنپشات واقعی · دسترسپذیری حداکثر هفتروزه · post-lifecycle-natural-7d-v1