
🎶آهنگ ها و ویس هاے زیبا💔غمگین وشاد و احساسے😍😘اینجاحرفاے دلتہ دلنوشتہ هایے ڪہ حرف دل خیلے هامونہ.مرسی که همراه ما هستین❤بودنتون دلگرمی برای ماست.❤🌷★★♥️@khandeoghamhttps://t.me/khandeoghamآیـــدی مدیـــر:🌸@Yasii_tak
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان پایین · 369 نمونه پست · پوشش داده: 2026/08/09 تا 2026/08/17
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
هنوز مشاهدهٔ کافی برای امتیازدهی به این کانال وجود ندارد. هر امتیاز دستکم به ۱۴ روز پوشش و ۵ پست مشاهدهشده نیاز دارد؛ کمتر از آن حدس است، نه اندازهگیری.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
تخم مرغ آب پز توی خوابم نمیدید اینقدر باکلاس باشه😂همون یه غذایی ام که بلد بودم درست کنم یادم رفت😂😂😂★♥️@khandeogham
بفرست واسشون☺️★♥️@khandeogham
بـرای امروزت🌸🍃شـادی دم کرده امبـخنـــ😁ــد...روزت آرام و شـاد🌸🍃و سرشاراز خوشبختیو عشق و آرامشروزتــــون بخیر دوستان🌸🍃★♥️@khandeogham
★♥️@khandeogham
خدایا…گرہ بزن زندگیهامون روبہ خوشبختے، آرامش، سلامتیو عاقبت بہ خیرے ....ᭂ❀شب خوش در پناه خدا 🌙💫★♥️@khandeogham
@PERSIANPLAYER1BOT – DASHI - Shahin Najafi & Erfan
شاهین نجفی سیتریزین دل پاکتم من👌❤️♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲ ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ ★♥️@khandeogham
اگر شبا خوابتون نمیبره...یه مقدار بابونه و گل خطمی و رازیانه و دارچین و کمی عسل رو تویِ یه لیوان آب داغ با قاشق هَم بزنین اینقدر هَم بزنین تا خسته شین و خوابتون ببره😑😂★♥️@khandeogham
به دنبال جهنم و بهشت در آخرت نباش.هر دو همین اکنون موجودند.هر زمان که بتوانیم کسی را بیچشمداشت و بی معادله دوست بداریم در بهشتیم،و هر زمان که آلوده به حسادت و نفرت و کینه شویم،در اصل به جهنم سرنگون شدهایم.★♥️@khandeogham
هرشب قبل از خواب چند آیه قرآن❤️★♥️@khandeogham
صدای تو از جنس آرامشه🥹❤️🔥★♥️@khandeogham
امیدوارم تو این روزگار آشفته، کسی رو داشته باشی که وقتی از نقطه های سیاه زندگیت براش تعریف میکنی، آخر حرفات همون سمتی ایستاده باشه که تو ایستادی.★♥️@khandeogham
💖 عشق واقعی... ★♥️@khandeogham
💖 عشق واقعی...★♥️@khandeogham
۴۰ روز گذشت 💔🖤💔💔فرزند ایران و جان فدای میهن💔 تسلیت به انسان های باشرف ایران★♥️@khandeogham
بدتر از پسرای هَولاین مردایین که تو نونوایی سنگک میگن آبجی بذارسنگاشو بگیرم نسوزی😂به تو چه میمون 😒😂😂★♥️@khandeogham
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_108قسمت_صدوهشتمآذین با وجود این که معنی جمله کنایه آمیز عمه خانم را درک نکرده بود ولی به خاطر لحن غم ناک عمه چنان متاثر شده که لب برچید، دستش را دور گردن عمه خانم حلقه کرد و دلجویانه گفت:-نایاحت نباش. پات خوب بشه به مامانم میگم ببیت دیا، باشه.از این همه مهربانی دخترکم قند در دلم آب شد. آذین مهربانم دوست داشت همه را شاد و خوشحال ببیند. عمه خانم بوسه ای روی پیشانی آذین زد و گفت:-باشه عزیزم . پام که خوب شد همگی با هم می ریم دریا. آذین با هیجان رو به من کرد و گفت:-مامان میلاد و میثم و هم ببیم دیا؟ بعد انگار تازه یاد چیزی افتاده باشد. نگاهش را دور تا دور اتاق گرداند و با نگرانی پرسید:-میلاد و میثم نیستن. عمه خانم دوباره بوسه ای به صورت آذین زد و گفت: -با مامان و باباشون رفتن بیرون زود برمی گردن. حالا تو هم برو با اسباب بازیات بازی کن من می خوام چند کلمه با مامانت حرف بزنم.آذین از روی پای سالم عمه خانم بلند شد و به سمت اتاقی که هنوز مقداری از وسایل ما در آن بود، دوید. بعد از رفتن آذین عمه خانم دوباره برایم آغوش باز کرد و گفت:-بیا عزیزم. بیا که خیلی دلتنگت بودم.دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و من هم مثل آذین خودم را مهمان آغوش عمه خانم کردم. سرم را روی سینه اش گذاشتم و اجازه دادم عطر تنش آرامم کند.عمه خانم بدون حرف نوازشم کرد. هیچ کدام مان دوست نداشتیم با حرف زدن آن لحظات زیبا را خراب کنیم. حرکت دست عمه خانم روی سرم بهتر از هر سخنی منظور عمه خانم را برایم روشن می کرد. دیگر لازم نبود چیزی بگوید تا من باور کنم چقدر برای اتفاقی که افتاده بود شرمنده است و چقدر دوست دارد که من و آذین را دوباره در کنار خودش داشته باشیم. واقعیت این بود که من هم دوست داشتم در کنار عمه خانم بمانم. عمه خانم مهربان بود و یک تنه می توانست جای خالی همه ی خانواده ام را پر کند. برای آذین هم وجود عمه خانم نعمت بزرگی بود. نعمتی که دوست نداشتم آذین را از آن محروم کنم.یک ساعت بعد باران و آقا مرتضی که به همراه بچه هایشان برای خرید رفته بودند به خانه برگشتند. باران از دیدن من آنقدر خوشحال شد که به گریه افتاد. نگاه آقا مرتضی ملایم و دلجویانه بود و منا با چشمانی خیره و پرسشگرانه به من نگاه می کرد. انگار من معمای لاینحلی بودم که توان حل آن را نداشت. آذین ولی در این بین از همه خوشحال تر بود آمدن به خانه عمه خانم از یک طرف و دیدن میلاد و میثم از طرف دیگر او را حسابی سرشوق آورده بود و یک لحظه از شیطنت و بازی دست نمی کشید. آذین ساکت و گوشه گیری که تا چند وقت پیش به زور از جایش تکان می خورد.حالا تبدیل شده بود به آذین پرشر و شوری که هم پای پسرهای باران از این طرف حیاط به آن طرف می دوید. نمی دانم تاثیر داروهایی که مصرف می کرد بود یا تاثیر محیط امن و راحت خانه ی عمه خانم که آذین را چنین سرخوش و شاداب کرده بود. هر چه بود من از این آذین شاد و کمی سرکش بیشتر خوشم می آمد تا آن آذین بی صدا و حرف گوش کن. هر چند باید مدام نگران قلب کوچکش می بودم که فشار زیادی به آن وارد نشود.بعد از ناهار بهزاد و آقا مرتضی به همراه یحیی که خودش را برای ناهار به خانه عمه خانم دعوت کرده بود وسایل بهزاد را به یکی از اتاق های طبقه پایین منتقل کردند و وسایل من را به طبقه بالا بردند.سوئیت بهزاد در واقع فقط یک اتاق بزرگ سی و پنج متری بود که گوشه ای از آن را با چند کابینت و یک سینک به آشپزخانه تبدیل کرده بودند. در سمت چپ اتاق پنجره ی آلومینیومی کوچکی بود که با پرده سفید حریری پوشانده شده بود. در انتهای اتاق هم دری وجود داشت که به تراس خیلی بزرگی باز می شد. تراسی که با وجود بزرگیش ظاهراً هیچ کاربرد خاصی نداشت.حمام و دستشویی هم داخل تراس قرار داشت که معلوم بود بعداً بوسیله راهروی کوچکی راهی به اتاق برایش باز کرده بودند تا مجبور نباشند در گرمای تابستان و سرمای زمستان برای استفاده از حمام و دستشویی به داخل تراس بروند.با این که طبقه دوم خانه عمه خانم سوئیت کوچک و نافرمی بود ولی من در همان نگاه اول عاشقش شدم. بودن در آن سوئیت به من آرامش عجیبی می داد. حس می کردم در خانه ی خودم هستم. حسی که هیچ وقت به خانه ای که آرش برایم کرایه کرده بود، نداشتم. با وجود این که تقریباً یک سال در آن خانه زندگی کرده بودم ولی هیچ وقت نتوانستم به آن خانه به چشم خانه ی خودم نگاه کنم ولی اینجا با تمام کوچکی و بدقوارگیش خانه ی من بود. خانه ای که خودم اجاره اش کرده بودم.سرپناهی برای من و آذین. خانه ی ما. حس داشتن یک خانه برای خودم و آذین آنقدر قشنگ بود که دوست داشتم بنشینم و ساعت ها به در و دیوار آن سوئیت کوچک زل بزنم و خدا را بابت بدست آوردنش شکر کنم.ادامه دارد...★♥️@khandeogham
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_107قسمت_صدوهفتم حق با بهروز بود. آذین دوست داشت شب را توی تخت خودش بخوابد و صبح با خیال راحت توی اتاقی که متعلق به خودش بود از خواب بیدار شود. دوست داشت هر وقت دلش خواست با اسباب بازی هایش بازی کند و هر وقت دوست داشت جلوی تلویزیون بنشیند. حق آذین بود که سقف امنی بالای سرش داشته باشد. من اجازه نداشتم به خاطر احساسات خودم او را از حداقل هایش محروم کنم.از طرفی وجود عمه خانم برای آذین خیلی خوب بود. عمه خانم در آن چند روز جای مادر بزرگ مهربانی که آذین هیچ وقت نداشت را پر کرده بود. حتی خود من هم در کنار عمه خانم لحظات خوبی را گذرانده بودم. پس نمی شد گفت که این رابطه یک طرفه و فقط به نفع عمه خانم بود. از هر طرف که نگاه می کردم من توی این معامله بیشتر از عمه خانم و بهزاد سود می کردم. شاید هم به همین خاطر بود که دوست نداشتم این پیشنهاد را قبول کنم. چون فکر می کردم زیر دین آنها می روم ولی به قول بهزاد باید گاهی خودخواه می بودم. پرسیدم:-کرایه اش چقدره؟لبخند بهزاد تمام صورتش را پوشاند. -هر چی شما بگید.اخم کردم. -هر چی بنگاه بگه. من زیر بار دین کسی نمی رم. باید اجاره اون خونه کاملاً قانونی و به قیمت روز باشه. نمی خوام کسی بتونه بعداً به من تهمت سوءاستفادگری از احساسات یه پیرزن رو بزنه. -پس با اجازه شما من فردا می رم دنبال بن...........-با هم می ریم. باید خودم از بنگاه قیمت اون سوئیت رو بپرسم. باید مطمئن باشم به قیمت بهم می دید نه ارزونتر.بهزاد ابروهایش را بالا انداخت و سرش را با احترام خم کرد و با لبخندی در گوشه لبش گفت:-هر چی شما بخواین بانو. بعد از رفتن بهزاد. آذین را روی تخت خواباندم و خودم هم کنارش دراز کشیدم. برای اولین بار بعد از مدت ها احساس آرامش می کردم. چشم بستم و از ته دل از خدا خواستم این بار با دل من راه بیاید و نگذارد دوباره همه چیز خراب شود. من توان یک مصیبت جدیدی را نداشتم.صبح بعد از تصویه حساب با صاحب پلاژ همراه با آذین سوارماشین بهزاد شدیم و به بابل برگشتیم. به درخواست من اول به بنگاهی که یحیی در آن کار می کرد رفتیم، تا من بتوانم نیم طبقه ی بالای خانه ی عمه خانم را به طور رسمی و قانونی اجاره کنم.وقتی اجاره نامه را در کیفم گذاشتم سرازپا نمی شناختم. حالا دیگر سقفی بالای سر خودم و آذین داشتم. دیگر آواره و در به در نبودم. حالا مجبور نبودم هر شب با فکر این که قرار است شب های دیگر را چگونه به صبح برسانم سر روی بالش بگذارم. حالا می توانستم اسباب و اثاثیه ام را توی خانه ای که لااقل برای یک سال به من و آذین تعلق داشت، بچینم. می توانستم هر شب آذین را توی تخت خودش بخوابانم و با خیال راحت کنارش بنشینم و موهای نرم و زیبایش را بدون هیچ دغدغه و نگرانی نوازش کنم.نیم ساعت بعد بهزاد ماشینش را جلوی در خانه عمه خانم نگه داشت و منتظر شد تا من جلوتر از او وارد خانه شوم.دست آذین را گرفتم و با چهره ای جدی از پله های ایوان بالا رفتم. تصمیم داشتم وقتی با عمه خانم رو به رو شدم خیلی خشک و رسمی برخورد کنم و نشان دهم که او برایم فقط یک صاحبخانه است و من هم برای او چیزی جز یک مستاجر نخواهم بود ولی وقتی عمه خانم با چشمانی پر از اشک دست هایش را برای به آغوش کشیدنم از هم باز کرد تمام دلخوری و ناراحتی که از او داشتم دود شد و به هوا رفت. من نمی توانستم از این پیرزن مهربان و خوش قلب عصبانی و ناراحت باشم. عمه خانم مهربانترین آدمی بود که من در تمام زندگیم دیده بودم. من پنج شب مهمان او بودم. پنج شبی که هر شبش بهتر و شیرین تر از شب قبل برایم گذشته بود. من نمی توانستم به عمه خانم فقط به چشم یک صاحبخانه نگاه کنم آن هم وقتی که اینطور با عشق نگاهم می کرد.هنوز قدم اول را به سمت عمه خانم برنداشته بودم که آذین مثل تیری که از کمان رها شده باشد از کنار دوید و خودش را توی بغل عمه خانم پرت کرد و با صدای بلندی فریاد زد:-عمه ما اومدیم. لحن شاد و سرخوش آذین نه تنها عمه خانم بلکه من و بهزاد را هم به خنده انداخت. عمه خانم با مهربانی موهای آذین را نوازش کرد و گفت:-خوش اومدی گلم. خوش اومدی عسلم. نور اوردی به خونم. کجا بودی این دو شب که من مُردم از نگرانی.آذین که بدون توجه به پای شکسته عمه خانم خودش را توی بغل عمه تکان می داد، گفت:-با مامان یفتیم دیا عمه خانم لبخند زد و به شوخی از آذین پرسید:-ای بی معرفت پس چرا من و نبردید با خودتون؟آذین چشمان درشتش را برای عمه خانم درشت تر کرد و با قیافه حق به جانبی، گفت:-آخه پات شیتسته بود. نمی تونستی بیای دیا که. از این شیرین زبانی دخترم هم من و هم بهزاد با صدای بلند خندیدم.عمه خانم با لحنی که غم از آن می بارید، گفت:-راست می گی. من گردن شکسته رو چه به دریا اومدن.★♥️@khandeogham
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_106قسمت_صدوششمتازه هیچ تضمینی نیست بعد از تعطیلات به سرعت بتونید خونه مناسبتون و پیدا کنید شاید مجبور باشید چند ماه همین جوری تو همین شرایط زندگی کنید. ولی اگه شما قبول کنید همین فردا کارگر می گیرم وسایلم و جمع می کنم و به جاش وسایل شما رو می چینم. هم شما از این خونه به دوشی راحت می شید هم من برمی گردم پیش مادرم.حق با بهزاد بود. زندگی در این شرایط خیلی سخت بود و معلوم هم نبود تا کی ادامه پیدا می کرد ولی باز هم نمی توانستم به راحتی این پیشنهاد را قبول کنم و به قول بهزاد به منافعم فکر کنم.چیزی مانعم می شد.پرسیدم: -برادرتون در این مورد چه نظری داره؟اخم کرد:-به اون ربطی نداره این خونه برای من و مادرمه. برادر و خواهرم بعد از مرگ پدرم حق الارثشون و گرفتن و رفتن پس هیچ حقی نسبت به اون خونه ندارن. اونجا مال من و مادرمه و به هر کی که دوست داشته باشیم اجاره می دیم-به این سادگی ها نیست. برادرتون و زن برادرتون تو اون خونه رفت و آمد می کنن. من نمی تونم دوباره باهاشون رو به رو بشم. اونم بعد از اون فضاحتی که اتفاق افتاد.-اولاً برادرم و میترا تو سال به زور دو بار بیان خونه مادرم. اونم یه ناهار یا شام بیشتر نمی مونن بقیه تایمشون و تو ویلای پدر میترا می گذرونن. پس احتمال این که با هم رو به رو بشید خیلی کمه.در ثانی وقتی شما اونجا رو کرایه کنید دیگه اون خونه مال شماست. کسی حق نداره مزاحمتون بشه یا در مورد بودن و یا نبودنتون نظر بده. من که از شما نخواستم مجانی بشینید. شما قراره اون طبقه رو از من کرایه کنید. پس هیچ منتی سرتون نیست و هیچ کس نمیتونه بهتون حرفی بزنه. هر چه بهزاد بیشتر می گفت من بیشتر وسوسه می شد تا پیشنهادش را قبول کنم. بهزاد که متوجه نرم شدن شده بود، تیر خلاص را به مقاومتم زد: -مامان می گفت دنبال کار هم می گردید. شما قبول کنید بیاین طبقه بالای مامان زندگی کنید، من هم قول می دم تو پیدا کردن کار کمکتون کنم. من تو بابل دوستای بانفوذ و خوبی دارم. آب دهانم را قورت دادم این پیشنهاد وسوسه انگیزتر از آن بود که به راحتی بتوانم آن را رد کنم.اگر می توانستم به این زودی کار پیدا کنم بیشتر مشکلاتم حل می شد.اگر کار پیدا می کردم، دیگر دغدغه خرج و مخارج روزانه را نداشتم و می توانستم کمی برای آذین خرید کنم. حتی می توانستم آذین را برای چکاب قلبش به یک بیمارستان خوب ببرم. ولی باز هم نتوانستم بدون پرسیدن آخرین سوال پیشنهاد بهزاد را بپزیرم.-آقا بهزاد. این همه اصرار برای چیه؟ فقط برای اینه که مادرتون نسبت به من عذاب وجدان پیدا کرده؟ اگه اینطوره من قول می دم فردا بیام و با عمه خانم حرف بزنم و مطمئنش کنم ازش ناراحت نیستم. من نمی خوام شما به خاطر حرف مادرتون تو معذوریت قرار بگیرد و از سوئیتی که توش زندگی می کنید، بگذرید.بهزاد انگار می خواست کلمات مناسبی را برای جواب دادن به من پیدا کند. -من آدمی هستم که اعتقاد دارم آدما در عین این که باید مواظب باشن به هم آسیب نزنن به فکر منافع خودشون هم باید باشن. پشت این همه اصرار به جز تسکین عذاب وجدان کاری که میترا کرد یه منفعتی هم برای من خوابیده.با تعجب پرسیدم:-چه منفعتی؟-مادرم!-مادرتون؟-بله مادرم. مادرم بعد از مرگ پدرم افسرده و کم حرف شده بود. بودن شما تو زندگیش یه جورای مادرم و از اون افسردگی بیرون آورده بود. تو اون چند روزی که شما پیشش بودید هر وقت با مادرم تلفنی حرف می زدم سرحال و خوشحال بود. یه سرزندگی و شادیی که بعد از مرگ پدرم تو صداش نشنیده بودم. اون موقع نمی دونستم چی شده ولی می دونستم اتفاق خوبی براش افتاده-رفتنتون اونم به اون وضع ضربه بزرگی به مادرم زد. من نمی خوام مادرم به خاطر از دست دادن شما و آذین دوباره افسرده بشه. شما نمی دونید مادرم با چه عشقی از آذین و شما حرف می زنه. نمی دونید تو این دو شب که پیشش نبودید چقدر غصه خورده. سحرخانم شاید به نظرتون من آدم خودخواهی هستم و دارم یه جورایی از شما سوءاستفاده می کنم ولی من از این خودخواهی ناراحت نیستم. شما هم باید خودخواه باشید و به منافع خودتون و آذین فکر کنید. خودخواهی همیشه بد نیست. خیلی وقت ها همین خودخواهی ها باعث پیشبرد زندگی می شه. فقط باید مواظب باشیم با خودخواهی به کسی آسیب نزنیم.بعد به آذین که غذایش را تمام کرده بود و روی کاناپه جلوی تلویزیون خوابش برده بود، اشاره کرد:-شما هم مثل من می دونید حق این بچه نیست شب و توی همچین جایی بخوابه.این بچه احتیاج به یه خونه راحت و امن داره.احتیاج دارن به جایی تعلق داشته باشن. جا به جایی زیاد به روانشون آسیب می زنه. می دونم تو اتفاق دیروز غرورتون جریجه دار شده ولی شما هم باید اول به فکر منافع خودتون و بچه اتون باشید.نباید بذارید تو این جریان آذین آسیب ببینه.★♥️@khandeogham
تن من قایق لنگر زده در طوفان است...خودم اینجا، دل من پیش تو سرگردان است.★♥️@khandeogham
💢ﻣﺮﺍﻗﺐﺑﺎﺷﯿﻢ..ﺻﺪﺍﯾﻤﺎﻥ ﻗﻠﺒﯽ ﺭﺍ ﻧﺸﮑﻨﺪ!ﻋﯿﺐ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭاﺩﺍﺩ ﻧﺰﻥ!ﺍﻭﻝﺷﺨﺼﯿﺖﺧﻮﺩﺕﺭاﺗﺮﻭﺭﻣﯽﮐﻨﯽ،ﺑﻌﺪﺁﺑﺮﻭﯼ آنهارا!ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ، ﺻﺪﺍﯼ ﺗﺮﮎدلهاراﺯﻭﺩﺗﺮﺍﺯﻓﺮﯾﺎد ﺯﺑﺎنها ﻣﯽﺷﻨﻮد!★♥️@khandeogham
#کلماتور❤️🦋
آفتاب هرکسی نشو🌞👌★♥️@khandeogham
امیررضا_کی بود❤️آهنگ جدید🦋★♥️@khandeogham
امیررضا_کی بود❤️آهنگ جدید🦋★♥️@khandeogham
این میکس، شبیه آغوشی از جنس موسیقیست؛ گرم، آرام و فراموشنشدنی...🎙️ ★♥️@khandeogham
بعضیا حتی مجازی بودنشونم آرامش میده مثل من... 😌🥰★♥️@khandeogham
T.me/asatedmjazm – Dehe Ma
ترنداینستا|ده ما یه خانی داره 😍ثروتش تهی نداره💃★♥️@khandeogham
عصر ها حال دلم ،، " را " خوش ڪن......!!!با همان چاے محبت؛ "باهمان" قند لبت.....!!!🤍🤍🤍❤️🤍🤍🤍★♥️@khandeogham
گاهی فکرمیکنیم خوشبختی فقط واسه خودمونه... 🔥★♥️@khandeogham
رمان صوتی کلیدر جلد دوم5از آثار محمود دولت آبادی❤️★♥️@khandeogham
#کلماتور❤️🦋
ناهار تایم❤️مرغ با غوره😍★♥️@khandeogham
#چقد قشنگی واسم(Ai)★♥️@khandeogham
سلام عزیزان ظهرتون بخیر🙋♀ اگه حوصلتون سر رفته و بیکارینلینک کانال مارو پخش کنیدخیر ببینید🥰❤️★♥️@khandeogham
داستان واقعی 😵💫یکی میگفت : ما 4 تا دوست صمیمی بودیم . وقتی امتحانات دبیرستان را دادیم ، من و دو تا از دوستام قبول شدیم . اما دوست چهارم رد شد.من و دوستام که قبول شده بودیم وارد دانشگاه شدیم و تلاش کردیم و فارغ التحصيل شدیم.و خدا رو شکر پیش اون دوستمون که رد شده بود مشغول به کار شدیم! خدا خیرش بده 😐😐❤️@khandeogham
این دیالوگ فیلم استیو جابز رو باید با طلا نوشت: سن چیست؟ تعداد دفعاتی است که شما به دور خورشید چرخیدهاید و این پدیده هیچ ربطی به سطح شعور، سواد و فرهنگ شما ندارد.★♥️@khandeogham
۲۶ مرداد درچنین روزی برایت زندگی سرشار از شادی آرزو میکنم❤️تولدت مبارک 💝🎊🎉🎊🎁🎈🍰🥁🎉🎊🎁🎂🍰🥁🎉🎊🎁🎂🎈🍰🎈🎈🎈★♥️@khandeogham
★♥️@khandeogham
سلام🌹🌹صبح زیباتون بخیر😍امروز تون سرشارازشـادی و لبخنـدو گرمای عشقزینت بخش زندگیتونآرزومندم دلتـونپرشود از مهر و مهربانیپرشود از شادی و خوشیو پرشود از حس خوشبختی😍وسلام بر کسانی که معنی عشق را میدانند ولی محبوبی ندارند. ★♥️@khandeogham
بنام خداوند بخشنده مهربان★♥️@khandeogham
بلاخره یه روز...تهِ داستان ما هم قشنگ میشه چون سپردیم به خدا❤️خوب بخوابید شبتون بخیرعزیزان🦋✨★♥️@khandeogham
به دست چه کس دل بسپارم... ★♥️@khandeogham
هرشب قبل از خواب چند آیه قرآن❤️★♥️@khandeogham
. 12 '.. 9- ⇧ -3 ♥️♥️::♥️♥️ ' . 6 . 'سـاعتــ عـاشقــ❣️ـــے.«تـُو»محبوبِمَننیسٺےٖفراتـَرازآنے«تـُو»عَقیده؎منےباوَرم!«تـُو»ایمانِمَنبهاِٺفاقاٺِخوبـۍ♥♥ : ♥♥💙★♥️@khandeogham
Samyar [@yousimusic] – Ghol o Gharar
تقدیمتون ❤️★♥️@khandeogham
من خیلی چیزارو میبخشم و خیلی چیزا رو نادیده میگیرم... ★♥️@khandeogham
#مودی....#فرشادآزادی❤️👌★♥️@khandeogham
#مودی....#فرشادآزادی❤️👌★♥️@khandeogham
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_105قسمت_صدوپنجمنگاهش به سمت کیسه غذای توی دست بهزاد رفت:-نیمیو دوست ندارم. چشم هایم را در حدقه چرخاندم. دخترکم من را به یک پرس غذا فروخته بود. بهزاد لبخند حرص درآری زد و رو به آذین گفت:-کباب چی؟ دوست داری؟آذین با خوشحالی سرش را بالا و پایین کرد.نفسم را بیرون دادم و شکست خورده در را برای بهزاد باز کردم:-بفرمائید تو.خندان و خوشحال وارد خانه شد. با حرص به آشپزخانه رفتم تا وسایلی را که برای خوردن غذا لازم داشتیم به اتاق بیاورم. وقتی با سفره یک بار مصرف و قاشق و بشقاب از آشپزخانه بیرون آمدم. بهزاد را دیدم که آذین را رو به روی خودش نشانده بود و سعی می کرد اشکالات گفتاریش را رفع کند. -بگو رفتم-یفتم-گوش کن. یفتم نه. رفتم. اولش ر داره نه ی. باید بگی رِ رِ رِ ، رفتمآذین دندان های ریز و یک دستش را به نمایش گذاشت و گفت-یِ یِ یِ، یفتم بهزاد از لحن بامزه آذین به خنده افتاد.سرش را بالا آورد و با دیدن من که هنوز جلوی در آشپزخانه ایستاده بودم به سرعت از جایش بلند شد و وسایل را از دستم گرفت و شروع به پهن کردن سفره کرد. رفتار بهزاد در عین راحتی مودبانه بود. در عین این که بسیار محترمانه برخورد می کرد ولی چنان صمیمتی از خودش نشان می داد که حتی خود من هم باور نمی کردم امروز صبح برای اولین بار او را ملاقات کرده ام. نفسم را بیرون دادم و کنار سفره ای که بهزاد پهن کرده بود، نشستم.بهزاد ظروف غذا را از داخل کیسه های پلاستیکی در آورد و جلوی من و آذین گذاشت:-نمی دونستم چی دوست دارید. برای همین هم جوجه گرفتم هم کوبیده. -لازم به این همه زحمت نبود.بهزاد بدون توجه به لحن سرد من گفت:-چه زحمتی. گفتم به خاطر خودم این کار رو کردم دوست ندارم تنها غذا بخورم.به طعنه گفتم:-اگر برمی گشتید خونه ی خودتون، می تونستید شام و با مادرتون بخورید. اون وقت دیگه تنها نبودید.بهزاد همانطور که درب ظرف غذای آذین را باز میکرد با لحن بی تفاوتی گفت: -مامان رام نمی ده خونه. گفته یا با آذین و سحر برگرد یا اصلاً برنگرد.باید از این همه محبت و توجه عمه خانم خوشحال می شدم ولی نشدم. من هنوز هم از دست عمه خانم دلگیر بودم. وقتی به یاد می آوردم چطور اجازه داده بود عروسش به من بی احترامی کند از دستش عصبانی می شدم.-من که بهتون گفتم برنمی گردم.-پس منم مجبورم همین جا بمونم.به مسخره گفتم:-یعنی شب و می خواید تو پلاژ بمونید؟جدی جوابم را داد:-آره، یه سوئیت گرفتم. سوئیت شماره چهار. اگه دوست داشته باشی می تونی آخر شب برای خوردن چایی بیای سوئیت من.از این همه پررویی چشمانم گرد شد.بهزاد با سر به ظرف غذای من اشاره کرد:-غذاتون و بخورید سرد می شه.ولی من میلی به خوردن نداشتم. با حرص گفتم:-تا کی می خواین اینجا بمونید؟-تا هر وقت که بتونم شما رو راضی به برگشت کنم.-ولی من تا خونه پیدا نکنم بر نمی گردم. فکر هم نکنم تا بعد از تعطیلات بتونم خونه پیدا کنم؟-چرا؟نفسم را بیرون دادم.-الان بیشتر بنگاه ها تعطیلن، خونه به این راحتی پیدا نمی شه.-اگه من براتون یه خونه مناسب پیدا کنم چی؟ اگر دوست داشت برایم دنبال خانه بگردد جلویش را نمی گرفتم. هر چند بعید می دانستم او هم در این مقطع زمانی بتواند جایی را پیدا کند. با بی تفاوتی شانه ای بالا انداختم:-اگه قیمتش مناسب باشه، چرا که نه. -سوئیت خودم رو کرایه کنید.-سوئیت خودتون؟- طبقه بالای خونه مامان.پوزخند زدم:-شما حالتون خوبه. من چهار روز توی خونه مادرتون ازش پرستاری کردم اون بلا رو سرم اوردن حالا ازم می خواین بیان تو طبقه بالای خونه ی مادرتون زندگی کنم. -نگفتم همین جوری که. گفتم سوئیت و ازم کرایه کنید. ببیند سحر خانم دفعه اولی نیست که می خوایم اونجا رو اجاره بدیم.کمی آرام گرفتم:-پس خودتون می خواین کجا زندگی کنید؟-من تو ماه یه هفته بیشتر نمیام بابل. اونم دوست دارم پایین و کنار مادرم باشم احتیاجی به اون سوئیت ندارم. در واقع خیلی وقته اون سوئیت بلااستفاده اس.پیشنهاد وسوسه انگیزی بود ولی پذیرفتنش برای من امکان پذیر نبود.هنوز خاطره تلخ اتفاقات دیروز عذابم می داد. دوست نداشتم این بار به سوءاستفاده از بخشندگی عمه خانم متهم شوم. دوست نداشتم دوباره با میترا و بهروز رو به رو شوم. دوست نداشتم زیر دین کسی باشم. سرم را پایین انداختم و در حالی که با غذایم بازی می کردم، گفتم:-ممنون از پیشنهادتون ولی من نمی تونم قبولش کنم.بهزاد قاشقش را پایین گذاشت و دست هایش در هم قلاب کرد:-ببیند. من می دونم شما چه حسی دارید.می دونم در مورد برگشتن به خونه ی ما چی فکر می کنید ولی باید اول به منافع خودتون و آذین فکر کنید. زندگی اینجا، اونم با یه بچه خیلی سخته. گذشته از هزینه ی بالای که باید پرداخت کنید، هیچ امکانات بدرد بخوری هم ندارید.ادامه دارد...★♥️@khandeogham
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_104قسمت_صدوچهارمچشم های آذین برق زد-میلاد و میثم اومدن دَیا-نه. ولی خیلی دوست داشتن بیان.دلشون برات تنگ شده. دل عمه خانم هم برات تنگ شده. شنیدم شبا با هم کتاب می خوندید نقاشی می کشیدید.آذین هیجان زده به سمتم چرخید:-بیم پیش عمه.با اخم به بهزاد که لبخند پیروزمندانه ای روی لب هایش نشسته بود، نگاه کردم.داشت من را بوسیله آذین تحت فشار می گذاشت.سعی کردم با بی توجهی نقشه اش را نقش بر آب کنم.-آقا بهزاد نمی خواین چمدون من و بدید.بهزاد از جایش بلند شد. -کدوم سوئیت هستید؟ -دوازده. -شما بفرمائید من خودم براتون میارم.دیگر اصرار نکردم و به همراه آذین به سمت سوئیت شماره دوازده رفتم و تا آمدن بهزاد روی پله های جلوی در نشستم. وقتی بهزاد آمد بدون هیچ حرفی چمدان ها و شارژر موبایلم را از او گرفتم و به داخل سوئیت رفتم.با همان لباس هایی که تنم بود چند دقیقه ای روی مبل نشستم. وقتی از رفتن بهزاد مطمئن شدم دست آذین را گرفتم و از سوئیت بیرون زدم. باید هر چه زودتر جایی را برای زندگی پیدا می کردم. این نوع زندگی نه برازنده من بود و نه شایسته آذین.چند ساعتی را بیهوده در شهر چرخیدم و از این بنگاه به آن بنگاه رفتم. بیشتر بنگاه ها یا تعطیل بودند و یا فقط اتاق و ویلا برای اسکان مسافران نوروزی کرایه می دادند.آن تعداد اندکی هم که به کارهای معمولشان می پرداختند مورد مناسبی که به درد من بخورد در فایل هایشان پیدا نکردند. ظاهراً باید تا بعد از عید به همان سوئیتی کرایه ای بسنده می کردم هر چند هنوز ناامید نشده بودم و تصمیم داشتم برای یافتن خانه به شهرهای مجاور هم سری بزنم. هوا تاریک شده بود که به قصد برگشت به پلاژ سوار ماشین شدم. قبل از آن، از یک فروشگاه بزرگ در مرکز شهر مقداری خرید کردم تا بتوانم برای شام چیزی بپزم. هزینه کرایه اتاق به اندازه کافی زیاد بود و اگر فکری برای خورد و خوراک خودم و آذین نمی کردم پولی را که برای مخارج روزمره کنار گذاشته بودم خیلی زود به اتمام می رسید و من مجبور بودم از پول خانه خرج کنم. از طرفی غذاهای بیرون به غیر از گران بودن، ناسالم هم بود و با بیماری که آذین داشت خوردن بیش از اندازه فست فوت و یا غذاهای چرب رستورانی ممکن بود سلامتیش را به خطر بیندازد. تصمیم گرفتم شب بعد از خواباندن آذین برنامه ای دقیق برای گذراندن این چند روز بریزم تا هم مخارجم را به حداقل کاهش دهم و هم از زمانم به بهترین نحو استفاده کنم. همچنین باید برای پیدا کردن یک شغل مناسب هم تلاش می کردم. مثلاً توی سایت های کار یابی ثبت نام می کردم و یا به سراغ نیازمندی های روزنامه ها می رفتم تا شاید بتوانم زودتر کار مناسبی پیدا کنم. به سوئیت که برگشتیم اول آذین گرسنه و نق، نقو را جلوی تلویزیون نشاندم و بعد خودم برای درست کردن نیمرو به آشپزخانه رفتم. وقت کافی برای پختن مرغ و برنجی که از فروشگاه خریده بودم نداشتم. پس باید امشب را با همان نیمرو سپری می کردم. ماهیتابه ای از داخل کابینت بیرون آوردم و روی گاز گذاشتم بعد به سراغ کیسه های خرید رفتم و شیشه روغن را از توی یکی از کیسه ها بیرون آوردم. هنوز روغن را داخل ماهیتابه نریخته بودم که کسی ضربه ای به در سوئیت زد. با تعجب شیشه روغن را روی کانتر گذاشتم و به سمت در نگاه کردم. هیچ ایده ای نداشتم که چه کسی می تواند پشت در باشد.کسی توی پلاژ من را نمی شناخت. برای لحظه ای فکر کردم شاید یحیی به دیدنم آمده. با این فکر به سرعت از آشپزخانه بیرون آمدم. دلم برای یحیی تنگ شده بود و دوست داشتم بعد از یک روز پر از ناامیدی یک چهره ی آشنا در نزدیکی خودم ببینم.آذین که زودتر از من خودش را به در رسانده بود با دست به در سوئیت اشاره کرد و گفت:-عمه اومده.همانطور که شالم را روی سرم می کشیدم جوابش را دادم:-نه مامان جان. عمه نیست. لب برچید ولی از از جایش تکان نخورد. دل دخترکم برای عمه خانم تنگ شده بود. باور این که در این مدت کم این قدر به عمه خانم وابسته شده بود، برایم سخت بود. آن هم آذینی که بعد از جداییم هیچ وقت برای خاله لیلا و آرش ابراز دلتنگی نکرده بود. نمی دانم به خاطر بی مهری خاله لیلا و آرش بود و یا به خاطر کم بودن سنش که هیچ وابستگی به پدر و مادر بزرگش نداشت. در سوئیت را که باز کردم. به جای یحیی بهزاد پشت در ایستاده بود، با چند پرس غذا در دست. کیسه غذاها را بالا گرفت و لبخند زد:-خواستم شام بخورم دیدم تنهایی از گلوم پایین نمی ره گفتم بیام با هم بخوریم.اخم کردم:-ممنون ولی ما شام خوردیم.آذین با تعجب به سمت من چرخید:-ما که هنوز شام نخویدیم.چشم غره ای به آذین رفتم و گفتم:-دارم برا خودمون شام می پزم.-چی دُیُست میکنی؟قیافه هیجانزده ای به خودم گرفتم.-اونی که تو خیلی دوست داری. نیمرو.لب هایش آویزون شد.★♥️@khandeogham
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི سحر_103قسمت_صدوسومبه جای خالی کنارم اشاره کرد و مودبانه پرسید: -اجازه هست کنارتون بشینم؟با این که بهزاد در اتفاقات روز گذشته هیچ نقشی نداشت ولی من شمشیرم را برایش از رو بسته بودم. اخم هایم را بیشتر در هم فرو کردم و محکم و قاطع گفتم:-نه.دست هایش را به حالت تسلیم بالا برد و با لبخندی که سعی می کرد پنهان کند، گفت:-باشه. عصبانی نشید.به لودگیش توجه نکردم-یحیی کجاست؟ قرار بود یه چمدون برام بیاره؟-نیومد. یعنی من نذاشتم بیاد. نگران چمدونتون هم نباشید پیش منه.-اون وقت چرا؟-چرا چی؟ چرا چمدونتون پیش منه؟-نه چرا نذاشتید یحیی بیاد؟ابرویی بالا انداخت:-گفتم که می خواستم باهاتون حرف بزنم. -ولی من نمی خوام با شما حرف بزنم.چشم هایش از آن شوخ طبعی چند لحظه قبل خالی شد-ببینید سحر خانم. من به خاطر اتفاقی که افتاده خیلی خیلی متاسفم. می دونم هیچ توجیحی برای رفتار زشت زن برادرم وجود نداره. ولی من اومدم اینجا تا از طرف همه ازتون عذرخواهی کنم و تقاضا کنم برگردید پیش ما. در سکوت چشم از روی بهزاد برداشتم و به آذین که با دو بچه دیگر سوار چرخ فلک شده بود، نگاه کردم. بهزاد که از جواب دادن من ناامید شده بود، دوباره شروع به حرف زدن کرد-مامان خیلی ناراحته. دیشب اصلاً نتونست بخوابه. همش نگران شما بود. نگران این که با یه بچه شب و کجا موندید.دوباره نگاهش کردم-از اول هم قرار نبود من خونه مادر شما بمونم.-بله مامان برام گفته. من هم نمی گم تا ابد اونجا بمونید. من فقط ازتون می خوام تا وقتی که یه جایی مناسب پیدا کنید پیش ما بمونید. به خدا درست نیست وقتی خونه ی ما هست شما تو یه همچین جایی اقامت کنید. بهزاد نمی فهمید من تا وقتی جایی برای خودم پیدا نمی کردم، نمی توانستم دوباره پا داخل آن خانه بگذارم. من به خودم قول داده بودم دیگر هیچ وقت خودم را در شرایطی مشابه، شرایط دیروز قرار ندهم. - ببینید آقا بهزاد اگه نگرانیتون به خاطر مادرتونه، خودم بهش زنگ می زنم. باهاش حرف می زنم و خیالشون و راحت می کنم. ولی از من نخوایند که دوباره برگردم. چون نمی تونم. حالام اگه لطف کنید و چمدونم و بهم بدید خوشحال می شم.لبخند زد:-واگه ندم؟-ناراحت می شم.خندید با صدای بلند. من هم خندیدم. خنده ام مجوزی شد برای صمیمیت بیشتر. جلو آمد و کنارم روی نیمکت نشست. -می دونم هر چی بگم از زشتی کاری که با شما کردن کم نمی شه ولی می خوام دوباره از طرف همه ازتون معذرت بخوام. میترا کار خیلی بدی کرد ولی اونجا خونه ی میترا نیست. خونه ی من و مادرمه و ما هردومون دوست داریم شما برگردید. -مسئله فقط کاری که میترا کرد نیست.با تعجب اخم کرد:-پس چی؟-شما اونجا نبودید. شما ندید. ندیدی چطور همه اونایی که اونجا وایساده بودند منتظر بودن تا طلاهای میترا از تو کیفم پیدا بشه.اشک توی چشم هایم جمع شد و صدایم لرزید:-یه جورایی همه اطمینان داشتن من اون طلاها رو برداشتم. بهروز با خجالت سرش را پایین انداخت. -اجازه بدید جبران کنیم.اشک توی چشمم را پس زدم و بینیم را بالا کشیدم. -من از کسی دلگیر نیستم. شاید اگه منم جای شما بودم به یکی مثل خودم اعتماد نمی کردم ولی قسم خوردم دیگه خودم و تو موقعیت دیروز قرار ندم. اگه من تو خونه ی مادرتون نمی موندم هیچ کدوم از این اتفاقات نمی افتاد. هیچ کس من و به چشم یه خلافکار که اومده تا از یه پیرزن سوءاستفاه کنه نمی دید. هیچ کس به خودش اجازه نمی داد بهم تهمت دزدی بزنه. -شما موندید تا از مادرم پرستاری کنید. شما لطف بزرگی به ما کردید.-ولی دیروز هیچ کس اینطور فکر نمی کرد. همه فکر می کردن اومدم تا از مادرتون سوءاستفاده کنم.بهزاد با شرمندگی سرش را تکان داد. از جایم بلند شدم و قبل از این که به سراغ آذین بروم، گفتم:-آقا بهزاد می دونم اینجاید چون مادرتون خواسته من و برگردونید ولی من تا خونه ی خودم رو پیدا نکنم پام و تو اون خونه نمی ذارم. نمی خوام دوباره بهم تهمت بزنند. ولی همین که یه جایی برای زندگی پیدا کنم برای تشکر از مادرتون و بردن وسایلم میام. او هم از روی نیمکت بلند شد. به سمت آذین که سوار تاب کوچکی شده بود، رفتم و گفتم:-پاشو بریم.لجبازانه گفت:-نه بهزاد از پشت سرم گفت:-فکر کنم نه گفتن و از خودتون یاد گرفته.داشت به خاطر نه های که به او گفته بودم، طعنه می زد. بیچاره نمی دانست او اولین کسی است که اینطور قاطعانه از من نه شنیده.دست آذین را گرفتم و از تاب پایین آوردم.-الان بریم از عمو چمدون و بگیریم ببریم تو اتاق بعد دوباره میام بازی می کنیم.آذین با کنجکاوی به بهزاد نگاه کرد.بهزاد روی پاهایش نشست و خودش را هم قد آذین کرد.-سلام خانم. من و می شناسی؟آذین سرش را به معنی نه تکان داد. بهزاد لبخند زد:-من دایی میلاد و میثمم. میلاد و میثم و که می شناسی؟★♥️@khandeogham
پلو شرت😁😂★♥️@khandeogham
#کلماتور❤️🦋
همیشه واسه چیزی که عاشقشی بجنگمهمنیست که زندگیت چقد سختتر میشه★♥️@khandeogham
ترکی🎼🎼❤️❤️★♥️@khandeogham
بهترین حس دنیا اینه :👌★♥️@khandeogham
مرد تویی و بس😁👏بقیه اداتو درمیارن!✋★♥️@khandeogham
امید سرتو بزار رو شونه هام – @OldmuSiCK ناجی موزیک
بذار رو سینم سرتو...چشمای خیس و ترتو....💔★♥️@khandeogham
حکایت🦋 یک سرگذشت جالبسالها پیش پسربچهی فقیری ازجلوی یه مغازه ی میوه فروشی رد میشد که بطور اتفاقی چشمش به میوه های داخل مغازه افتاد، صاحب مغازه که پسرک را تو اون حال دید دلش سوخت ورفت یه سیب ازروی میوه ها برداشت و دادبه پسربچه.پسربچه باولع زیادسیب رابه دهانش بردو خواست یه گازمحکم به سیب بزند که یه فکری به ذهنش خطورکرد، اون باخودش گفت بهتره این سیب را ببرم دم یه مغازه ی دیگه و بادوتا سیب کوچکتر عوض کنم و این کارا انجام دادو بعدیکی از سیبها راخورد و اون یکی راهم به یه نفر فروخت و باپولش دوباره دوتا سیب خرید و این کار را اینقدر انجام داد تا اینکه تونست یه مقدارپول جمع کنه وبعدش با این پول ها دیگه برای خرید سیب سراغ میوه فروش نمیرفت و مستقیمأ از جایی که میوه فروش میوه تهیه میکرد میوه میخرید.چندسال گذشت و حالا دیگه اون پسرک بزرگترشده بودو با این کارش موفق شده بود مغازه ای دست وپا کنه و کم.کم بااین مغازه اوضاع مالیش خوب شده بود. اون جوان دیگه به این پول ها راضی نمیشد وسعی کرد برای خودش یه کاردیگه ای دست وپا کنه وباهمین هدف یه شرکت کوچیک تولیدقطعات الکترونیک دست وپا کردو چندنفر را هم سرکار گذاشت چندسالی گذشت واون شرکتش راگسترش داد و بجای چند نفر، چندین هزار نفر رو استخدام کردو بجای تولید قطعات شروع به ساخت موبایل ولب تاب کرد و موفق به تولید بزرگترین و باکیفیت ترین موبایلهای دنیا شد، اون شخص کسی نبود بجز "استیوجابز" مالک معتبرترین برند موبایل و لب تاب دنیا "اپل"اون توی یه مصاحبه گفته علت اینکه شکل مارک جنسهای من عکسه سیبه، به این دلیله که یادم نره کی بودم و هرگاه خواستم مغرور بشم گذشتم رو بادیدن این سیب به یاد بیارم...★♥️@khandeogham
مگه اومدی زیارت فقط نگاه میکنی ...رو پستا ری اکشن بذار😐😁★♥️@khandeogham
این داستان: مریم و زهرا😂😂★♥️@khandeogham
آهنگ شاد کوردی😍 همیشه شادشادشادباشید 💃💃💃 ★♥️@khandeogham
آهنگ شاد کوردی😍همیشه شادشادشادباشید💃💃💃★♥️@khandeogham
با شما بودن خوبه مرسی که هستید❤️❤️❤️عصرتون بخیروشادی☕️💓★♥️@khandeogham
مگه زبان فارسی خودمون چشه🧐🤨★♥️@khandeogham
آدم امن زندگی به روایت تصویر:★♥️@khandeogham
موزیک جدید مازنی😍👏#دور_دونهباصدای #علی_رمضانپور★♥️@khandeogham
موزیک جدید مازنی❤️دور_دونه با صدای علی_رمضانپور ★♥️@khandeogham
زبان لری بختیاری و زبان مازندرانی😁❤️★♥️@khandeogham
رمان صوتی کلیدر جلد دوم 4از آثار محمود دولت آبادی❤️★♥️@khandeogham
#کلماتور❤️🦋
ناهارتایم❤️کوکو_بادمجون✺*✺*✺*✺*✺*✺*✺*✺*✺*✺*✺مواد لازم:سیب زمینی پخته شده 🥔۳عدد متوسطبادمجان کبابی شده یا پخته شده 🍆۲عددسیر 🧄۲حبه رنده شدهجعفری ریز شده☘️ ۲ق غپودر سوخاری🍘 ۱کاسه ماست خوری کوچکتخم مرغ🥚 ۲عددپنیر پیتزا🧀 به مقدار لازم(دلبخواهی)ادویه:نمک🧂،فلفل سیاه🌶،فلفل سفید🌶،پودر پیاز🧅،زردچوبه🟡،پودر کره🧈 هرکدام ۱ق چ★♥️@khandeogham
ARlANA - TEH-DL.IR – Begir Mano
آهنگ ترند این روزا.. 😉💃🍷★♥️@khandeogham
نگاه به هارتو پورتم نکن عزیزم، بنده کمتر از گل بشنوم میشینم گریه میکنم.★♥️@khandeogham
«آنشرلی» به یاد گذشته که با عشق این کارتن قشنگ رو میدیدیم😍قسمت هشتم❤️★♥️@khandeogham
هـــی بخت و اقبال😢😁★♥️@khandeogham
خیلی ارزشمنده فردی که هم بشه عشق صداش کرد هم رفیق!👌★♥️@khandeogham
امین رستمی_حسود❤️آهنگ جدید🦋★♥️@khandeogham
امین رستمی_حسود❤️آهنگ جدید🦋★♥️@khandeogham
یادش بخیر روزایی که گل یاست بودم🥹😍★♥️@khandeogham
بعضی تولدا فقط یه تاریخ نیستن... یه بهونهان برای اینکه بگی: «بودنت قشنگترین حس دنیاست...» 🤍🎂🎀🎂🎀🎂★♥️@khandeogham
سلاااام رفقاااا ،،صبح تون بخیر 🤩🤩 بعد از سلامتے دلِ خوش بزرگ ترین ثروت زندگیہ .....🤍❤️دوستان خوبم الهے ڪہ دلتون همیشہ خوش باشه... 🤲🌱❤️★♥️@khandeogham
آهنگ خاطره انگیز مرتضی پاشایی به نام دیدی (۱۳۹۱) صبحتون بخیر و پر انرژییییی★♥️@khandeogham
★♥️@khandeogham
بریم ورزش وانرژی مثبت ★♥️@khandeogham
نیایش صبحگاهی به محبتت الهیدل غمدیده ما را عاشقانه بنوازکه جز تو پناهی نداریم و جز تو کسی را نداریم...🙏امیدوارم امروز هر قدمی که برمیدارید به سمت خوبیها و نـور باشه☀️🌸🍃★♥️@khandeogham🍃❤🍃❤🍃
🌷درود صبح یکشنبهتون بخیر🌸الهی امروز 💓عطر مهربونی خـدا🌸مهمون دلتون باشه🩷لبتون خندون 🌸و لحظههاتون شیرین💓بهترینها سهم امروزتون★♥️@khandeogham
بًسًــــــــمً اًلًلًهً اًلًرًحًمًنً اًلًرًحًــــــــیًمً❤️🌹★♥️@khandeogham
🎙ابوالفضل_اسماعیل نژاد❤️🔥موزیک (خاطره)★♥️@khandeogham
بیخیال نداشته ها و غصه هایه نفس عمیق بکش و زندگی کن❤️شبتون بخیرعزیزان🌙✨★♥️@khandeogham
يه جايى خوندم كه ميگفت :از بين آدما زندگيتون، دلنازكا رو بيشتر دوست داشته باشيد!همونا كه زود ميرنجن ولى زودم ميبخشنت، همونا كه زودعصبى ميشن وزود آروم ميشن! دل نازكا هيچوقت ناامنتنميكنن! اونا آدمايى هستن كه هر چند سالشون هم كه باشه،هنوزم قلب يه بچه دو ساله تو سينه شون ميتپه !چقدر منم🫠💟★♥️@khandeogham
«عشق قدیمی» MINEL؛ ࢪوایتے احساسے از عشقے ڪہ هنوز جایے میان خاطࢪهها زندہ مانده.🎵 Original Song: Amin Ara🎙️ Performed by: MINEL★♥️@khandeogham
هرشب قبل از خواب چند آیه قرآن❤️★♥️@khandeogham
❤️❤️:❤️❤️ساعت صفر عاشقیحالم حالِ دیگریستمیسوزم از تب عشق و قلبم بیقرارچشمهایم به راهزمانزمانِ دیدار ماست 💙★♥️@khandeogham
مهربونااا همگی خسته نباشیدببخشید نت بد بود طول میکشید بازیا بیاد مرسی از همراهیتون🥰❤️