ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི سحر_103قسمت_صدوسومبه جای خالی کنارم اشاره کرد…
انتشار: 2026/08/16 18:55 UTCدریافت: 2026/08/17 06:52 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 06:52 UTC
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི سحر_103قسمت_صدوسومبه جای خالی کنارم اشاره کرد و مودبانه پرسید: -اجازه هست کنارتون بشینم؟با این که بهزاد در اتفاقات روز گذشته هیچ نقشی نداشت ولی من شمشیرم را برایش از رو بسته بودم. اخم هایم را بیشتر در هم فرو کردم و محکم و قاطع گفتم:-نه.دست هایش را به حالت تسلیم بالا برد و با لبخندی که سعی می کرد پنهان کند، گفت:-باشه. عصبانی نشید.به لودگیش توجه نکردم-یحیی کجاست؟ قرار بود یه چمدون برام بیاره؟-نیومد. یعنی من نذاشتم بیاد. نگران چمدونتون هم نباشید پیش منه.-اون وقت چرا؟-چرا چی؟ چرا چمدونتون پیش منه؟-نه چرا نذاشتید یحیی بیاد؟ابرویی بالا انداخت:-گفتم که می خواستم باهاتون حرف بزنم. -ولی من نمی خوام با شما حرف بزنم.چشم هایش از آن شوخ طبعی چند لحظه قبل خالی شد-ببینید سحر خانم. من به خاطر اتفاقی که افتاده خیلی خیلی متاسفم. می دونم هیچ توجیحی برای رفتار زشت زن برادرم وجود نداره. ولی من اومدم اینجا تا از طرف همه ازتون عذرخواهی کنم و تقاضا کنم برگردید پیش ما. در سکوت چشم از روی بهزاد برداشتم و به آذین که با دو بچه دیگر سوار چرخ فلک شده بود، نگاه کردم. بهزاد که از جواب دادن من ناامید شده بود، دوباره شروع به حرف زدن کرد-مامان خیلی ناراحته. دیشب اصلاً نتونست بخوابه. همش نگران شما بود. نگران این که با یه بچه شب و کجا موندید.دوباره نگاهش کردم-از اول هم قرار نبود من خونه مادر شما بمونم.-بله مامان برام گفته. من هم نمی گم تا ابد اونجا بمونید. من فقط ازتون می خوام تا وقتی که یه جایی مناسب پیدا کنید پیش ما بمونید. به خدا درست نیست وقتی خونه ی ما هست شما تو یه همچین جایی اقامت کنید. بهزاد نمی فهمید من تا وقتی جایی برای خودم پیدا نمی کردم، نمی توانستم دوباره پا داخل آن خانه بگذارم. من به خودم قول داده بودم دیگر هیچ وقت خودم را در شرایطی مشابه، شرایط دیروز قرار ندهم. - ببینید آقا بهزاد اگه نگرانیتون به خاطر مادرتونه، خودم بهش زنگ می زنم. باهاش حرف می زنم و خیالشون و راحت می کنم. ولی از من نخوایند که دوباره برگردم. چون نمی تونم. حالام اگه لطف کنید و چمدونم و بهم بدید خوشحال می شم.لبخند زد:-واگه ندم؟-ناراحت می شم.خندید با صدای بلند. من هم خندیدم. خنده ام مجوزی شد برای صمیمیت بیشتر. جلو آمد و کنارم روی نیمکت نشست. -می دونم هر چی بگم از زشتی کاری که با شما کردن کم نمی شه ولی می خوام دوباره از طرف همه ازتون معذرت بخوام. میترا کار خیلی بدی کرد ولی اونجا خونه ی میترا نیست. خونه ی من و مادرمه و ما هردومون دوست داریم شما برگردید. -مسئله فقط کاری که میترا کرد نیست.با تعجب اخم کرد:-پس چی؟-شما اونجا نبودید. شما ندید. ندیدی چطور همه اونایی که اونجا وایساده بودند منتظر بودن تا طلاهای میترا از تو کیفم پیدا بشه.اشک توی چشم هایم جمع شد و صدایم لرزید:-یه جورایی همه اطمینان داشتن من اون طلاها رو برداشتم. بهروز با خجالت سرش را پایین انداخت. -اجازه بدید جبران کنیم.اشک توی چشمم را پس زدم و بینیم را بالا کشیدم. -من از کسی دلگیر نیستم. شاید اگه منم جای شما بودم به یکی مثل خودم اعتماد نمی کردم ولی قسم خوردم دیگه خودم و تو موقعیت دیروز قرار ندم. اگه من تو خونه ی مادرتون نمی موندم هیچ کدوم از این اتفاقات نمی افتاد. هیچ کس من و به چشم یه خلافکار که اومده تا از یه پیرزن سوءاستفاه کنه نمی دید. هیچ کس به خودش اجازه نمی داد بهم تهمت دزدی بزنه. -شما موندید تا از مادرم پرستاری کنید. شما لطف بزرگی به ما کردید.-ولی دیروز هیچ کس اینطور فکر نمی کرد. همه فکر می کردن اومدم تا از مادرتون سوءاستفاده کنم.بهزاد با شرمندگی سرش را تکان داد. از جایم بلند شدم و قبل از این که به سراغ آذین بروم، گفتم:-آقا بهزاد می دونم اینجاید چون مادرتون خواسته من و برگردونید ولی من تا خونه ی خودم رو پیدا نکنم پام و تو اون خونه نمی ذارم. نمی خوام دوباره بهم تهمت بزنند. ولی همین که یه جایی برای زندگی پیدا کنم برای تشکر از مادرتون و بردن وسایلم میام. او هم از روی نیمکت بلند شد. به سمت آذین که سوار تاب کوچکی شده بود، رفتم و گفتم:-پاشو بریم.لجبازانه گفت:-نه بهزاد از پشت سرم گفت:-فکر کنم نه گفتن و از خودتون یاد گرفته.داشت به خاطر نه های که به او گفته بودم، طعنه می زد. بیچاره نمی دانست او اولین کسی است که اینطور قاطعانه از من نه شنیده.دست آذین را گرفتم و از تاب پایین آوردم.-الان بریم از عمو چمدون و بگیریم ببریم تو اتاق بعد دوباره میام بازی می کنیم.آذین با کنجکاوی به بهزاد نگاه کرد.بهزاد روی پاهایش نشست و خودش را هم قد آذین کرد.-سلام خانم. من و می شناسی؟آذین سرش را به معنی نه تکان داد. بهزاد لبخند زد:-من دایی میلاد و میثمم. میلاد و میثم و که می شناسی؟★♥️@khandeogham