ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_99قسمت_نودونهمنمی دانم چق…
انتشار: 2026/08/14 19:00 UTCدریافت: 2026/08/15 05:09 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:09 UTC
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_99قسمت_نودونهمنمی دانم چقدر گذشت که صدای گریه آذین جایش را به صدای نفس های عمیق و منظم داد. آذین بلاخره خوابش برده بود.در فضای کوچکی بین تخت و دیوار روی زمین نشسته بودم و گریه می کردم. دیگر عصبانی نبودم. عذاب وجدان داشتم. از خودم به خاطر کاری که کرده بودم بدم می آمد. من مادر بدی بودم. من مادر افتضاحی بودم. من نه تنها نتوانسته بودم یک خانه ای امن و آرام برای دخترم فراهم کنم حتی نتوانسته بودم آغوش گرم و راحت به او بدهم. من به چه درد می خوردم. حالا آذین هم از من بدش می آمد. حالا آذین هم مثل بقیه از من متنفر می شد. دیگر واقعاً هیچ کس توی این دنیا من را دوست نداشت. من آدم بی ارزشی بودم. من آدم بدی بودم. سرم را روی زانوهای جمع شده توی شکمم گذاشتم و آنقدر گریه کردم تا به خواب رفتم.با حس بدی از خواب پریدم. نور ضعیف چراغ های محوطه از لای پرده نیمه باز اتاق به درون می تابید.به اطراف نگاه کردم هنوز همانجا بین دیوار و تخت چمباتمه زده بودم.سعی کردم به خاطر بیاورم چه خوابی دیده ام ولی یادم نمی آمد. هر چه بود خواب خوبی نبود که چنین من را مضطرب و پریشان کرده بود.با بدبختی از جایم بلند شدم. نگاهم به سمت آذین که به شکم خوابیده بود، افتاد. در همان نور کم هم می شد رد اشک را روی صورت کوچک و مهتابیش دید. عذاب وجدان دوباره به سراغم آمد و بغض گلویم را گرفت.دهانم خشک بود و نفسم بزور بالا می آمد. به هوای آزاد احتیاج داشتم. باید از آنجا بیرون می رفتم وگرنه خفه می شدم.هنوز لباس های که موقع خروج از خانه عمه خانم پوشیده بودم تنم بود. فقط نمی دانستم شالم را کجا گذاشته ام.شال را توی هال روی مبل رو به روی تلویزیون پیدا کردم و روی سرم انداختم. به سمت در رفتم کلید هنوز روی در بود. بدون معطلی در را باز کردم و از سوئیت بیرون رفتم.هوا کاملاً تاریک شده بود ولی چراغ های پایه بلندی که دور تا دور محوطه پلاژ نصب شده بودند، فضا را به اندازه کافی روشن می کرد. تمام مغازه ها و رستوران ها بسته بودند. هیچ کس داخل محوطه نبود. فقط صدای صحبت چند نفر از جایی نامعلوم به گوش می رسید. باید به داخل برمی گشتم ولی این کار را نکردم به جای آن کلید را برداشتم و در را پشت سرم بستم و به سمت در نرده ای بزرگی که رو به ساحل باز می شد به راه افتادم.با فشار دست در را به جلو هل دادم و قدم به سیاهی و تاریکی ساحل گذاشتم.ساحل آنقدر تاریک بود که چشم، چشم را نمی دید. آب دریا به رنگ قیر در آمده بود و صدای امواج لحظه به لحظه بلندتر می شد. مسخ شده به سمت دریا قدم برداشتم.در آن لحظات تنها صدایی که گوش هایم می شنید، صدای امواج بود و تنها چیزی که چشم هایم می دیدم سیاهی بیکران دریا بود و تنها حسی که داشتم حس آرامش بود. آرامشی عظیم و وصف ناشدنی.با هر قدمی که به جلو می گذاشتم آن صدای راز آلود واضح تر به گوشم می رسید. صدایی که در پس صدای امواج من را به سمت خودش فرا می خواند. صدایی که از من می خواست با او همراه شوم. صدایی که به من قول جایی امن و راحت می داد. جایی که در آن هیچ عذابی وجود نداشت. جایی مثل بهشت.دریا می خواست من را با خودش به بهشت ببرد.فقط کافی بود چشم هایم را ببندم و خودم را به امواج خروشان دریا بسپارم تا از این همه عذاب نجات پیدا کنم.ناگهان دستی من را به عقب کشید و سرم داد زد:-چیکار می کنی؟مثل آدمی که تازه از خواب بیدار شده باشد، تکانی خوردم و با حیرت به پسر جوانی که بازویم را محکم گرفته بود، نگاه کردم. صورت پسر در تاریکی ساحل قابل تشخیص نبود.پسر با عصبانیت داد زد:-می خواستی خودت و بکشی؟کلمات بدون این که معنی خاصی داشته باشند توی سرم چرخ خورد." می خواستی خودت و بکشی. می خواستی خودت و بکشی. می خواستی خودت و بکشی."موجی بزرگی از روی من و پسر رد شد و هر دویمان را خیس کرد. نگاهی به خودم انداختم. تا زانو توی آب فرو رفته بودم. من اینجا چه کار می کردم؟ کی توی آب آمده بودم؟ ناگهان کلمات پسر برایم معنی پیدا کرد. من می خواستم خودم را بکشم. من آمده بودم که به زندگی خودم پایان دهم. آمده بودم که خودم را از همه دردها و رنج ها آزاد کنم. پس آذین چی؟ اصلاً آذین کجا بود؟ قلبم برای لحظه ای از حرکت ایستاد. من آذین را تک و تنها توی سوئیت رها کرده بودم و به ساحل آمده بودم. بازویم را از دست پسر بیرون کشیدم و با تمام توان به سمت پلاژ دویدم. از در نرده ای عبور کردم و با نهایت سرعت خودم را به سوئیت رساندم. وقتی وارد اتاق خواب شدم آذین را همانطور که رهایش کرده بودم، پیدا کردم. هنوز روی شکم خوابیده بود و آرام نفس می کشید.با همان لباس های خیس و شنی روی زمین آوار شدم.گیج و منگ به صورت غرق در خواب آذین خیره شده بودم.ادامه دارد... ★♥️@khandeogham
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 9 بازدید تازه در ساعت در این نمونهچرخه عمر مشاهدهشده پست
فقط نزدیکترین اسنپشات واقعی در محدوده هر نقطه زمانی استفاده میشود؛ هیچ مقداری درونیابی نمیشود.
برای رسم منحنی دستکم دو مشاهده واقعی لازم است.
| الگو | عملکرد نسبی ۲۴ ساعته |
|---|---|
| ناکافی | — |
پوشش: ناکافی · ۳ اسنپشات واقعی · دسترسپذیری حداکثر هفتروزه · post-lifecycle-natural-7d-v1