ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_100قسمت_صدآیا واقعاً می خ…
انتشار: 2026/08/15 18:45 UTCدریافت: 2026/08/16 00:03 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 00:03 UTC
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_100قسمت_صدآیا واقعاً می خواستم خودم را بکشم؟آیا واقعا می خواستم آذین را تنها بگذارم. نه، محال بود. من هیچ وقت دست به چنین کار احمقانه ای نمی زدم. پس تا زانو توی آب چکار می کردم؟ نمی دانستم. واقعاً نمی دانستم. چرا پا درون آب گذاشته بودم؟ من فقط به ساحل رفته بودم تا کمی هوا بخورم. من رفته بودم تا.........چشم بستم و سرم را از پشت چند بار به دیواری که به آن تکیه زده بودم کوبیدم. من هیچ چیز نمی دانستم. من واقعاً هیچ چیز نمی دانستم.از فکر اتفاقی که ممکن بود بیفتد تنم شروع به لرزیدن کرد. اگر آن پسر من را نمی دید و دستم را نمی گرفته چه می شد؟ اگر من در دریا غرق می شدم و می مردم چه بلایی سر آذین می آمد؟ او را به پرورشگاه می بردند یا به پدرش می دادند؟ آیا نازنین اجازه می داد آرش دخترش را نگهدارد. اصلاً خود آرش می خواست از آذین نگهداری کند یا او هم مثل پدر من از زیر بار مسئولیتش شانه خالی می کرد.شاید خاله آذین را پیش خودش می برد و او هم همانطور که من در کنار عزیز بزرگ شده بودم در کنار خاله لیلا بزرگ می شد. اگر این اتفاق می افتاد زندگی تلخی در انتظار آذین بود. آذین هم مثل من مجبور می شد تمام کودکی و جوانیش را در کنار پیرزنی که سعی در کنترلش داشت، بگذراند. مدام به خاطر مادر بی لیاقتش از فامیلی که چشم دیدن او را نداشتند سرکوفت بشنود و شماتت شود.تمام زندگیش در حسرت اندکی محبت و دوست داشته شدن دست و پا بزند و در آخر چیزی جز تمسخر و توهین نصیبش نشود. هر روز خودش را با خواهر و برادرهایش که از عشق پدر و مادر سیراب بودند و در بهترین شرایط اقتصادی رشد می کردند، مقایسه کند و هر روز بیشتر و بیشتر از من متنفر شود. از من که با خودخواهی او را در میان جماعتی ظالم و ستمگر تنها گذاشته بودم.اگر این اتفاق می افتاد آذرین هیچ وقت من را نمی بخشید. همانطور که من هیچ وقت مادرم را نبخشیدم.از خودم خجالت کشیدم. از خودم که سعی کرده بودم راحت ترین راه را انتخاب کنم. مگر من به خودم قول نداده بودم قوی باشم؟ مگر قسم نخورده بودم که هیچ وقت آذین را تنها نگذارم و زندگی خوبی برایش بسازم؟ پس چه شد؟ چرا می خواستم خودم را بکشم؟ چرا می خواستم دخترم را یکه و تنها توی این دنیای کثیف رها کنم؟ همانطور که پدر و مادرم من را رها کرده بودند و رفته بودند. مگر همیشه نمی گفتم من مثل مادرم نیستم پس چرا داشتم همان کاری را که مادرم با من کرد، با آذین می کردم؟من داشتم با غرق کردن خودم در دریا دخترم را تنها و بی کس رها می کردم. این که به چه علتی می خواستم آذین را رها کند فرقی در اصل قضیه نمی کرد. هیچ فرقی بین این که به دنبال معشوقه ای و در پی خوشگذرانی از بچه ام بگذرم و یا این که از سر بدبختی و بیچارگی خودم را به کام مرگ بفرستم، وجود نداشت. در هر صورت آن بچه بیچاره در این دنیای ظالم، تنها و بی کس رها می شد و محکوم بود تا ابد ننگی را که من برایش به ارمغان گذاشته بودم بر دوش بکشد.ولی نه، من نمی خواستم خودم را بکشم. من اصلاً قصد خودکشی نداشتم. من در بدترین لحظات زندگیم هم به خودکشی فکر نکرده بودم. پس آنجا چه کار می کردم؟ چطور سر از دریا در آورده بودم؟ گیج شده بودم و نمی دانستم واقعاً در آن ساحل تاریک چه اتفاقی افتاده بود. لرزی به جانم افتاد و سرما تا مغز استخوانم بالا رفت. تازه یادم افتاد که لباس هایم خیس است و اگر به خودم نمی جنبیدم. از سرما مریض می شدم. نباید می گذاشتم این اتفاق بیفتد اگر مریض می شدم هیچ کسی نبود تا از من پرستاری کند و از دختر بی پناهم نگهداری کند.به سراغ بخاری رفتم و آن را روشن کردم و روی بالاترین درجه تنظیم کردم. بعد به حمام رفتم و خودم را به آب داغ سپردم و اجازه دادم جریان آب نه تنها تمام شن های دریا بلکه همه خاطرات دیشب را بشورد و با خودش ببرد. وقتی از حمام بیرون آمدم هوا رو به روشن شدن می رفت. لباس گرمی پوشیدم موهای خیسم را با حوله بستم. لباس های خیسم را که توی حمام شسته بودم جلوی بخاری پهن کردم و به اتاق خواب رفتم و زیر پتو کنار آذین دراز کشیدم و دخترکم را سفت در آغوش گرفتم. دیگر هیچ وقت کاری را که دیشب کرده بودم تکرار نمی کردم. دیگر نمی گذاشتم خشم و غم بر من مسلط شود و عنان زندگیم را به دست بگیرد و من را به جایی ببرد که نباید. من فقط برای خودم زندگی نمی کردم من مادری بودم که مسئولیت دخترم را بر گردن داشتم. هیچ وقت نخواهم گذاشت او رنجی را که من تجربه کرده بودم، تجربه کند. صبح با شنیدن صدای فس، فسی که منبع آن را نمی دانستم از خواب بیدار شدم. نور خورشید اتاق را روشن کرده بود و خبری از آذین نبود.دوست نداشتم از جایم بلند شوم. خسته بودم و هنوز خوابم می آمد و باید به سراغ آذین که معلوم نبود کجا رفته و چه می کند، می گشتم.★♥️@khandeogham
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 5 بازدید تازه در ساعت در این نمونهچرخه عمر مشاهدهشده پست
فقط نزدیکترین اسنپشات واقعی در محدوده هر نقطه زمانی استفاده میشود؛ هیچ مقداری درونیابی نمیشود.
برای رسم منحنی دستکم دو مشاهده واقعی لازم است.
| ۶ ساعت | الگو | عملکرد نسبی ۲۴ ساعته |
|---|---|---|
| ۱۰۱ | ناکافی | — |
پوشش: ناکافی · ۳ اسنپشات واقعی · دسترسپذیری حداکثر هفتروزه · post-lifecycle-natural-7d-v1