ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_109قسمت_صدونهمجمع و جور ک…
انتشار: 2026/08/18 18:30 UTCدریافت: 2026/08/18 22:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 22:25 UTC
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_109قسمت_صدونهمجمع و جور کردن و مرتب کردن وسایل تا شب طول کشید. اول مردها وسایل بزرگ را سرجای خودشان گذاشتند و بعد هم من و باران به نظافت و خالی کردن کارتن های کوچک تر مشغول شدیم.وقتی آخرین دسته از ظرف ها را از داخل کارتن بیرون می آوردم تا درون کابینت بگذارم به این فکر کردم فقط ده روز از زمانی که من این ظرف ها را داخل کارتن ها چیدم و از شهرم برای همیشه بیرون آمدم گذشته.پس چرا به نظرم می رسید قرن ها از وقتی که آن شهر و آدم هایش را ترک کرده ام، می گذشت. انگار آرش و نازنین، خاله و دایی و عزیز و بقیه به زمان دیگری تعلق داشتند. به زمانی خیلی، خیلی دور.یک هفته بعد بهزاد به قول خودش عمل کرد و با یکی از دوستانش که کارخانه ی تولید مواد غذایی داشت صحبت کرد تا من را استخدام کند.اول قرار بود در قسمت اداری مشغول به کار شوم ولی به خاطر تحصیلات پایین و نداشتن اطلاعات کافی در مورد کار با کامپیوتر مجبور شدم به عنوان یک کارگر ساده در بخش بستبندی مواد غذایی کارم را شروع کنم.بهزاد از این مسئله زیاد خوشحال نبود و دوست داشت کار راحت تر و بهتری برایم پیدا کند ولی من از شرایط موجود راضی بودم.حقوقی که از کارخانه دریافت می کردم بیشتر از پولی بود که هر ماه دکتر حسین زاده بابت کار در درمانگاه به من می داد. به غیر از آن از همان روز اول، نه تنها من را بیمه کردند بلکه تحت پوشش بیمه تکمیلی هم قرار دادند که مقدار زیادی از هزینه های درمان آذین را شامل می شد و این برای منی که هر ماه باید کلی پول دکتر و دوا می دادم موقعیت ایده آلی بود.کار در کارخانه را با وجود تمام سختی هایی که داشت برای من دوست داشتنی و لذت بخش بود. هر روز ساعت هفت و نیم صبح سوار سرویس می شدم و به کارخانه ای که بیست کیلومتر خارج از شهر قرار داشت، می رفتم و در کنار زنان زحمتکشی که هر کدامشان استوره ای از شجاعت و ایثار بودند، مشغول به کار می شدم و ساعت چهار بعدازظهر هم دوباره سوار بر همان سرویس به خانه برمی گشتم. بابت سرویس هزینه ای نمی دادم ولی بابت مهد کودک آذین مبلغی از حقوقم کسر می شد. مهد کودک کارخانه از دو اتاق دوازده متری و یک دفتر شش متری تشکیل شده بود که دو سالی بود در ضلع شمالی کارخانه به درخواست مادران شاغل تاسیس شده بود. این مهدکودک با این که جای چندان لاکچری و بی عیب و نقصی نبود ولی مزایای زیادی برای من داشت. اول این که مجبور نبودم برای بردن و آوردن آذین به مهد کودک تا آن سر شهر بروم و برگردم.دوم این که هزینه اش نسبت به مهد کودک های دیگر کمتر بود و از همه مهمتر می توانست در ساعت ناهار به دخترم سر بزنم و برای چند دقیقه او را در حین بازی با دوستانش ببینم.عمه خانم خیلی اصرار داشت آذین را پیش او بگذارم و به مهد کودک نبرم ولی من قبول نکردم. هم به خاطر کهولت سن عمه خانم که توانایی نگهداری از یک بچه کوچک و پرجنب و جوش را نداشت و هم به خاطر خود آذین که دوست داشتم ارتباط بیشتری با همسالان خودش داشته باشد.من دوست نداشتم آذین مثل من تنها و منزوی بار بیاید. دوست داشتم بتواند با دیگران تعامل درستی برقرار کند و دوستان خوبی برای خودش پیدا کند.کاری که من بعد از این همه سال هنوز از پس آن برنمی آمدم. هنوز هم پیدا کردن دوست و داشتن یک رابطه ساده با همسالانم برایم بسیار سخت و دشوار بود.ولی باید اعتراف می کردم از وقتی به خانه عمه خانم برگشته بودم و در کارخانه مشغول به کار شده بودم حال دلم خیلی خوب بود.دیگر از ترسهای شبانه و دغدغه های روزانه خبری نبود. دیگر نگران آینده نامعلومم نبودم و مشکلات مالیم بسیار کم شده بود. نه تنها از پس همه هزینه هایم بر می آمدم بلکه می توانستم مبلغی از پولم را هم پس انداز کنم.با این که در ابتدا با خودم قرار گذاشته بودم رفت و آمدم با عمه خانم کم و حساب شده باشد ولی به خاطر وابستگی بسیار زیاد آذین به عمه خانم و عمه خانم به هر دوی ما من و آذین تقریبا بیشتر وقتمان را در طبقه پایین و پیش عمه خانم سپری می کردیم و فقط زمان هایی که بهزاد از عسلویه به بابل می آمد و یا عمه خانم مهمان غریبه ای داشت ما برای خواب به طبقه خودمان می رفتیم. عمه خانم اعتقاد داشت من و آذین با آمدنمان به خانه اش خیر و برکت آورده ایم. در صورتی که نظر من کاملاً برعکس بود و ایمان داشتم این عمه خانم است که صفا و آرامش را به زندگی من و آذین هدیه داده.من به وضوح می دیدم آذین در کنار عمه خانم به دختری شاد و با اعتماد به نفس تبدیل شده بود و حتی خود من هم به لطف وجود عمه خانم توانسته بودم آن قسمت از وجودم را که در تمام این سال ها سرکوب شده بود،نمایان کنم. من برای اولین بار در تمام زندگیم توانسته بودم به راحتی در جمع بخندم و بدون خجالت و یا ترس از افکار و عقایدم حرف بزنم. ★♥️@khandeogham