برای افراد غیر فعال کانال یاسی:❤️چندیست که بی سر و صدائید چرا!؟از محفل « نظم » ما، جدائید چرا!؟خامو…
انتشار: 2026/08/20 15:36 UTCدریافت: 2026/08/20 16:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 16:45 UTC
برای افراد غیر فعال کانال یاسی:❤️چندیست که بی سر و صدائید چرا!؟از محفل « نظم » ما، جدائید چرا!؟خاموش نشسته اید و با این همه ذوقاز خود غزلی، نمی سرائید چرا!!😂😂★♥️@khandeogham
پستهای تلگرام — 💞بهترین متن ها واهنگها💞
.امشب برایتان دعا میکنمخدای بزرگ نصیبتان کندهر آنچه از خوبی هاآرزو داریدلحظه هاتون آروم خوابتون شیرین آسمون دلتون ستاره بارونشبتون بخیرعزیزان❤️🦋★♥️@khandeogham
Voice message
آهـݩــڳــ כڷــ😔🤞★♥️@khandeogham
هرشب قبل از خواب چند آیه قرآن❤️★♥️@khandeogham
از مدیر خیلی خیلی موفقی پرسیدم ک جناب راز موفقیت شما تو چی بودهگفت تصمیم های درستگفتم خب چطوری همه تصمیماتون درست بوده مگه میشهگفت جوابت ی کلمه اییهگفتم چی گفت .تجربهگفتم خب خلاصه تجربه یهویی بدست نمیاد کگفت ک دو کلمس جوابتگفتم چیگفتش ک . تصمیمات اشتباه❤️@khandeogham
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི سحر_117قسمت_صدوهفدهمبیشتر مردم تو این حالت هستن یعنی استعداد و توانای کاری رو که می کنن، دارن ولی علاقه ی خاصی به اون کار ندارن. برای همین کارشون جلو می ره ولی پیشرفت آنچنانی هم ندارن. نمی تونن تو کار به یه برند تبدیل بشن و یا به هدف های بزرگ برسن. پس اگه می خوای یه کار خاص ارائه بدی باید بهش علاقه داشته باشی وگرنه همیشه تو کارت یه آدم معمولی می مونی.حالا فرض کن کاری رو انتخاب کردی که به شدت بهش علاقه داری ولی توش هیچ استعدادی نداری. ممکنه با بدبختی کمی جلو بری ولی از یه جای به بعد در جا می زنی و نمی تونی پیش بری چون استعداد انجامش رو نداری و رقیب های کاریت که با استعدادترن ازت جلو می زنن و تو، سرخورده و افسرده می شی. پس استعداد در کار رکن مهمیه !مثلاً اگر استعداد خیاطی نداری اصلاً نرو سمت خیاطی، ممکنه بتونی دوختن یه چیزای رو هم یاد بگیری ولی هم خیلی اذیت می شی و هم کارت کیفیت لازم رو نداره که بتونه مشتری آنچنانی جذب کنه. نفسم را بیرون دادم و گفتم:-پس با این حساب باید برم دنبال کاری که هم بهش علاقه دارم و هم توش استعداد دارم.-درسته، البته یه چیز دیگه هم هست که اگه اون رو نداشته باشی هیچ علاقه و استعدادی نمی تونه بهت کمک کنه و حتماً شکست می خوری.با تعجب پرسیدم:-چی؟-پشتکار. سحر اگه پشتکار نداشته باشی مهم نیست چقدر به اون کار علاقه داری و یا چقدر توی اون کار استعداد داری حتماً شکست می خوری. تلاش و پشتکار اولین و مهمترین ویژگی برای رسیدن به هدفه. اگه تلاش نکنی. اگه به خودت سختی ندی. اگه از شکست بترسی و زود جا بزنی هیچ وقت به هدفت نمی رسی. -من آدم جا زدن نیستم.-پس برو دنبال پیدا کردن کار مناسبت و به کم قانع نباش. مهم نیست اون کاری که می خوای انجام بدی چه کاریه، مهم اینه که بهترین خودت توی اون کار باشی. -ولی من نمی دونم به چه کاری علاقه دارم و یا تو چه کاری استعداد دارم.-خوب این دیگه مشکل توه. باید اونقدر بگردی تا بفهمی به چی علاقه داری و تو چی استعداد داری. البته می تونم بهت چند تا سایت معرفی کنم که تو شناخت استعدادهات بهت کمک کنه و ایده های برای شروع یه کار جدید رو بهت بده ولی احتمالاً اولش کمی گیج می شی حتی ممکنه چند تا کار رو هم شروع کنی و بعد بفهمی اون چیزی نیست که می خواستی ولی همین طور که گفتم نباید جا بزنی و کم بیاری. البته با شناختی که از تو دارم مطمئنم کم نمیاری....لبخند زد و با نگاهی خیره و پر از تحسین ادامه داد:- چون تو آدم خاصی هستی سحر، خیلی خاص.. آقا مصطفی به سختی مینی بوس کهنه و قراضه کارخانه را کنار جاده نگه داشت و رو به ما گفت:-خانما پنچر کردیم پیاده شید همراه بقیه مسافرها که غرغرکنان از جایشان بلند شده بودند از مینی بوس پیاده شدم. خراب شدن مینی بوس کارخانه چیز عجیبی نبود. تقریبا هر هفته یک جای آن ماشین لکنته، خراب می شد و ما را توی جاده معطل می کرد. دست آذین را گرفتم و کنار مریم به انتظار درست شدن ماشین ایستادم. آفتاب تیر ماه تند بود و گرما به شدت آزارمان می داد. تقریباً یک ماه از زمانی که با بهزاد حرف زده بودم می گذشت و با این که در این مدت کلی مقاله و نوشته توی اینترنت خوانده بودم ولی هنوز نتوانسته بودم بفهمم به چه چیزی علاقه دارم و یا از پس چه کاری برمی آیم. من حتی سراغ چند کار کوچک هم رفته بودم ولی هیچ کدامشان نتوانسته بود من را به خودشان جذب کنند. مژده می گفت نباید به خودم فشار بیاورم می گفت باید کمی خودم را رها کنم و اجازه بدهم قلبم من را به سمت درست هدایت کند. می گفت اگر این طور عجولانه از این شاخه به آن شاخه بپرم حتماً اشتباه خواهم کرد. ولی من عجول بودم و می خواستم هر چه زودتر هدفم را پیدا کنم.در واقع می ترسیدم مشکلات تمام نشدنی زندگیم، تمام انگیزه ای که در من ایجاد شده بود را از بین ببرد. می ترسیدم روزمرگی های زندگی چنان من را در خودش حل کند که زمان را از دست بدهم. آذین که خسته شده بود همانطور که نق، نق می کرد، دستم را کشید و گفت:-بریم. من خسته شدم. چند وقتی بود که می توانست حرف"ی" را تلفظ کند و کمتر بچگانه حرف می زد. بدون این که جواب آذین را بدهم نگاهی به آقا مصطفی که تازه داشت با آچار مخصوص چرخ دومین پیچ را از چرخ مینی بوس باز می کرد، انداختم. آن طور که آقا مصطفی با طمانینه و با آرامش کار می کرد معلوم نبود کی کارش تمام شود. فاطمه که از بچه های قسمت بسته بندی بود، همانطور که از کنارمان می گذشت، گفت:-بیاین بریم اونجا. همه رفتن اونجا تازه متوجه یک محل پرورش گل و گیاه که چند صدمتری با ما فاصله داشت، شدم. مریم گفت:-آره بریم لااقل خنکه.به دنبال مریم و فاطمه راه افتادم. مکان بزرگی بود با چهار گلخانه های سرپوشیده که دو به دو رو به روی هم ساخته شده بود. ادامه دارد...★♥️@khandeogham