ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_115قسمت_صدوپانزدهمطبق معم…
انتشار: 2026/08/20 20:32 UTCدریافت: 2026/08/20 23:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 23:25 UTC
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_115قسمت_صدوپانزدهمطبق معمول آذین زودتر از من وارد خانه عمه خانم شد و با صدای بلند سلام کرد. من هم با کمرویی پا درون هال خانه گذاشتم و به بهزاد که به پایم ایستاده بود، سلام کردم. عمه خانم از جایش بلند شد و گفت:-بشین برم چایی بریزم.تعارف کردم:-نه عمه خانم، من می ریزمعمه اخمی کرد و با لهجه زیبای مازندرانی که به ندرت در گفتگو با من از آن استفاده می کرد، گفت: -هنیش خودم می ریزم.وقتی عمه به داخل آشپزخانه رفت من هم رو به روی بهزاد که حالا آذین را روی پاهایش نشانده بود و موهایش را نوازش می کرد، نشستم و به آذین که با خوشحالی توی بغل دایی بهزادش لم داده بود، نگاه کردم.آذین برخلاف چیزی که همیشه تصور می کردم اصلاً بچه گوشه گیر و بی سرو زبانی نبود. خیلی خوب می توانست با دیگران ارتباط برقرار کند و خودش را در دل همه جا کند.مریم همیشه از من می پرسید" این وروجک به کی رفته اینقدر بلا و دلبر شده" و من همیشه به این فکر می کردم که شاید به مادربزرگش رفته. همان که هم دل پدرم را برده بود و هم دل شاگرد مغازه رو به رویی را. همان که به گفته ایمان در دنیای شادش کلی آرزوهای دست نیافتنی داشت.آذین چشم هایش را برای بهزاد خمار کرد و گفت:-دایی چی بیام خیدی؟اخم هایم را در هم کشیدم و به آذین تشر زدم.-زشته آذین ، مگه دایی باید هر وقت از سفر میاد یه چیزی برای تو بخره.لجبازانه لب هایش را غنچه کرد و چشم هایش را در حدقه چرخاند. بهزاد به این لجبازی کودکانه آذین خندید و گفت:-الکی که دایی نشدم وظیفه امه براش بخرم. با شرمندگی گفتم:-این چه حرفیه؟ تو رو خدا بد عادتش نکنید.عمه خانم که با سینی چای برگشته بود به جای بهزاد جواب داد:-بدعادت نمی شه. اینقدر خودت و این بچه رو اذیت نکن.لب گزیدم و چیزی نگفتم. بهزاد خم شد و جعبه پازلی را از توی ساک سیاهی که جلوی پایش بود، بیرون آورد و به دست آذین داد. آذین با خوشحالی جعبه را گرفت و از روی پای بهزاد پایین پرید. نمی دانم چرا یاد وقتی افتادم که ایمان برای آذین عروسک گرفته بود و دخترم از خجالت پشت سر من قایم شده بود. آن موقع آذین هنوز خجالتی و گوشه گیر بود.با یادآوری ایمان نفس عمیقی کشیدم.خیلی وقت بود خبری از او نداشتم در این مدت یکی، دو باری به مغازه اش زنگ زده بودم و چند دقیقه ای با او حرف زده بودم. می دانستم حال خانمش خوب نیست و قرار است برای درمان به مشهد بروند ولی خبر دیگری از او نداشتم.رابطه ام با نغمه هم در همین حد بود. گاهی با هم تلفنی حرف می زدیم و احوال هم را می پرسیدم ولی طبق یک قانون نانوشته حرفی از کس دیگر نمی زدیم. نه من در مورد فامیل چیزی می پرسیدم و نه او چیزی می گفت. فقط چند دقیقه از خودمان حرف می زدیم و تمام. در واقع چهارماه بود که من هیچ خبری از فامیل نداشتم و نمی دانستم این را باید به فال نیک بگیرم یا بد. دلم برای خودم می سوخت که اینچنین از فامیل کنار گذاشته شده بودم و هیچ سراغی از من نمی گرفتند ولی ته دلم این امید را داشتم که بلاخره روزی دل آن ها هم برایم تنگ می شود و به سراغم می آیند.با صدای بهزاد از فکر و خیال بیرون آمدم. -اینم برای شماست سحر خانم.با تعجب به بسته کادو پیچ شده توی دستش نگاه کردم. -برای من؟-بفرمائید قابل نداره.-آخه، من.....میان حرفم پرید. -می دونم با این چیزا نمی شه زحمات شما رو جبران کرد ولی خوشحال می شم به عنوان یادگاری از من قبول کنید.با شرمندگی گفتم:-چه زحمتی؟ من که کاری نکردم-نفرمائید، مامان برام تعریف کرده که چطور حواستون بهش هست و مواظبش هستید و نمی ذارید تنها بمونه.با خجالت گفتم:-نه اینطور نیست. در واقع من باید از عمه خانم تشکر کنم که حواسش به من و آذین هست و نذاشته یه لحظه هم تو این شهر احساس تنهایی و غربت کنیم.با خنده گفت:-باشه حالا شما این و از من بگیرید، بعد خودتون هم به پاس کارهای مامان براش هدیه بخرید و ازش تشکر کن. از رک گویش به خنده افتادم و بسته را از دستش گرفتم و باز کردم. یک شال زیبای سبز رنگ با رگه های سفید و طوسی. از طرح و رنگ شال خیلی خوشم آمد. به نظرم زیبا و شکیل بود.شال را بالا آوردم و گفتم:-خیلی خوشگله دستتون درد نکنه.عمه خانم در حالی که قندش را داخل چایی می زد، گفت:-بهزاد خیلی خوش سلیقه اس. حالا برو سرت کن ببینم رو سرت چطوریه.از پیشنهاد عمه خانم خجالت کشیدم ولی مخالفتی نکردم. از جایم بلند شدم و برای تعویض شال به اتاق عمه خانم رفتم.توی اتاق جلوی آینه ایستادم و شال سیاهی که یادگار روزهای سیاه زندگیم بود از سرم در آوردم و شال سبز را روی موهایم کشیدم و با دقت به صورتم نگاه کردم. زیبا شده بودم. رنگ شال همخوانی زیادی با رنگ پوست صورتم داشت. بهزاد خوب می دانست چه رنگی به صورتم می آید. از این فکر سرخ شدم.★♥️@khandeogham