ི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_122قسمت_صدوبیستودومبا بدبخ…
انتشار: 2026/08/22 18:06 UTCدریافت: 2026/08/22 21:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 21:55 UTC
ི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_122قسمت_صدوبیستودومبا بدبختی دست دردناکم را که زیر بدنم مانده بود بیرون کشیدم و همانجا روی زمین نشستم و به دیوار پشت سرم تکیه دادم.دستم به شدت درد می کرد و بغض گلویم را فشار می داد. نمی فهمیدم باز آرش چه از جانم می خواهد؟ چرا دست از سر من برنمی داشت؟ من که به هر سازی که گفته بود رقصیده بودم پس چرا من را رها نمی کرد و اجازه نمی داد زندگیم را بکنم؟ با بلند شدن صدای زنگ تلفن به سختی موبایلم را که هنوز روی زمین بود برداشتم و به صفحه آن نگاه کردم. نغمه پشت خط بود.تماس را برقرار کردم و بدون حاشیه رفتن پرسیدم:-فهمیدی چی شده؟-آره.با عصبانیت که هر لحظه بیشتر می شد گفتم:-خب بگو ببینم باز من بدبخت چیکار کردم که خودم هم خبر ندارم صدای نغمه غمگین و آرام بود - بچه های آرش مرده بدنیا اومدن. - چی؟ - امروز نازنین دردش گرفته، بردنش بیمارستان. هر دو تا بچه تو شکمش مرده بودن. حال همه بده. آرش داره دیوونه می شه حال عمومی نازنین هم خوب نیست همه از این اتفاق تو شوک هستن.زبانم لال شد. من از نازنین متنفر بودم ولی به هیچ عنوان دوست نداشتم بلایی سر خودش و یا بچه های بی گناهش بیاید. پرسیدم: - علتش چی بوده؟ - هنوز معلوم نیست. ولی ظاهرا اونا فکر می کنن این مسئله به افتادن نازنین از پله ها مربوطه. -نازنین شش ماه پیش از پله افتاده اگه برای بچه ها مشکلی پیش اومده بود نباید همون موقع میفهمیدن؟ نغمه جواب داد: - نازنین از بعد از افتادنش از پله ها خیلی مشکل داشت. تقریبا استراحت مطلق بود و چند باری هم به خاطر دردهای شدید تو بیمارستان بستری شده بود. برای همینه که همه فکر می کنن بچه ها به همون خاطر مردن. چون نازنین تا قبل از اون مشکلی نداشت. به هر حال بدون کالبد شکافی نمی تونن به دقت بگن علت مرگ چی بوده. دکتر به آرش گفته اگه می خواد علت واقعی مرگ رو بدونه باید درخواست بده تا جنازه ها رو برای تشخیص علت مرگ بفرستن پزشکی قانونی.نفسم را بیرون دادم و گفتم: -حتی اگه علت مرگ اون بچه های بی گناه افتادن مادرشون از پله هم باشه بازم به من مربوط نمی شه. چون من نازنین رو از پله ها پرت نکردم.نغمه در جواب حرف من گفت: - متاسفانه همه این مسئله رو از چشم تو می بینند. آرش هم تصمیم داره ازت شکایت کنه.با گیجی پرسیدم: -شکایت کنه؟ به چه جرمی؟ من که کاری نکردم؟ - ببین سحر اصلاً مهم نیست تو این کار رو کردی یا نه. مهم اینه که آرش فکر می کنه تقصیر توعه و تا تقاص خون بچه هاش رو ازت نگیره ولت نمی کنه. از الانم افتاده دنبال این که جات و پیدا کنه. -تو که چیزی نگفتی؟ -نه، من خودم و توی این ماجرا دخالت نمی دم ولی تو هم بهتره مسئله رو جدی بگیری مسئله رو جدی بگیرم؟یعنی چه کار کنم؟ اصلاً چه کاری از دستم برمی آمد که انجام دهم؟ باید قبل از این که دست آرش به من می رسید فرار می کردم. ولی نه، من توان این که دوباره از نو شروع کنم را نداشتم. من نمی توانستم برای بار دوم همه ی آنچه را که ساخته بودم را رها کنم و بروم. اصلاً کجا می رفتم؟ من تازه اینجا برای خودم خانه و زندگی درست کرده بودم ولی اگر می ماندم چه؟ اگر نغمه بلاخره کوتاه می آمد و جای من را به آرش می گفت چه؟ اگر آرش برای گرفتن انتقام خون بچه هایش به سراغم می آمد چه؟تلفن را قطع کردم و سعی کردم در سکوت به بدبختی جدیدیم فکر کنم ولی انگار قرار نبود حتی برای چند ثانیه من را به حال خودم بگذارند.این بار خاله لیلا پشت خط بود. آدمی که در این شش ماه حتی یک بار زحمت پرسیدن حال خواهرزاده و نوه اش را به خودش نداده بود.حالا زنگ زده بود تا به خاطر کار نکرده از من حساب پس بکشد. بدون این که جواب خاله را بدهم تلفنم را خاموش کردم و با حرص روی زمین انداختم.- سحر تو اینجایی؟ به زحمت چشم هایم را که از شدت گریه تار می دید باز کردم و به قامت بلند بهزاد که بالای سرم ایستاده بود و با تعجب نگاه می کرد، خیره شدم. -می دونی چند ساعته داریم دنبالت می گردیم؟ چرا اونجا نشستی؟ چی شده؟ اتفاقی افتاده؟سرم به شدت درد می کرد و بدنم از سرما بی حس شده بود. درکی از حرف های بهزاد نداشتم و نمی فهمیدم چرا بالای سرم ایستاده و با چشم هایی نگران نگاهم می کند. حتی نمی دانستم خودم اینجا چه کار می کنم و چرا پشت آن میز آهنی و روی زمین سرد و یخ زده گلخانه چمباتمه زده ام. انگار خوابم برده بود ولی چرا اینجا خوابیده بودم.بهزاد همچنان حرف می زد: -چرا تلفنت و خاموش کردی؟نمی گی نگرانت می شیم؟یادم آمد. همه چیز یادم آمد. یادم آمد تلفنم را خاموش کردم چون خاله لیلا زنگ زده بود. یادم آمد قبل از این که خاله زنگ بزند آرش زنگ زده بود و تهدیدم کرده بود. یادم آمد نغمه گفته بود در هر صورت همه من را مقصر مرگ آن دو بچه می دانند و به خونم تشنه هستند.★♥️@khandeogham