#خون_بهالینک قسمت https://t.me/khanume_nemune/77073#قسمت_چهل_سهاز صورت رنگ پريده تا چوبی که تو دستم…
انتشار: 2026/07/23 16:03 UTC
#خون_بهالینک قسمت t.me/khanume_nemune/77073#%D9%82%D8%B3%D9… صورت رنگ پريده تا چوبی که تو دستمه رو نگاه تندی می ندازه و تا به خودم بجنبم تنه ای بهم می زنه و با گام های بلند از اون چهار ديواری بيرون می ره. دختره روی زمين افتاده و خس خس می کنه. می شناسمش همونيه که صبح جاهد خان داشت سرش داد و بيداد می کرد. کمکش می کنم بلند شه. هيچ شال يا روسريی رو سرش نيست. مثل اين که داشته فرار می کرده اونم بدون کفش و لباس مناسب. - کمکم کن! لحنش دستوريه. رو می گيرم و به سختی از اون خونه خرابه بيرون می کشمش. - می خوام برم خونه کد خدا. هن هن کنان به ديوار تکيه می زنم. - من نمی تونم کمک ديگه ای بکنم بايد برم. عصبی بازوم رو با ناخونای بلندش چنگ می زنه. - چی چی بری؟ کجا؟ کمکم کن برم خونه کد خدا وگرنه همه چيز بهم می ريزه. بی تفاوت لب هامو بالا می کشم. - بايد برم بيشتر مراقب خودت باشی اون مرد شايد همين حوالی باشه. ترسيده اطراف رو نگاه می کنه و تکيه از ديوار می گيره. - اگه بهم کمک کنی پول خوبی می گيری. بايد زنده برم پيش مادرم. مردد نگاهش می کنم. تا الان بايد رفته و بر می گشتم. دلم پيش احمده. دختره که حس می کنه تونسته رایمو بزنه که دوباره دستش رو روی شونه ام می ذاره.نمی دونم چی ميشه اما وقتی به خودم ميام کمکش کردم تا اواسط کوچه رو طی کرديم. با صدای سم اسب ها شتابی به قدم هاش می ده. پای برهنهش بخاطر دويدن حسابی زخم و زيلی شده ولی با اين حال تا صدا می شنوه شتابی به قدم هاش می ده. - ته اين کوچه برسيم می تونيم از در پشتی بريم داخل. خيلی نمونده برسيم. فقط ده يا دوازده قدم. - ليلی اونقدر صداش عصبی هست که علاوه بر دختر کناريم منم از ترس لرزی می کنم. - نه...🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خون_بها هر روز در کانال قرار داده میشود.🧘🏻♀️ @khanume_nemune
