☆☆☆▫️دو جان؛ یکی برای خواستن و یکی برای دیگر نخواستنگاهی در آدم دو موجودِ همزمان زندگی میکنند: یکی که رویا و شور و امید دارد و آینده را میخواهد و یکی که با همه اینها میتواند همین لحظه سرش را بگذارد روی زمین و برود. گاهی آدم ترکیبی از شورِ زندگی و بیتفاوتی به مرگ است. گاهی همان لحظه که میخواهد، میتواند که نخواهد و همان لحظه که پیش میرود، اگر بایستد هم دنیای درونش تکان چندان نمیخورد. گاهی آدم همان اندازه که زنده است، میتواند با مرگ همنشین باشد و از چیزی نترسد. از بلوغ است که چنین حالی دارد؟ از فرطِ خواستن و نشدن است؟ از رسیدنِ زیاد به خواستهها و آرزوهاست؟ از به پایان رسیدنِ فهرستِ تمناهاست؟ از برابر شدنِ ارزش همه چیزها در نگاه آدم است؟ از ناامیدی به خواستن و در عین حال ناگزیری به زنده ماندن است؟ از دوپاره شدنِ کامل درون و همزمان نیمی مرده و نیمی زنده بودن است؟ از سوگ و فقدان عزیزی است که سهمی از زندگی را با خودش برده و شوق همسرنوشتی با خودش را باقی گذاشته؟ از خواستنِ زندگی برای دیگران (و در نتیجه کاری کردن برای آنها) و خواستن مرگ (آرامشی همیشگی) برای خود است؟ از خواستنِ ذهنی و نتوانستن تن است؟ از خواستنِ تن و نتوانستن روان است؟ از تکلیف ناتمام (از زندگی نزیسته) و در عین حال خستگی از دویدن است؟ از پی بردن به سرشتِ گذرای خواستنها و رسیدنها در این جهان است؟ از هرچه که هست، حال غریبی است این دو جانِ همزمان داشتن؛ جانی برای خواستن و زنده ماندن و جانی برای مردن و دیگر نخواستن.#محمود_مقدسی@TheWorldasISee@khodavandegareshgh#کانال_خداوندگار_عشق