وقتی انرژی هایتان آزاد شده اند، نیازی به انرژی هیچ شخص دیگری ندارید. شما آنقدر انرژی در درونتان دارید که دور از فهم است. مطمئناً، هر از گاهی تجربه کرده اید که اگر چیزی که واقعاً دوست دارید رخ بدهد، ناگهان انفجار انرژی درونی رخ می دهد. چقدر طول میکشد؟ یک میلیاردم ثانیه.تصور کنید احساس افسردگی می کنید و حالتان خوب نیست. ناگهان، اتفاقی رخ می دهد. شاید تماس تلفنی ای دریافت میکنید که شما را به صحبت و لبخند وامیدارد - انرژی تان را به جریان در می آورد. انرژی، همیشه آنجا بود اما چون تماس تلفنی منطبق با چیزی بود که دوست داشتید، شما باز شدید. انسدادی موقتاً از مسب برداشته شد و تمام این انرژی به جریان افتاد. حقیقت این است که اگر آن انسداد در مسیر نبود، نیازی نبود تماس تلفنی شما را باز کند. به همین دلیل، کار درونی رها کردن انسدادها را انجام می دهیدمایکل ای سینگررها زیستنص 230
ما اصالت خود را باخته ایمخودباختگی مسئلۀ بسیار مهمی است. بعد از حاکمیت آن پدیده القائى، انسان برون ریشه می شود. بدون ریشه و پایگاه درونی می ماند. عاملی که او را حرکت می دهد، برای او تصمیم می گیرد و هدف هایی را برایش تعیین میکند همان مرکز القاشده از خارج بر ذهن اوست. نتیجتاً انسان نمی داند به کجا می رود، از زندگی چه می خواهد و می خواهد با زندگی خود چه کند. وقتی انسان هستی خود را از القائاتی بنا می کند و آن هستی گرداننده زندگی او می شود واضح است که صحبت کردن از تصمیم و هدف و جهت و خواستن یا نخواستن اصولاً معنا ندارد.تمام زندگی انسان، بدون هیچ جهت خاصی، جنبۀ لولیدن و سرگردانی به دنبال القائات را پیدا می کند. وجودش بطور کلی یک وجود بلاتکلیف و بلاجهت می شود. از درون و از پایگاهی که بتوان آنرا "من" به معنای واقعی نامید هیچ هدف و حرکتی ندارد. تمام هستی اش به یک "مرکز" و زنجیر مجازی، بیگانه و متزلزل وصل است.ارگانیسم مال توست، ولی حرکاتش به وسیله عوامل برونی کنترل می شود؛ با نخ های قضاوت به بیرون وصل است. انگار خانه وجودت را به کرایه دیگران داده ای تا آنها به جای تو در خانه زندگی کنند - و خودت به معنای واقعی کلمه بی خانمان گشته ای. بیگانه ای در خانه تو زندگی و بطور کلی خانه را اداره می کند. تو حرف میزنی، ولی طوری حرف میزنی که انطباق داشته باشد با الگویی که همان بیگانه، یعنی دیگران بر تو القاء کرده اند.راه رفتن، خوردن، خوابیدن و همۀ رفتارها و حرکاتت را طوری شکل می دهی که با الگو انطباق پیدا کنند. جامعه یک شعبه نمایندگی "شخصیت" از خودش در ذهن تو تأسیس کرده است و حالا همان شعبه دارد حرکت هایی را پیش پای تو میگذارد، نه اصالتت. این یعنی خود را باختن و بیگانه ای را به جای آن نشاندن. این "آدم فکری" ای که به نام "شخصیت حسن" درون تو لاينقطع با دلهره و شتابزدگی در جوش و خروش و تکاپو است و مدام طرح و نقشه می کشد، خودت نیستی بیگانه ایست در خانه تو. حتى رنج تو رنج همان بیگانه است.همه چیزهایی که مدام به خاطر آنها خودت را ملامت می کنی و از آنها ناراضی هستی مربوط به همان بیگانه است. حتی ملامت و نارضایتی از اینکه چرا نمی توانم از اسارت آن بیگانه رها بشوم مربوط به خودش است؛ و تو فکر میکنی از اصالتت مایه گرفته است. همه اینها را عمیقاً درک کن تا نسبت به امور آن بیگانه بی تفاوت بشوی.بعد از حاکمیت هویت فکری جوهری از درون تو را به جوهر زندگی وصل نمی کند. تو با یک وسیلهٔ تصویری، ثابت و مکانیکی با قشر و تصویر زندگی یک رابطه ثابت، مکانیکی، قشری و تهی از جوهر و محتوا برقرار می کنی. و حرکاتت منحصر می شود به یک مقدار کپی برداری از زندگی و قضایای آن. وجودت را تبدیل به یک وسیلهٔ کپی برداری میکنی.ذهنت بصورت ماشین اصلی این کپی برداری در می آید و بقیۀ ابعاد وجودیات را هم به همین منظور در اختیار خودش می گیرد. ذهن تو مثلاً دانش نمی آموزد، بلکه از دانش ها کپی بر می دارد. ازدواجی که میکنی ماهیت کپی برداری دارد. در ازدواج تو همان معیارهایی حاکم بر تصمیم و انتخاب توست که برای پسر خاله ات مطرح است. تو وقتی شب در رختخواب خوابیده ای و داری فکر میکنی که خوب است فردا با رئیس یا همکار اداره یا همسرم فلان طور رفتار کنم یا فلان واکنش را نشان بدهم، در واقع داری رفتار و واکنش مرا یا دیگری را تقلید می کنی. اگر غیر از اینست تو از کجا فهمیده ای که باید آن واکنش خاص را نشان بدهی؟ آیا جز اینست که واکنش من به عنوان الگوی یک "شخصیت" جذاب در ذهنت ثبت شده است و حالا میخواهی ادای آن الگو را در آوری؟و اگر خوب دقت کنی میبینی تمام رنج و حقارت و ناتوانی تو ناشی از شکست در این کپی برداری هاست. تو چه وقت به خودت می گویی بی عرضه و حقیر و ناتوان؟ وقتی نتوانسته ای ادای رفتار مرا درآوری. تمام زندگی و رفتارهای تو تقلید و کپی برداری است؛ "هستی" تو يعنى المثنى، نه اصل! پس اصل و اصالت خودت کجاست؟محمد جعفر مصفانامه ای به ندیده امص 222 و 223 و 224🆔 @Khodshenasivo🆑 عرفان و خودشناسی
کارما در سطوح بسیار متفاوتی عمل می کند. نمی توانید با بیماری جسمی یا تصادف، دیوانگی، جنون یا مرگ آن را از خود دور کنید. متوجه خواهید شد که حتی بیماران روانی هم رفتار مشابهی ندارند. ساختار کارمایی آنها می تواند خارج از کنترل باشد، اما همچنان حاکم بر رفتار آنهاست. تا وقتی که کَمند کارما را شل نکنید، هیچ راه فراری وجود ندارد. این، یکنواختی مرگبار و استبداد کارمایی است.همچنین، به همین دلیل است که مردم از دیرباز به دنبال چیز بیشتری بودند، با اینکه نمی دانستند چیست. این وضعیت، نام های زیادی دارد: از نارضایتی و بیزاری وجودی تا اضطراب و ناراحتی ساده. این حس زندگی نکردن با کنترل کامل، درک نکردن هدف زندگی، پایان یا انتهای آن، جهت با منبع نیرو محرکه آن است. این رنجش انسان از فقدان قدرت، از محدودیت است که قدمتی به اندازه عمر بشر دارد.سادگوروکارماص 33 و 34
خداوند، مالک مطلق همه هستی است. اگر بخواهد هر آنچه از مال او در اختیارمان است بازستاند، آنچه متعلق به اوست و همه هسـتی مـان از ما گرفته می شود. پس آیا دلیلی برای غصه و ناراحتی وجود دارد؟خداوند همیشه مهربان است. حتی در برابر گرفتن چیزی، پدیده بهتـری در اختیارمان می گذارد. اگر به این باور برسیم که در گرفتن و بخشیدن او خیر و صلاح آینده ما نهفته است، آنگاه فقط یک دعـا در قلب هایمـان خواهد بود: «پروردگارا! بادا که همواره خواست تو انجام شود».هنگامی که انسان مشکلات پیش آمده را همچون هدیه ای از جانب خدا بپذیرد، دیگر تنها نخواهد بود، زیرا پروردگار همراه اوست.حضور همیشگی خداوند در کنار ما بسیار مهم است. بدون او بهترین نعمت های زندگی، مانند زهری تلخ و کشنده ترین سـم هـا بـه شیرینی شربت استجی. پی وسوانیخدا با توستص 54